آشنایی با احمد رضا نابینای تحول آفرین بخش اول

نویسنده: محمد نوری

منبع: بیستمین شماره ی ماهنامه ی نسل مانا

دانلود نسخه ی صوتی نوشته

متأسفانه مردم ایران، بسیاری از شخصیت هایی را که در پیدایش فرهنگ و تمدن ایران فعالیت داشته و  زحمات فراوان متحمل شده، نمی شناسند. نسل جدید آن گونه که هنرمندان و چهره های غرب را می شناسد، با فعالان ایرانی آشنا نیست. به ویژه شخصیت هایی که نابینا یا ناشنوا یا دارای دیگر معلولیت ها بوده، گمنام و مجهول مانده اند. اینجانب از دو دهه قبل به دیدگاه و نظریه ای رسیدم و بر اساس این دیدگاه شروع به تحقیق درباره شخصیت های معلول کردم تا بالاخره به شخصیتی به نام احمد رضا برخورد کردم.

اما نظریه ای که پس از مطالعات فراوان به آن رسیدم این است که در ساخت و تولید تمدن ها در طول تاریخ، معلولان مشارکت داشته اند. به عبارت دیگر، بدون حضور و مشارکت معلولان، تمدنی نمی توانسته و هنوز هم نمی تواند پدید آید. این نظریه را به نام «تمدن سازی معلولان» مطرح کرده ام. فعلاً به این نظریه نمی پردازم و فقط یکی از مصادیق و مؤیدهای آن، یعنی احمد رضا را می خواهم معرفی کنم.

احمد رضا معلم، کتابدار، پژوهشگر، نویسنده است. ولی درباره او بسیار کم نوشته اند. مطالب منتشره درباره احمد، چند سطر بیشتر نیست. اما با تحقیق درباره فعالیت ها و آثارش به زوایای جدیدی دست یافتیم که بسیار راهگشا است. حدود دو سال وقتم را به صورت پاره وقت گرفت و توانستم آثارش را مطالعه و سه جلد کتاب هایش را آماده چاپ کردم.

نگاهی به زندگی و دشواری ها

احمد رضا فرزند اسدالله (یا شیخ اسدالله) در سال 1290ش/1911م در رشت متولد شد. به دلیل اینکه جد پدری اش به آقا رضا یا حاج رضا مشهور و از روحانیون سرشناس رشت بود از این رو نسل های بعد از او، با نام خانوادگی «رضا» شناخته می شوند.

احمد با نام خانوادگی رضا و لقب خادم بشر و تخلص منزوی در دو سالگی بر اثر آبله نابینای کامل شد. پدرش شیخ اسدالله مجتهد دارای تحصیلات حوزوی و از مالکین متوسط گیلان بود. مادرش منصوره شریعتمدار از خاندان مرجعیت و صاحب نام بود. جد پدری اش، حاجی آقا رضا ساکن رشت و از مالکین بزرگ و از افراد متنفذ منطقه و جد مادری اش ملامهدی شریعتمدار بود. اما با همه این شرایط وقتی احمد در دو سالگی، آبله گرفت با کم توجهی والدین و تأخیر در معالجه مواجه شد و بالاخره نابینا گردید. غم آورتر اینکه در چهار سالگی، مادر 24 ساله اش را از دست داد. گویا تقدیرش با زندگی در دشواری ها نوشته، چون پدرش مجدداً ازدواج کرد و احمد را رها کرد و به خانه پدر همسر جدیدش کوچ نمود. فضل الله برادر کوچک تر احمد را به جد مادری اش سپرد و احمد را در اتاقی در خانه پدری که دست مستأجر بود، سکونت داد. احمد با پیرزنی در این اتاق زندگی می کرد، به دور از پدر و برادرش و با حداقل امکانات و هزینه.

جنگ جهانی اول (شروع 1294 و اتمام 1298ش) شروع شده و منطقه گیلان بحرانی بود. از این رو پدر احمد با همسر جدیدش در سال 1297 به تهران کوچ کرد. احمد چند سال در وضع سخت زندگی کرد و تلخی های این دوره هیچ گاه از ذهنش زدوده نمی شد.

وضع مالی و خانوادگی پدرش بحرانی و مجبور شد به رشت باز گردد و همسر جدیدش هم طلاق گرفت. این بحران وضع خانوادگی احمد را سخت تر کرد. هجده ساله بود که پدرش هم فوت کرد و احمد بی پناه تر شد، ضرورتاً به برادرش فضل الله پناه برد و با هم زندگی می کردند.

با اینکه احمد از خانواده ای ثروتمند و مشهور و دارای تمکن های فراوان بود اما زندگی اش از کودکی تا آخر همواره در سختی ها و دشواری ها گذشت. ولی احمد سرسخت و صبور و با پشتکار توانست مشکلات را از سر راهش بردارد و به بسیاری از خواسته هایش برسد. می خواست درس بخواند، به دانشگاه رود، معلم شود، شرایط جامعه را برای نابینایان عوض کند، با جنگیدن با دشواری ها و موانع بالاخره به برخی اهدافش رسید.

تحصیل و پیشرفت

احمد در دوره ای زندگی می کرد که برای نابینایان امکاناتی مثل مدرسه، کلاس درس، حرفه آموزی و اشتغال نبود. پانزده ساله بود که اولین کلاس درس برای نابینایان توسط کریستوفل در تبریز دایر شد و هجده ساله بود که اولین مدرسه برای نابینایان در اصفهان دایر شد. اغلب نابینایان به مشاغل پست مثل گدایی رو می آوردند، نهایتاً در قبرستان ها به قرآن خوانی می پرداختند. ولی احمد تصمیم گرفته بود مثل افراد عادی زندگی کند، شغل آبرومند داشته باشد، معلم شود، کتاب بنویسد؛ حتی درصدد بود تا وضع جامعه را دگرگون سازد. اولین نابینایی است که در ایران به مطالعه کشورهای پیشرفته اقدام کرد و سعی کرد از مدارس، نظام آموزشی و حرفه آموزی نابینایان در آن کشورها، اطلاعات به دست آورد، سپس روی این اطلاعات تأمل می کرد و کتاب نوشت.

بالاخره احمد وقتی به سن و سال مدرسه رفتن رسید، مدام از پدر و اقوامش می خواست او را به مدرسه ببرند، اما همگان، تحصیل یک نابینا را محال و غیرممکن می دانستند اما احمد می گفت در برخی کشورها انجام شده و در ایران هم می توانیم اجرا کنیم.

بالاخره در سیزده سالگی پدرش را مجبور کرد و مجبوراً او رابه مکتب خانه برده و به مکتب دار (مربی) سپرد. در آن دوره هیچ مدرسه ای برای نابینایان در رشت نبود. مکتب خانه ها هم به روش شفاهی و حفظی به کودکان قرآن می آموختند. احمد دو سال در مکتب خانه ماند ولی محیط و روش آنجا را دوست نداشت و می خواست مثل دیگران به مدارس عادی برود. پانزده ساله بود که همراه برادرش فضل الله در مدرسه اسلامی رشت (شاهپور جدید) ثبت نام شد. البته فضل الله هفت سال از احمد کوچکتر بود. مدیریت آن مدرسه از پذیرش احمد امتناع می کرد ولی پدر احمد از مدیریت خواست تا به روش مستمع آزاد در کلاس درس شرکت کند و دانش آموز رسمی نباشد.

بالاخره احمد در 1305 به مدرسه جدید پا گذاشت و یک گام به اهدافش نزدیک شد. اولین تصمیمش این بود که از مستمع آزاد به دانش آموز رسمی ارتقا پیدا کند. در مستمع آزاد دانش آموز متعهد به اجرای تکالیف و ضوابط نبوده و مدیریت مدرسه هم به او مدرک نمی دهد. اما احمد دقیقاً به درس ها گوش می داد، تکالیفش را انجام می داد و سعی می کرد مثل دانش آموزان دیگر بلکه برتر از آنان باشد. بالاخره موفق شد و مدیریت مدرسه او را به عنوان دانش آموز رسمی پذیرفت. مهم ترین مانع در پذیرش او نابینایی بود و فکر می کردند هر کس نابینا است نمی تواند مطالب را یاد بگیرد اما رفتار احمد برای اولین بار اثبات کرد و به آنان فهماند که یک نابینا می تواند مثل دیگران مطلبی را مطالعه کند، بفهمد، سواددار شود، فکر و تحلیل کند. این رفتار باعث شد نه تنها مدیریت مدرسه اسلامی رشت بلکه اداره معارف (آموزش و پرورش رشت) و بعداً وزارتخانه معارف متحول شده و دیدگاه وزیر و مدیران نسبت به نابینایی عوض شود. همه این تحولات به خاطر، پافشاری ها و جدیت احمد بود.

نهایتاً دوره ابتدایی و متوسطه را پشت سر گذاشت، البته برای گذراندن هر کلاس و هر دوره و حتی هر درس مشکلات و موانع فراوان داشت و مجبور بود با درایت و صبوری و نشان دادن هوش و توانایی خود، راه را هموار کند. از این رو می توان احمد را جاده صاف کن یا جاده هموار کن برای تحصیلات نابینایان بعدی دانست. همان طور که نابینایان باید از لویی بریل که خط برجسته را ابداع کرد و امکان خواندن و نوشتن را فراهم آورد، تشکر کنند، باید از احمد رضا هم قدرانی نمایند که موانع جلوی راه تحصیل نابینایان را در ایران برداشت.

ادامه این مقاله

مقاله حاضر به همین جا تمام نمی شود بلکه در نظر دارم در هر شماره نشریه وزین مانا، مطلبی درباره احمدرضا بیاورم، درباره دانشگاه رفتن و تحصیلات دانشگاهی او، درباره معلمی و معلم شدن او، درباره کتاب هایی که نوشته و درباره حدود بیست موضوع دیگر مقالاتی عرضه کنم.

جا دارد از متصدیان و مسئولان این مجله، آقایان شادکام، جمالی، سرمدی و دیگر مدیران تشکر کنم که با تلاش دائمی و مستمر درصدد رشد و گسترش فرهنگ نابینایی هستند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

یازده − پنج =

لطفا پاسخ عبارت امنیتی را در کادر بنویسید. *