یادداشت طنز: یک سوزن به خودمان

نویسنده: آقای موشکاف

منبع: هفدهمین شماره ی ماهنامه ی نسل مانا

دانلود نسخه ی صوتی نوشته

ماجرای استخدام بچه های نابینا هم داستانی است برای خودش. ما آخرش نفهمیدیم این عزیزان سنجش کننده چگونه مهارتها را می سنجند و چه تخصص هایی مدنظرشان است. جایی از دروازه رد نمی شوند؛ جای دیگر از سوراخ سوزن رد می شوند. در یک اداره آنچنان مته به خشخاش می گذارند که خشخاش سوراخ می شود؛ در سازمان دیگر آنچنان یلخی استخدام می کنند که گویی صاحب ندارد. البته که کلاً صاحب ندارد! اگر من بتوانم یک استاندارد واحد برای سنجش درست کنم به نظرم دیگر خدمتم را به این جامعه کرده ام و وجدانم آسوده است.

الان ما کاری به بلبشوهای استخدام نداریم که آن قصه سر دراز دارد. نقل امروز ما نقل برخی از دوستان خودمان است که یک جوال دوز برداشته و به جان ملت افتاده اند. شما را به خدا کمی هم مایه داشته باشید بعد غر بزنید که بی مایه فطیر است. البته منظور ما برخی از دوستان هستند؛ خدای ناکرده به بقیه بر نخورد.

داستان این است که چند نفر از دوستان بزرگوار نابینا شکایت نزد ما آوردند که چه نشسته ای موشکاف که فلان وزارتخانه حق ما را خورده و مظلوم گیر آورده و ما را فقط به خاطر اینکه نابینا هستیم استخدام نمی کند. آخر این چه وضعی است. مگر اینجا آفریقای جنوبی است که آپارتاید باشد یا مگر آمریکای صد سال پیش است که سیاهان اجازه ورود به برخی اماکن را نداشته باشند. اینجا کشور عدل و داد است و اینها حق ندارند حق ما را بخورند یک آب هم رویش.

ما نیز از شنیدن این قصه های پرغصه دل مان به درد آمد و پس از کلی گریه و زاری و اشک و آه به شاکیان گفتیم: فرزندان کور من، اولاً شما کور خوانده اید. اینجا هم آفریقا است، هم آمریکای پانصد سال پیش، هم کره شمالی. انگار شما از کره مریخ آمده اید که از هیچی خبر ندارید. ثانیاً این عدل و داد را از کجا درآوردید. مگر همسایه خاوری هستید! اینجا فقط محله داد و بی داد است. اما نگران نباشید. موشکاف هنوز نمرده. هنوز زاده نشده سازمانی که با وجود جناب موشکاف، بتواند حقوق حقه نابینایان را زیر پا بگذارد. اگر شده من کمربند انتحاری به خودم می بندم و حق شما را می ستانم. همین الان تماس می گیرم با مدیر مربوطه و تکلیفم را با ایشان روشن می کنم.

راست گفته اند که آدم را سگ بگیرد، جو نگیرد. ما هم که ماشالا استاد جوگیر شدن هستیم. این حرف ها را که زدیم، آنچنان شور و حرارت ما را فراگرفت که دیگر هیچ چیزی جلودارمان نبود و به مدیر مربوطه زنگ زدیم و به قدری عصبانی صحبت کردیم که یارو غلاف کرد. گفتیم فردا نزد شما می آییم تا ببینیم کدام شیر ناپاک خورده ای جرئت کرده فرزندان ما را فقط به دلیل نابینایی رد کند. مگر کوری جرم است!

مدیر که حسابی ترسیده بود گفت چشم جناب موشکاف. فردا تشریف بیاورید در خدمت باشیم. حتماً بررسی می کنیم. مگر ما چند تا مو داریم که شکاف خورده باشد!

فردای آن روز با داوطلبان شاکی نزد مدیر رفتیم. البته بماند که شب قبل حسابی از کرده خود پشیمان شده و قصد داشتیم هر طوری شده این موضوع را بپیچانیم اما نشد که نشد و دیگر مجبور شدیم به سازمان مربوطه برویم. از آنجا که ما بسیار محترم هستیم و هرجا که می رویم برایمان نوشابه باز می کنند، به صورت وی آی پی برخورد کرده و ما را پیش از دوستان داخل بردند تا گفت وگوهای آغازین را با مدیر داشته باشیم.

در اتاق باز هم جو ما را گرفت و سخنرانی غرائی در باب برابری انسان ها و حقوق شهروندان دارای معلولیت و نگاه های نوین جهانی به مقوله معلولیت، راه انداختیم به نحوی که خودمان هم متاثر شدیم و فکر کردیم واقعاً این دروغ ها راست است. در انتها مدیر گفت: جناب موشکاف من همه صحبت های شما را قبول دارم و اگرچه این رویاها را نمی شود در همه جا پیاده کرد، اما ما تلاش کرده ایم که در این سازمان تا جایی که ممکن است حقوق افراد معلول را رعایت کنیم. راستش بررسی های اولیه نشان می دهد این دوستان به دلایلی بجز نابینایی رد شده اند. من از همکاران خواسته ام پرونده این عزیزان شاکی را آورده اند با هم بررسی کنیم.

جناب موشکاف، نمره علمی همه این بزرگواران بسیار پایین تر از میانگین آزمون بوده. بعضی از اینها اگر زحمت می کشیدند و به سوالات پاسخ نمی دادند نمره بهتری می گرفتند. در مصاحبه های تخصصی هم بیشتر سودای صحرای کربلا داشته اند. مثلاً این آقا که برای تصدی شغل امور اداری امتحان داده را می توانیم دعوت کنیم و مجدداً مصاحبه کنیم ببینیم چند مرده حلاج است.

فرد مورد نظر را فرا خواندند و سه نفر وارد شدند. ما خواستیم در آنجا خودی نشان داده و مسجد شاه بازی دربیاوریم از همین رو گفتیم: بچه ها فقط فرد مورد نظر اینجا باشد. بعداً نوبت شما هم می رسد. پاسخ دادند فرد مورد نظر اینجاست و ما والدینش هستیم. گفتیم اجازه بدهید خودشان با عصا بیایند؛ اینجا هم دوستان راهنمایی می کنند. مادرشان جلو آمد و آهسته درگوشمان گفت: عصا زدن را دوست ندارد و اصلاً یاد نگرفته و از راهنمایی دیگران هم خوشش نمی آید. ما خودمان کنارش باشیم بهتر است.

گفتیم سرکار خانم، ایشان چطور می خواهند محل کارشان تشریف ببرند؟ حالا اینکه آنجا می توانند کاری انجام بدهند یا نه اصلاً مهم نیست!

فرمودند ما خودمان همیشه کنارش هستیم. بعداً هم که دستش تو جیب خودش رفت برایش زن می گیریم جمع و جورش می کند. نگران نباشید.

ما از خجالت آب شدیم و رو به مدیر گفتیم آقای مدیر، درخصوص ایشان ما حرفی نداریم. برویم سراغ نفر بعد.

نفر دوم با عصا وارد شد و ما کلی کیف کردیم. به مدیر گفتیم آن نفر قبل واقعاً استثنا بود. خیلی از نابینایان مستقل هستند.

مدیر رو به دوست ما کرد و گفت: ظاهراً شما فوق لیسانس زبان انگلیسی دارید. لطفاً این جمله را ترجمه کنید.

What is your name?

آن بزرگوار کمی مِن مِن کرد و گفت: ما نابینایان برای ترجمه باید کامپیوتر و  NVDA و Instant Translate Addon داشته باشیم. به هر حال باید محیط و وسایل برایمان مناسب سازی باشد. دوست بزرگوار این ها را گفت و شروع کرد به سخنرانی در باب دسترس ناپذیری معابر و ظلمی که به نابینایان بدین واسطه روا داشته شده.

ما با شرمندگی به مدیر گفتیم: قانع شدیم، برویم سراغ سومی.

نفر سوم خانمی بودند که برای تصدی پست کارشناس روابط عمومی آزمون داده بودند. مدیر رو به ایشان کرد و

گفت: سرکار خانم، یک کامپیوتر مناسب  سازی شده با صفحه خوان فعال اینجاست. لطفاً شما یک گزارش خبری برای نمونه برایمان بنویسید تا با قلم شما آشنا شویم. سرکار خانم فرمودند، ما نابینایان برای نوشتن معمولاً از منشی استفاده می کنیم و اگر کسی از همکارانتان اینجا منشی من باشند، من می توانم دیکته کنم و ایشان به نگارش دربیاورند. سرکار خانم پس از این صحبت، سخنرانی پرشوری درخصوص خدماتی تخیلی که در کشورهای اسکاندیناوی به نابینایان داده می شود ارائه کردند و ما از فرط خیال پردازی ها و ناتوانی دوستمان در زمین فرو رفتیم.

ما که دیگر حرفی برای گفتن نداشتیم، گفتیم جناب مدیر حق با شماست اما این بندگان خدا هم تقصیری ندارند. نه در مدرسه آموزش درست و حسابی دیده اند، نه سازمان فخیمه برایشان کاری کرده، نه جامعه اجازه حضور به آنان را داده. طبیعتاً فردی که آموزش نبیند ضعف هایی هم دارد.

مدیر فرمودند جناب موشکاف حق با شماست اما مگر وضعیت برای افراد غیرمعلول خیلی بهتر از این است؟ آیا در مدارس چیز بدرد بخوری به ما یاد دادند؟ مهمتر از این، آیا ما باید این افراد را صرفاً به خاطر اینکه نابینا هستند استخدام کنیم؟ مگر خود شما همیشه تاکید نمی کنید که به نابینایان ترحم نکنید!

ما که حرفی برای گفتن نداشتیم، فحشی نثار باعث و بانیش کردیم و از مدیر خداحافظی کردیم و پشت دستمان را داغ گذاشتیم که تا از چیزی مطمئن نشده ایم، اقدامی نکنیم. بعد هم به خدم و حشم هایمان زنگ زدیم بیایند ما را از اتاق ببرند بیرون! راستی این NVDA دیگر چیست؟

ارادتمند: موشکاف!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

چهارده − 6 =

لطفا پاسخ عبارت امنیتی را در کادر بنویسید. *