یادداشت طنز: خرت از پل گذشت

نویسنده: آقای موشکاف

منبع: هجدهمین شماره ی ماهنامه ی نسل مانا

دانلود نسخه ی صوتی نوشته

وای که دلمان از دست برخی از این دوستان خون شد در این ایام خون بار! ما واقعاً استراتژی برخی از این دوستان روشن دل نمای کوردل را درک نمی کنیم، البته منظورمان بعضی ها است؛ به آنهایی که در دستۀ بعضی ها جای نمی گیرند برنخورد لطفاً.  دفعۀ پیش برایتان نقل کردیم که چگونه ناخواسته جوگیر شدیم و پایمان به یک غائلۀ خطرناک باز شد که خدا را شکر با تدبیر و درایتی که داشتیم توانستیم قِصر دربرویم، اما پایمان در جای دیگری مثل آهو در گل گیر کرده است و هنوز هم نتوانسته ایم بیرونش بکشیم.

ماجرا از این قرار است که بعضی ها به هزار و یک راه می زنند که در جایی مشغول بشوند … نمی شود که نمی شود؛ درس می خوانند، مهارت می آموزند، آزمون شرکت می کنند، همه کاری می کنند که استخدام شوند، نمی شود که نمی شود. دست آخر هم ما باید وارد شویم و از همان هوش و درایت همیشگی مان بهره بگیریم و میانجیگری کنیم تا استخدامشان کنند، اما نمی دانم چرا دوستان گرام همین که خرشان از پل عبور می فرمایند، از همۀ ارزش ها عدول می فرمایند! واقعاً این سطح از زیر کار دررویی برای ما قابل فهم نیست. ما این همه جان فشانی نکردیم که این طور بشود. نمی دانم چرا اینها همه اش طوری می کنند که طوری بشود!  باری، یکی از این اداره جات فرهنگی که ادعایش گوش فلک را کر کرده بود و تصور می کرد تحولات فرهنگی جهان توسط ایشان رقم زده می شود، چشم موشکاف را دور دیده و دوستان کوردل ما را استخدام نمی کرد. ما نیز که همه جایمان می خارد برای چنین چیزهایی، کفش آهنین پا کردیم و رفتیم سراغ آن به اصطلاح فرهنگ پروران. در مذاکره ای که داشتیم، دوستانِ مثلاً بافرهنگ نه گذاشتند و نه برداشتند، گفتند ما معلول سر کلاس بفرستیم، دانش آموز افسرده می شود. ما این حرف را که شنیدیم، فهمیدیم با این عزیزان فرهنگ دار، باید از در فرهنگ وارد شد؛ برای همین همچون مار زخم خورده تبری برداشتیم و دیوانه وار به جانشان افتادیم و کاری کردیم که دوستان بافرهنگ از حرفشان که هیچ، از ولادت کم سعادتشان هم پشیمان شدند. نهایتاً با تلاش های شبانه روزی و جان فشانی های جهادی و انقلابی ما، فرزندانمان به هر زوری بود استخدام شدند، اما ای کاش قلم پایمان خُرد می شد و چنین کاری نمی کردیم.  هنوز یک سال از استخدام دوستانمان نگذشته بود و ما همه اش در حال فخرفروشی در خصوص دستاوردمان در عرصه های جهانی و چگونگی صدور این دستاورد به کشورهای همسایه بودیم که یک روز ما را خواستند به آن سازمان مکرم. ما از همه جا بی خبر گمان بردیم می خواهند از ما به خاطر تلاش هایمان در استخدام فرزندان تقدیر بکنند. کت و شلواری تروتمیز به تن کردیم و ادکلن زده، راه افتادیم به سوی سازمان. به محض ورود به اتاق مدیریت، مدیر با لحنی تند و بر افروخته گفت: موشکاف! دعا کن امروز زنده از این اتاق بیرون بروی! گفتیم: چه شده مدیرخان؟! فرمودند: این دوستانتان که هنوز مهر استخدامشان خشک نشده، درخواست های بی شرمانه از ما دارند! پرسیدیم: چه درخواستی؟! ما بچه هایمان را خوب می شناسیم. اصلاً اهل این حرف ها نیستند. فرمودند: کدام حرف ها آقا؟! امروز ما کمیسیون موارد خاص داریم. از بیست پروندۀ کمیسیون، نوزده تاش متعلق به دوستان فخیم شماست! اینجا می مانید و خودتان جواب دوستانتان را می دهید. ما که حرفی برای گفتن نداشتیم، همچون فرزند بز، یک گوشه ساکت نشستیم و منتظر آغاز جلسه شدیم.

هنگام جلسه هر نوزده دوست ما، باهم، تشریف آوردند توی مجلس. اولین پرونده مربوط به آقایی بود از شمال غرب ایران که در جنوب شرق استخدام شده بود و درخواست بازگشت به موطن مادری را داشت. مدیر از او پرسید: برادر شمال غرب عزیز! مگر شما موقع ثبت نام در آزمون نمی دانستید برای کجا شرکت می کنید؟ مگر شما هزار و یک مدرک ارائه نکردید که اهل جنوب شرق هستید و سال هاست ساکن آنجایید! چه شد که یکهویی فیلتان یاد هندوستان کرد؟ مگر شما تعهد ندادید که پنج سال در آنجا بمانید و دم نزنید؟! شما یک سال هم در محل خدمت حاضر نشدید. چطور شد که این طور شد؟!

بزرگوار شمال غرب پاسخ داد: راستش آقای مدیر! ما مشکل پزشکی داریم. ما نابینا هستیم و ممکن است اینجا توفان شن بیاید و ما شن ها را نبینیم و برود توی چشممان و خدانکرده کور بشویم. شما که نمی خواهید ما آسیب ببینیم! بعدش هم این کشور همسایه، جدیداً پُررو شده و همه اش به ما حمله می کند. ما هم که کاری جز فرار نمی کنیم. خب! بقیه می بینند، می توانند فرار کنند، ما که نمی بینیم چه خاکی به سرمان بریزیم؟

مدیر گفت: در رابطه با توفان شن اولاً که این یک معجزه است. ثانیاً همان جا هم که می خواهید تشریف ببرید دست کمی از اینجا ندارد آقا! دریاچه تان را خورده اند، یک آب هم رویش، آنجا هم توفان شن می آید و همین مصیبت را دارید. در خصوص دوستان همسایه هم که الحمدالله بهتر از آنها را همین جا داریم. از دست آنها چطور فرار می کنید؟

شمال غرب فرمود: دریاچه را قول داده اند همین روزها درست کنند. ضمن اینکه خانواده مان در آنجا هستند و می توانند مسیر شن ها را به ما بگویند و ما آسیب نبینیم. دوستان همسایه وار داخلی هم معمولاً کاری با ما ندارند.

مدیر گفت: بسیار عالی! پس خانواده ای که هزار و یک مدرک داده بودید اهل اینجا هستند، درواقع اهل آنجا هستند! دانش آموزان ما از شما راست گویان چه می خواهند یاد بگیرند؟! بعد هم رو به من کرد و گفت: جناب موشکاف! منویات دوستانتان را داشته باشید!

نفر دوم درخواست بازنشستگی پیش از موعد داشت. مدیر گفت: دوست عزیز! شما بر چه اساس چنین درخواستی دارید؟ هنوز یک سال هم کار نکرده اید. بزرگوار فرمود: مدیرجان! طبق قانون حمایت از حقوق معلولان، ما باید ده سال زودتر بازنشسته شویم. از آن طرف ما ده سال است که دنبال کار استخداممان هستیم و تازه با زحمات جناب موشکاف توانستیم سر کار برویم. یک سال هم هست که سر کار می رویم که به خاطر سختی کار برای ما حداقل سه سال به حساب می آید. بر این اساس فقط هفت سال کم داریم؛ به همین دلیل درخواست بازنشستگی پیش از موعد کردیم. حالا اگر راضی نیستید، شما حقوق آن هفت سال را هم پرداخت نکنید و ما با بیست وسه روز بازنشست شویم. اشکالی ندارد. بالاخره ما هم خدایی داریم!

مدیر گفت: در عمر کثیفم این طور قانع نشده بودم. موشکاف! دارم برات.

هفده نفر باقی مانده اما درخواستشان کاملاً قانونی بود. یکی از آنها به نمایندگی گفت: جناب مدیر! بر اساس قانون حمایت از حقوق معلولان، ما باید در هفته کمتر از ده ساعت کار کنیم. این نص صریح قانون است. شما هم که قصد ندارید قانون شکنی کنید احیاناً؟

مدیر که به سختی خودش را کنترل می کرد، نفس عمیقی کشید و گفت: دوست عزیز! شما مرزهای سوء استفاده را جابه جا کرده اید. اولاً که کمتر از ده ساعت نیست و ده ساعت کمتر است. ثانیاً این برای کسانی است که چهل وچهار ساعت در هفته کار می کنند، نه شما که بيست وچهار ساعت موظفی دارید؛ یعنی شما انتظار دارید در هفته چهارده ساعت کار کنید؟! مملکت همین طوری رو هوا است. با این سوء استفاده های شما همین روزهاست که به فنای مطلق برویم.

بزرگوار پاسخ داد: جناب مدیر! عرض کردم که … این نص صریح قانون است. ما همان موقع که از شما به دیوان شکایت بردیم بابت عدم استخداممان، پیش بینی چنین روزی را می کردیم؛ به همین دلیل یک شکایت هم تنظیم کردیم برای این موضوع که ایشان به نفع ما رأي صادر کردند. این هم حکم دیوان!

مدیر حکم را خواند و از لای دندان هایش به من گفت: موشکاف، موشکاف! امروز مي كُشمت موشکاف! هر چی بدبختی داریم زیر سر توست. بعد هم با عصبانیت تمام رو به مسئول کارگزینی کرد و گفت: کارگزین! همین الآن صورت جلسه می کنیم که در آزمون بعدی هیچ نابینایی حق شرکت در آزمون را هم ندارد. مگر ما بیکاریم این بزرگواران را استخدام کنیم كه دو روز بعد برایمان بشوند سر آهو. این موشکاف را هم نگهدارید کار داریم باهاش.

من که اوضاع را شدیداً وخیم دیدم، به بهانۀ استفاده از سرویس بهداشتی از اتاق خارج شدم و الآن عمری است که خودم را در سرویس حبس کرده ام. شنیدم که مدیر هم این حد از فشار عصبی را تاب نیاورده و با یک دست کت و شلوار سورمه ای و کشکولی بر دوش سر به بیابان گذاشته است. درصورتی که نام برده را مشاهده کردید، لطفاً با شمارۀ    ذیل تماس بگيريد و اطلاع بدهید و خانواده ای را از نگرانی خارج کنید.

خاکسار کم مقدار

میر باهوش موشکاف

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

16 − 16 =

لطفا پاسخ عبارت امنیتی را در کادر بنویسید. *