مقاله: نامه‌ای سرگشاده به والدین

نویسنده: Barbara Pierce

منبع نسخه ی انگلیسی: Future Reflection

مترجم: داوود چوبینی

منبع نسخه ی ترجمه شده: محله ی نابینایان

سخن سردبیر

گاه گفته می شود بچه ها از دوران کودکستان تا کلاس سوم خواندن را یاد می گیرند و از آن پس برای یادگیری اقدام به خواندن می کنند. اما زمانی که روش خواندن تأثیرگذاری را به بچه های نابینا یاد نمی دهند، این موضوع معنای عکس پیدا می کند. فدراسیون ملّی نابینایان آمریکا چندین دهه تلاش کرده است تا مطمئن شود کودکان نابینا امکان یادگیری بریل را دارند. مؤسسه ارزیابی رسانه های مطالعاتی آمریکا به عنوان ابزاری تأسیس گردید تا مشخّص کند آیا کودکی باید متون چاپی را بخواند یا متون بریل را یا ترکیبی از هر دو را. با این وجود، کودکان کم بینا و نابینای بسیاری همچنان بدون بهره مندی از روشی مؤثر جهت خواندن در مدارس مشغول تلاش و تکاپو هستند. در این مقاله، باربارا پیِرس “Barbara Pierce”, یکی از رؤسای با سابقه فدراسیون ملّی نابینایان آمریکا در ایالت اوهایو “Ohio” و عضو سابق هیئت رئیسۀ این سازمان، رویدادهای مربوط به خواندن در دوران زندگیش را روایت و درخواستی مبنی بر آموزش بریل را ارائه می کند.

نامه ای سرگشاده به والدین

آیا می توانید احساس سرمستی ناشی از یادگیری خواندن را به یاد بیاورید؟ من که می توانم. وقتی کلاس اوّل را آغاز کردم، کتاب های الفبای اسکات فورسمن “Scott Foresman ” در رابطه با ماجراهای دیک “Dick”, جِین “Jane”, و سالی “Sally” به کار برده می شد. هنوز تصویر دیک را به خاطر دارم که در میان انبوهی از برگ ها روی دست هایش ایستاده بود، پاهایش در هوا معلّق بود، و یکی از خواهرانش متن آن صفحه را با حالتی آهنگین می خواند: «دیک را ببینید! دیک بامزۀ بامزه!»

تا جایی که می دانستم، هفته های آغازین سال اوّلم اوج دوران خواندنم بود. همگی به صورت گروه هایی برای خواندن واژگان دور معلّم جمع می شدیم تا آنها را یاد بگیریم و با کلی اشتباه در خواندن صفحات را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتیم. من که خواندنم خوب بود. هم اصول انتخاب صداهای هر حرف را یاد می گرفتم و هم این که فوراً کنار یکدیگر قرارشان بدهم تا معنی واژه را حدس بزنم. نتیجۀ این امر حضورم در گروه اوّل خوانندگان بود.

موفّقیتم خیلی دوام نیاورد. ترم دوم، هر صفحه کلی خط چاپی دیگر داشت و مادرم مجبور بود در خانه و پس از مدرسه یا پیش از رفتنم به رختخواب با من کار کند تا کمکم کند از بقیه عقب نمانم. من همان بچه ای بودم که او را کم بینا می نامیدند. خطوط چاپی را فقط با یک چشم می توانستم ببینم. با این که هیچ کس واژۀ نابینا را پیشم به کار نمی برد، مطمئنم عملاً نابینا بودم. مادرم چراغ کوچکی را نزدیک صفحه قرار می داد تا بتوانم تا حد امکان صفحه را خوب ببینم، اما حروف همچنان تار بودند و هیچ گاه نتوانستم مهارت خواندن واژه ای را در آن واحد فرا بگیرم.

سال دوم در گروه دوم از بچه های خواننده قرار گرفتم و سال سوم علیرغم این که چراغ را به گوشۀ نیمکتم متّصل کرده بودم، راهی گروه سوم از بچه های خواننده شدم. مجبور بودم با حقیقت رو به رو شوم: زبانم لال بود. شب ها خوابم نمی برد، چون نگران تعداد روز افزونی از تمرین های کتاب کارهای املای واژگانی بودم که انجامشان نداده بودم، آن هم به این خاطر که سرعت خواندن و نوشتنم آن قدر پایین بود که نمی توانستم در کلاس آنها را به پایان برسانم. همچنان مجموعه ای متوالی از تست های املای کاملی را نگه می داشتم، چون والدینم هر هفته فهرستی از تست املای واژگان را به من می دادند. این تست ها چیزی جز همان کتاب کار نبود! با خودم تصوّر می کردم وقتی والدینم دست آخر متوجّه حقیقت مربوط به من و عملکرد ناقصم بشوند، این که شب به تختخواب رفته و با چشمانی گشاد به دورنمای سیاه مرگ نظری نیندازند، چه شکلی خواهد بود.

این اتفاق اواخر دوران ارائۀ نمرات در ترم سوم روی داد و همان طور که رویدادهایی از این دست به شکلی ناگهانی و غیرمنتظره رخ می دهند، این اتفاق طوری رخ داد که اصلاً انتظارش را نداشتم. راستش با کارنامه ای به خانه آمده بودم که خیال می کردم کارنامه ای خوب محسوب می شود. در تمامی درس ها نمره کامل را آورده بودم. معمولاً نمراتم درجۀ سه بود. همه می دانستند اوضاعم در مدرسه افتضاح بود، چون به قول خودشان، «باربارا جلوی پایش را هم نمی توانست ببیند.» اما انگار ترس مربوط به برملا شدن راز شرم آورم در آن کتاب کار املا برای یک سال تحصیلی دیگر زیر نمرۀ تاپ کلاس پنهان مانده بود. کارنامه ام را تحویل مادرم دادم و دوان دوان رفتم بیرون بازی کنم. اما وقتی من و برادرم را صدا زدند تا برای شام داخل برگردیم (پدرم آن موقع خارج از شهر بود)، فهمیدم یک جای کار ایراد دارد. مادرم گریه کرده بود و برای شام با ما ننشست. می گفت سرش درد می کند.

طولی نکشید که معلوم شد سردردش من بودم. کارنامه ام مرا تمام و کمال لو داده بود. معلّمم در پایین کارنامه و با خطی ریز که به سختی قابل خواندن بود، حرف غ (غیر قابل قبول) را در گروه دانش آموزانی که نیازمند بیشترین تلاش هستند، قرار داده بود، آن هم در حالی که همواره حرف ع (عالی) یا دستکم حرف ق (قابل قبول) را می گرفتم.

روز بعد، مادرم به مدرسه رفت و از حقیقت هولناک مربوط به من خبردار شد. بعدها در کمال حیرت متوجّه شدم که برملا شدن راز شرم آورم در میان سایرین به واقع باری را از روی دوشم برداشت. راستش از آن جایی که خواندن برایم بسیار دشوار شده بود، باید تمامی اقداماتی را صورت می دادم که از انجامشان طفره می رفتم. زمان بازیم حسابی کاهش پیدا کرد و باید از نو و تمام و کمال یاد می گرفتم چگونه بدون هیچ گونه احساس نگرانی به رختخواب بروم، اما اوضاع دیگر مثل سابق بد نبود.

سال های بعد عینک درشت بینی را برای چشم راستم که سالم بود، امتحان کردیم و در تابستان پس از سال چهارم بایستی برایم معلّم خانگی می گرفتند تا تلاش کنم با میزان بالایی از درشت نمایی متون بتوانم خواندن را فرا بگیرم. سال پنجم و در ماه سپتامبر، معلّم جدیدم از من خواست یکی از سطرهای موجود در کتاب جغرافیا را سر کلاس بخوانم. من هم مثل یک دانش آموز سال دومی آن سطر را خواندم و از خجالت مردم. معلّم دیگر هیچ گاه نامم را صدا نزد. سال ششم که بودم، تا حد امکان از عینک استفاده نمی کردم. تا زمانی که برای درک معنای متون چاپی مجبور نبودم خودم را اذیت کنم، سرعت یادگیریم بالا بود و برای معلّم هم راحت تر بود تا برای پروژه های مربوط به خواندن متون در کلاس، فردی را به عنوان خوانندۀ سریع مشخّص نماید تا با من کار کند.

سر انجام، در پایان سال هفتم، والدینم با این حقیقت دردناک رو به رو شدند: اگر قرار بود امیدی برای باسواد شدن داشته باشم، باید بریل را یاد می گرفتم. خطوط چاپی دیگر گزینه ای برای من به شمار نمی آمد. خانمی که خودش از بریل استفاده می کرد، طی جلسات هفتگی در تابستان مرا به کدهای این خط مسلّط کرد، هرچند اعتراف می کرد خواندن متون بریل را به خوبی بلد نیست. وی به من اطمینان داد همسرش می تواند به سرعت بریل بخواند، اما هیچ گاه نشنیدم چه همسرش و چه فرد دیگری استفادۀ مفیدی از این خط بکنند. مردم به من می گفتند استفاده از بریل برایم مهم است و تمرین، سرعتم را بالا خواهد برد. البته تا آن زمان از دوران تحصیلم، روش های مختلفی را برای انجام خواندن و نوشتن تمرین کرده بودم. دیگر علاقه ای نداشتم از بالای صفحه ای به سمت پایین آن حرکت کنم تا متنی را بخوانم، کاری که روزهای آغازین دورۀ ابتدایی صورت داده بودیم. از آن جایی که می دانستم در دانشگاه به روش مناسبی برای نکته برداری در زمان سخنرانی ها نیاز خواهم داشت، با همان لوح و قلمم بریل نویسی را تمرین کردم، اما هیچ گاه زمان نگذاشتم تا خواندن درست و حسابی متون بریل را یاد بگیرم.

اینک که عضو فدراسیون ملّی نابینایان آمریکا هستم، صدها نفر را می شناسم که خوب و راحت بریل می خوانند. بعضی از آنها زمانی که مدرسه را آغاز می کردند، نمی توانستند خطوط چاپی را ببینند، در نتیجه بریل تنها گزینۀ ممکن برایشان بود. اما خیلی افراد دیگر در همان زمان که داشتند خواندن را فرا می گرفتند، با این که مثل افراد بزرگسال قادر به دیدن خطوط چاپی نبودند، می توانستند این خطوط را تشخیص بدهند. این افراد از شانس خوبشان هم بریل و هم خطوط چاپی را به آنها یاد می دادند و به نحوی ساده و طبیعی یاد می گرفتند که تصمیم بگیرند کدام روش برای هر یک از فعّالیت های مربوط به خواندن از همه کارآمدتر است. نتیجه این که افراد فوق در حال حاضر در هر دقیقه صدها واژه را به صورت بریل می خوانند.

من هیچ گاه حسرت یادگیری خواندن خطوط چاپی را نخورده ام. همه بایستی شکل حروف چاپی را بشناسند. اما همواره حسابی حسرت خواهم خورد که وقتی کوچک بودم، بریل را یادم ندادند. امروزه دارم تلاش می کنم در خواندن متون بریل دارای سرعت و میزان دقّتی شوم که وقتی 10 سالم بود، بایستی می داشتم. الان شش سال است که دارم روی این موضوع کار می کنم و سرعت خواندنم سه برابر شده است، اما باید با این حقیقت رو به رو شوم که احتمالاً هرگز به خوبی یک کودک ده سالۀ با استعداد بریل نخواهم خواند. فارغ از این حقیقت که مغز افراد بزرگسال به سرعت مغز کودکان به مهارت های تازه مسلّط نمی شود، نمی توانم خودم را راضی کنم تمرین خواندن با صدای بلند را جلوی خانواده ام صورت بدهم که مدّت هاست دارند عذاب می کشند. زمان بهره بردن از چنین موقعیتی دوران کودکی است و نمی توانم همسرم را درگیر بد خواندنم کنم.

اگر مادرم می توانست با شمایی صحبت کند که با این مسئله رو به رو هستید که آیا از فرزندانتان بخواهید بریل یاد بگیرند یا نه، مصرّانه از شما خواهد خواست تصمیمتان در راستای یادگیری بریل باشد. فرقی نمی کند در حال حاضر کودکی تا چه اندازه بتواند خط چاپی را خوانا و واضح ببیند، اگر بیناییش به هر نحوی ضعیف یا دچار مشکل شود، حتّی اگر خطوط چاپی همچنان کاربرد خود را داشته باشد، بریل غالباً در آینده ارزش بالایی پیدا خواهد کرد. از شما تقاضا دارم دست فرزندتان را در انتخاب گزینه های پیش رویش باز گذاشته و انتظارات بالایی از او داشته باشید. همۀ موجودات کم سن و سال فضا لازم دارند تا از نظر توانایی های ذاتیشان رشد پیدا کنند. لطفاً روی این موضوع پافشاری کنید تا شانسی به فرزندتان داده شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

11 − چهار =

لطفا پاسخ عبارت امنیتی را در کادر بنویسید. *