یادداشت طنز خاطرات آقای موشکاف خانه از پای بست ویران است

نویسنده: آقای موشکاف

منبع: چهاردهمین شماره ی ماهنامه ی نسل مانا

دانلود نسخه ی صوتی نوشته

ما در چند ماه اخیر، بسیار انسان مهمی شده ایم؛ همه اش ما را به این ور و اون ور فرا می خوانند و ما هم برای اینکه نگویند فلانی چقدر آدم غیرمردمی ای است، به همۀ این دعوت ها لبیک می گوییم و مثل زبل خان همه جا حاضر می شویم. خدا وکیلی آنجا هم کم نمی گذاریم و هرچه صحبت زیبا داریم نثار دوستان می کنیم تا مگر بیدار شوند مردگان.

چند هفته پیش دیدیم دوستان دارای معلولیت ما نیز بالاخره به خیل فراخوان دهندگان پیوسته اند و در گروه های مختلف در پیام رسان های معاند که خدا را شکر همه شان با ذکاوت مسئولان گِل گرفته شدند، پیام می دهند که چه نشسته اید که بودجه معلولان هاپولی شده و عنقریب است بیچاره شویم. خلاصه به مدت یکی دو هفته وارد هریک از این پیام رسان ها که می شدیم، می دیدیم به یک گروه جدید اضافه شده ایم: گروه معلولان قداره به دست، گروه کفن پوشان دارای معلولیت، گروه معلولان سر به دار و هزار و یک گروه دیگر که اسمشان یادمان نیست. مباحث درون این گروه ها هم تقریباً یک شکل بود و از این همه ظلم و ستمی که امریکا و انگلیس در حق ما افراد دارای معلولیت کرده بودند به ستوه آمده بودند و حذف بودجه را هم از خدعه های استعمار پیر می دانستند و قرار می گذاشتند در مقابل خانه ملت به این ماجرا اعتراض شدید اللحنی داشته باشند. ما نیز به عنوان یک انسان موشکاف قسمت ظلم و جورش را می فهمیدیم و باور داشتیم؛ اما اینکه چرا باید برویم جلوی درب خانه ملت اعتراض کنیم را نمی فهمیدیم. ملت بدبخت چه کار کرده اند که ما برویم درب خانه شان. امریکا و انگلیس ظلم کرده اند و ما باید برویم آنجا را گِل بگیریم. راستش پیشنهاد ما این بود که یا پرچم این ملعون ها را به آتش بکشیم یا عکس رهبرانشان را لگدمال کنیم تا مگر آرام شود روان پریشان مان.

خلاصه، این داستان رجزخوانی و هَل من مبارز طلبیدن دوستان در گروه های هزاران نفری به مدت چند هفته ادامه داشت. یکی می گفت من به سبک کشاورزان فرانسوی با تراکتورم می آیم و خانه ملت را شخم می زنم، آن یکی می گفت من به شیوه برادران همسایه شرقی مان، یک کمربند می بندم و همه را از دم تیغ می گذرانم. آنقدر تعداد این گروه ها و شدت رجزخوانی ها زیاد بود که ما پیش خودمان تصور می کردیم همین روزهاست که ساختارهای سیاسی جهانی دچار تحول شود!

بالاخره روز موعود فرا رسید و ما علی رغم اینکه معتقد بودیم این موضوعات ربطی به ملت مظلوم ندارد و ما باید درب خانه دشمن برویم و نه درب خانه ملت، برای همراهی با دوستان قداره به دست و کفن پوش راهی بهارستان شدیم. وقتی رسیدیم، ابتدا تصور کردیم آدرس را اشتباه آمده ایم؛ چون انتظار داشتیم صدای شعارهای کوبنده و اعتراضات شدیداللحن و شخم شدن خانه مردم و اینجور چیزها را بشنویم؛ اما جز همهمه ای اندک که در صدای ترافیک خیابان و بوق ماشین ها گم شده بود، صدای دیگری نشنیدیم. در همین حین که هاج و واج بودیم که قداره به دست ها و کفن پوشان و تراکتور سواران را پیدا کنیم، ناگهان شخصی جلو آمد و گفت: «آقای موشکاف سلام و ارادت. اگر برای تجمع اعتراضی تشریف آورده اید، دوستان تان کمی جلوتر هستند. از این طرف تشریف بیاورید.»

ما مطلع بودیم که بسیار معروف هستیم؛ اما واقعاً فکر نمی کردیم شهرتمان جهانی شده باشد. از آن بزرگوار پرسیدیم: «شما که هستید و ما را چطور می شناسید.»

فرمودند: «بنده گروهبان دودو هستم و شما را در دعوت های پیشین دیده بودم و می شناختم.»

گفتیم: «آقای گروه بان دودو! شما که در وضعیت حساس کنونی که به درازای عمر ما بوده، باید مانع تجمع ما بشوید؛ این چه حکمتی ست که دارید ما را به سوی تجمع اعتراضی راهنمایی می کنید؟»

دودو فرمودند: «بنده خدا شما که آزاری ندارید. دوستان تان که همه اش دویست نفر هم نیستند و گویی تجمع سکوت برگزار کرده اند. شما را به  خدا چند تا شعار بدهید که ما هم دلخوش باشیم که برای کار مهمی گماشته شده ایم. اگر خواستید من بچه ها را می فرستم خدمتتان کمک کنند شعار بدهید. البته ببخشید خیلی تعداد ما هم زیاد نیست؛ من هستم و دو تا سرباز وظیفه که فعلاً یکی شان را فرستاده ایم نان بخرد برای صبحانه.»

به هر ترتیبی بود وارد تجمع شدیم و دیدیم اگرچه برخی دوستان با مرام از شهر های دور به عهد خود وفا کرده و خودشان را به اینجا رسانده اند؛ اما خبری از قداره کش ها و کفن پوشان نیست. از دوستان خواستیم تا به خاطر لطف گروهبان دودو هم که شده کمی شعار بدهند. بزرگواران هم اقدام کردند و شعارهایی را که از قبل به تایید کلیه مقامات مربوط و نامربوط رسانده بودند سردادند.

نه شرقی نه غربی، خانه ملت دقت کن.

ای خانۀ آزاده، چرا بودجه واداده.

نماینده عاشق، به بودجه بزن عایق

ما که از این همه شعارهای تند و ساختارشکنانه حیرت کرده بودیم، از خجالت آب شدیم. رفتیم خدمت گروهبان دودو و گفتیم: «جناب دودو! این بزرگواران ظاهراً خیلی نمی خواهند شما را دچار زحمت کنند. ممکن است شما که در این خصوص باتجربه هستید و عمری در این تجمع ها حضور فعال داشته اید، چند تا شعار مناسب برایمان فراهم کنید؟» جناب دودو فرمودند: «با این وضعیت، شما خود رهبر آمریکا را هم مستقیماً فحش فانوسی بدهید، ما کاری نداریم؛ اما به نظرم وارد حوزه خوراکی جات بشوید بهتر جواب می دهد. مردم از هرچه بگذرند، از شکم شان نمی گذرند.»

ما نیز به توصیه گروهبان دودو عمل کردیم و چند شعار غذایی فراهم کردیم که شاید جواب بدهد.

سبزی پلو با کوکو، حق و حقوق من کو

عدس پلو با سویا، این حق ماست آیا؟

چلو کباب کوبیده، بودجه چرا مالیده؟

خلاصه بعد از ساعت ها شعار تند و فلفلی و چیلی، جز گروهبان دودو و دو سرباز وظیفه اش، تجمع ما هیچ مخاطبی نداشت و هیچ جا به  حساب نیامد. دست آخر از بنده به عنوان موشکاف جمع و یکی از بچه های بامروت که صاحب جمع بود، خواستند به نمایندگی داخل خانه ملت برویم تا شاید دادمان را به گوش کسی برسانیم. ما که اعتقادی به این دادرسانی نداشتیم؛ اما چون اصرار دوستان بود، پذیرفتیم و با جناب بامروت داخل شدیم.

ورودی خانه ملت هم بسیار جالب بود. ما نمی دانستیم برای ورود به خانه خودمان باید این همه سین جیم بشویم و جواب پس بدهیم. بعد از کلی انتظار و ارائه دادن شماره حساب و کارت ملی و مشخصات خودمان و دودمان مان، بالاخره به گیت امنیتی رسیدیم. دوستان محافظ خانه ما که بسیارکار بلد و حرفه ای بودند، به محض دیدن بنده و عصایم گفتند که شما به دلیل مشکل امنیتی حق ورود ندارید. گفتیم کدام مشکل امنیتی! فرمودند اولاً این عصایی که در دستتان است از کجا معلوم که مثل عصای موسی تبدیل به اژدها نشود و همه را نخورد! شما فکر کرده اید ما از نقشه های اسرائیل خبیث غافلیم! ثانیاً از کجا معلوم که شما نابینا هستید. ما خوب می دانیم که عده ای برای جاسوسی خودشان را به کوری می زنند و وارد اینجا می شوند و تمام اطلاعات ما را به آن ور آب می دهند. فکر کرده اید پیشرفت های کشورهای غربی از کجا حاصل شده؟ از راه همین جاسوسی ها!

ما واقعاً از این همه هوش و درایت دوستان امنیتی متحیر شدیم و خداوند را بابت حضور در چنین زمان و مکانی هزاران بار شکر کردیم. به دوستان امنیتی فرمودیم که با توجه به اینکه سایر دوستان به ما نمایندگی دادرسانی داده اند، حاضریم عصایمان را همینجا پشت در بگذاریم و چشمهای مان را هم از حدقه در بیاوریم تا دیگر مانعی برای ورود نباشد. ایشان هم علی رغم بو دار بودن موضوع، به علت مرتبط بودن ماجرا به حوزه معلولیت، رأفت به خرج دادند و پذیرفتند.

مشکلات امنیتی البته به همینجا ختم نشد. محافظان هوشمند و جان بر کف بلافاصله با رویت ویلچر برقی دوست با مروت مان فهمیدند که ساخت استعمار پیر است و کشف کردند که تمام قطعات آن برای عکس برداری و سرقت اطلاعات خانه ملت طراحی شده است و اجازه ورود ندارد. پیشنهاد دادیم برای تامین امنیت، ویلچر را هم کنار عصا بگذاریم و بنده دوستمان را کول کنم و برگشتنی اگر وسایلمان مانده بود، تحویل بگیریم. محافظان هوشمند فرمودند که با توجه به اینکه موضوع بسیار بودار است، باید تمام قطعات مصنوعی از ما جدا بشوند و سپس اجازه ورود خواهیم داشت. به این ترتیب، عصا، ویلچر، چشم های بنده، یک پای پروتز، سُند، عینک طبی، کمربند و یک دست دندان مصنوعی قطعاتی بودند که از ما جدا شدند و پس از دو ساعت، ما درحالی که دوستمان را کول کرده بودیم، اجازه ورود یافتیم.

به محض عبور از گیت، شخصی جلو آمد و گفت: «خانه ملت تعطیل شده؛ بفرمایید بیرون.» اینجا بود که رو به دوست بزرگوارمان که بر کولمان سوار شده بود کردیم و گفتیم: «برادر عزیز! آخر این خانه که از پای بست ویران است؛ شما تا کی می خواهید در اندیشه طراحی نقش ایوان بمانید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شش − شش =

لطفا پاسخ عبارت امنیتی را در کادر بنویسید. *