خاطره: اولین تجربۀ شب‌مانی گشت سپید

نویسنده: صلاح الدین محمدی

منبع: هجدهمین شماره ی ماهنامه ی نسل مانا

دانلود نسخه ی صوتی نوشته

عروس فصل ها نرم نرمک و خرامان از راه رسیده، چون هنرمندی چیره دست، تابلوی زیبای طبیعت را طرحی نو در افکنده و با طیف گسترده ای از رنگ های چشم نواز، تصاویر بدیعی آفریده است که نگاه هر بیننده ای را بی اختیار به خود می دوزد.

گردونۀ جادویی طبیعت باز هم چرخید و این بار پردۀ رنگارنگ اردیبهشت فریبا را پیش روی چشمان مشتاق طبیعت دوست قرار داده است. گردش ایام خبر می دهد که اردیبهشتِ جنت فامِ دیگری شده و عاشقان طبیعت را پُر احساس تر از همیشه به کاروان اطلس پوش خود می خواند. کوهنورد نیز که چون خیل عظیم عاشقان طبیعت، دل و دین را سال هاست به این زیبای مغرور باخته است، با کوچک ترین اشاره از دلدار دیرین خویش، به دیدارش می شتابد و گرد خاکش را توتیای چشم می سازد. در چنین حال وهوای دل انگیزی بود که گشت سپید به اطلاع اعضای خود رساند که برای تاریخ 21 و 22 اردیبهشت در دشت زیبای زیار، از توابع شهرستان آمل، برنامۀ طبیعت گردی و شب مانی داریم. خیلی زود روز موعود فرارسید. قرار ملاقاتمان در انتهای اتوبان بابایی بود. چون تصمیم گرفته بودیم با خودرو های شخصی به دیدار زیار زیبا برویم، هرکدام از هم نوردان که خودرو داشتند و با افراد دیگر هم مسیر بودند، آنها را هم سوار کردند و به سمت محل قرار حرکت کردیم.

با قدری تأخیر به محل رسیدیم و از آنجا به سمت جادۀ هراز ادامۀ مسیر دادیم. در گردنۀ امامزاده هاشم قدری توقف کردیم و جرعه ای از نسیم کوهستان نوشیدیم و سپس به سمت دشت زیار سرازیر  شدیم. زمان زیادی نگذشت که در سمت راست جاده تابلوی روستای زیار هویدا  شد. وارد جادۀ خاکی روستا شدیم و به سمت مناطق بالادست روستا که باغ عمو رحیم، میزبان برنامه در آنجا قرار داشت، ادامۀ مسیر دادیم. هرچند جاده پر از دست انداز بود و ماشین ها به سختی عبور می کردند، اما طبیعت بهاری اطراف آن، همه را از خود بیخود کرده و همه مست و مدهوش جلوه های زیبای بهار شده بودند. درست است که چشمی باید که این همه زیبایی بصری را در شیرین ترین شکل آن در کنه جان ریزد، اما صدای رودها، موسیقی جویبارها، سمفونی پرندگان، بوی خوش و مسحورکنندۀ گل ها و گیاهان معطر بهاری و نسیمی که خوش خوشان به زیر پوستت می دوید و با انگشتان لطیفش دست نوازش را بر سر و رویمان می کشید، همه و همه، تابلوهای زیبایی از طبیعت را آفریده  بودند تا بینا و نابینا از آن لذت ببرند… هرکسی را به قدر وسعِ درک خویش جام می  و خون دلی بخشیدند. بعد از یکی دو بار گیر کردن خودروها در گل و سنگ، بالاخره به باغ عمو رحیم رسیدیم؛ باغی که در دامن کوهستان جا خوش کرده و نغمۀ خوش قناری ها و چکاوک ها، به  زیبایی و صفای آن افزوده بود. آفتاب به وسط آسمان رسیده بود، درنهایت مهر و گرما می تابید و بالاپوش طلایی خود را بر سر جاندار و بی جان کشیده بود. بر سکوی باصفایی که عمو رحیم گرداگرد یک اتاق ساخته است، کمی استراحت کردیم و یکی دو لقمه هم برای رفع گرسنگی برگرفتیم. گرمای آفتاب و نسیم کوهستان، پارادوکس طبیعی عجیبی را آفریده  بودند؛ طوری که نه از سرمای سایه در امان باشی و نه گرمای تابش خورشید را تاب  آوری.

پس از کمی استراحت دریافتیم هوا در این نقطه آن چنان خنک است که شب را نمی توان بدون سرپناه به روز آورد و سرمای کوهستان حسابی از خجالت مهمانان درمی آید. با مشورتی کوتاه به این نتیجه رسیدیم که باید عطای طبیعت را در این نقطه به لقایش بخشید و در جست وجوی مأمن دیگری باشیم که باز هم عمو رحیم بزرگی کرد و یکی دیگر از باغ های خود را که از امکانات بهتر و سرپناه بزرگ تری برخوردار بود به ما پیشنهاد کرد. بلافاصله به سمت آنجا حرکت کردیم. در طول مسیر از روی یک پل عبور کردیم که رودخانۀ زیبا و خروشان زیار در زیر آن جریان دارد. این رود از ارتفاعات فیروزکوه سرچشمه می گیرد و پس از پیوستن به رود هراز به دریای خزر می ریزد. در کنار رود توقف کردیم و با رود یکی دو عکس گرفتیم. از این نقطه کمی به شیب جاده افزوده شد. در بالاتر و در یک محیط مسطح به نقطه ای رسیدیم که باید از رود عبور کنیم، اما نه پلی وجود داشت و نه ماشین ها می توانستند به راحتی از آن بگذرند. بعد از کمی مشورت به این نتیجه رسیدیم که عمو رحیم تراکتورش را بیاورد و در صورت گیر کردن ماشین ها، آنها را بکسل کند.

در فاصله ای که منتظر تراکتور بودیم، پیاده شدیم و در گرمای آن ساعت از روز، در کنار رود شروع به قدم زدن کردیم. گاهی هم کفش ها را درمی آوردیم، پاچه های شلوار را بالا می زدیم و وارد آب یخ فام رود می شدیم.  نوشیدن یکی دو فنجان چای زغالی که از طرف بومی های خونگرم به ما هدیه  شد، بر صفای این توقف کوتاه افزود. خوشبختانه تمام ماشین ها، جز یکی دو تا از آنها به سلامت از رود عبور کردند. بعد مسیرمان را به سمت محل شب مانی که در بالادست قرار داشت، ادامه دادیم. خیلی زود به باغ باصفای دیگری رسیدیم که قرار بود شب را در آن به روز برسانیم. این باغ در دامنۀ ارتفاعات زیار و درست در نقطۀ مقابل دماوند باشکوه و پرعظمت قرار داشت. طبیعت در این نقطه چنان بکر و تازه است که تو گویی تازگی و طراوت فصل بهار اولین روز های خود را پشت سر می گذارد و هیچ گاه به ذهنت خطور نمی کند که قریب دو ماه از این فصل زیبا گذشته است. زمین با گیاهان و گل های لطیف بهاری مفروش شده بود؛ به گونه ای که بدون اغراق در چنین محیطی به زیرانداز نیازی نبود و کافی بود تا دراز بکشید و لطافت و خنکای این فرش طبیعی را زیر تن خود حس کنید. هوا چنان آکنده از عطر گل های بهاری بود که پنداری در یک عطاری غنی و سرشار از رایحه های گوناگون و مشام نواز قدم می زدیم. با غرق شدن آخرین پرتو های سرخ و طلایی خورشید در دریای آسمان، نسیم بهاری کم کم، بار دیگر از طرف قله شروع به وزیدن کرد و آهسته آهسته خود را به جمع گرم و صمیمی ما رساند. طبیعت دوستان بادگیرها را از کوله ها و ماشین ها بیرون آوردند و خود را با آنها  پوشاندند.

طولی نکشید که هم نوردان آتش باصفایی را روشن کردند و کتری های آب را روی آن قرار دادند. چه کیفی دارد نوشیدن چای زغالی و لب سوز در فضای خنک کوهستان! نسیم خنک به زیر پوستمان می خزید و تن و بدنمان را رندانه قلقلک می داد. نوشیدن چای دودی در آن هوا درون آدمی را گرمای مطبوعی می بخشید. پس از صرف شام، دورهمی کنار آتش ادامه پیدا کرد و هم نوردانِ هنرمند ساز های خود را کوک کردند و نوای خوش موسیقی را چاشنی آن فضای جادویی ساختند. گویی طبیعت بکر و روح آزاد هنرمند به هم درآمیخته و دل و جان را بر سر شوق و ذوق آورده بود؛ هرکسی به فراخور سر سوزن ذوقی که داشت، به کاروان و بزم موسیقایی پیوست و با نوای خوش موسیقی، هر آنچه در پیمانۀ دل داشت رها کرد. موسیقی تیر خود را بر یکایک دل ها نشاند و همه را به وجد و خروش آورد. دوستان هم نورد گرداگرد این آتش باصفا دست افشان و پای کوبان کارناوال موسیقی را همراهی می کردند و با تک تک سلول های خود، لذتِ بودن در چنین فضایی را در پیالۀ جان می ریختند. صد افسوس و هزاران دریغ که زبان الکن بنده قاصر از توصیف این همه لذت و قلمِ ناقص حقیر ناتوان از بیان این همه زیبایی و صفاست. به قول معروف شنیدن کی بود مانند دیدن؟ فقط باید دوست طبیعت بود و در هر زمان از سال که طبیعت انسان را می خواند، به او لبیک گفت و خود را به دامان این مادر پُرمهر سپرد تا مهر خود را جرعه جرعه در کیمیای جانمان بریزد و به التیام زخم های روحمان برخیزد. طبیعت پنجرۀ چشم و دل انسان را به جلوه های زیبای خود می گشاید و با اکسیر آرامش که جرعه جرعه در ساغر روح می ریزد، زنگار اندوه را از آسمان دل ها می زداید. کم کم این شب به یاد ماندنی نیز مانند تمام شب های خوش و خاطره انگیز، به نیمه های راه خود رسید و این بار فرشتۀ خواب ما را به خویش  خواند. خیلی سریع آمادۀ خواب شدیم. خواب چه لذتی دارد؛ در فضایی که بسترتان زمین، لحافتان آسمان، چراغ های اتاق خوابتان ستارگان زیبای آسمان شب و کولرتان نسیمی باشد که نرم نرمک به زیر پوستتان می خزد.

خیلی زود در این فضای مطبوع خواب شیرینی ما را در ربود، اما صدای خروپف یک هم نورد و صدای گفت وگوی چند نفر که هنوز تسلیم خواب نشده بودند، خواب را از چشمان ما تاراند و تا دم دمای سپیده دم و هنگامۀ تسبیح گویی صبحگاهی پرندگان، دلدار لطیف دل نازک خواب که رنجیده بود، با ما هم آغوش نشد. حیف که خواب خوش در چنین فضایی بیش از یکی دو ساعت طول نکشید!

با بیدارباش سرپرست گروه، ساعت شش از خواب شیرین بامداد رحیل برخاستیم و سر و صورت خود را با آب سرد کوهستان، صفا دادیم. هم نوردان زحمت کش قبل از ما بیدار و چای زغالی و نیمروی آتشی را برای صبحانه اعضای گروه آماده کرده بودند. صبح باشد و نسیم صبحگاهی، پرتوافشانی طلایی خورشید باشد و موسیقی گوش نواز پرندگان، تو باشی و دامان تَری از طبیعت بکر بهاری و چشم در چشم دماوند مغرور و باعظمت… چه چیزی این عیش را به کمال می رساند؟ موسیقی روح افزایی که سال هاست در گوش جانت طنین انداز است و راوی قصۀ میلیون ها عاشقی ست که دل و جانِ از تبار جنت را چنین می بازند. چقدر سر حالت می سازد گوش دادن به نوای ملکوتی خسرو آواز ایران!

یکی از هم نوردان خوش ذوق، با پخش یکی دو کار از صدای داوودی استاد شجریان، صبح ما را حسابی ساخت و نوای بهشتی خسروی آواز ایران انگیزه و انرژی وصف ناشدنی در جانمان ریخت. یکی دیگر از هنرمندان گروه، تار خود را برداشت و با زخمه هایش بر سیم های تار، دل هایمان را سرشار از عشق و شور  ساخت و حب هنر آواز را در دل های تک تک اعضای گروه انداخت. گروهی با زمزمه و گروهی با صدایی که از عمق جان برمی خاست، به نوای تار و هوای طبیعت پاسخی درخور  دادند. پس از یکی دو ساعت که باز به دورهمی و صرف صبحانه گذشت، بالاخره حدود ساعت ده صبح بود که به طرف آبشار شیخعلی خان که در بالادست و در فاصلۀ نه چندان دوری قرار داشت حرکت کردیم.

باز هم از نقطه به نقطۀ مسیر، بوی تازگی بهار به مشام می رسید و طبیعت خوان کریمانۀ خود را با گیاهان بهاری مانند شنگ، ترشک، پونه های معطر کوهی، آویشن های مسحورکننده و شکوفه های سفید درخت سیب وحشی آراسته بود و هر رهگذری را به خویش می خواند. مسیر آبشار در کمتر از یک ساعت طی شد. حدود ساعت یازده خود را به آبشار یخ فام شیخعلی خان رساندیم. بر سنگ های کنار آبشار نشستیم، گوش جان را به غرش رود سپردیم و از پاشیدن ریزدانه های الماسگونی که آبشار بر سر و رویمان می ریخت، حظ وافر  بردیم. موسیقی خوش آب، نسیم خنکی که از آن برمی خاست و گرمای آفتاب که داشت خود را دزدانه به وسط آسمان می رساند، همه و همه مرا وسوسه می کردند که خود را به این آب روح افزا بسپارم و از این خوان طبیعت بی بهره نمانم؛ برای همین خیلی سریع کفش ها و جوراب های خود را کندم و پای در میان آب گذاشتم. کمی در میان رود قدم زدم و در وسط آن، لَختی بر یک سنگ نشستم و دل را غرق این همه خوشی و لذت ساختم، اما سردی شگفت انگیز آب، بیش از چند دقیقه به من اجازۀ هم آغوشی با خود را نداد و مجبور شدم خیلی سریع از این میعادگاه عشق پا پس کشم و باز هم به سنگ های کنار رود پناه ببرم. این لحظات خوش هم مانند تمام دقایق شیرین، به سرعت گذشت و ما با اعلام سرپرست گروه، به سمت پایین بازگشتیم. ناهارمان آبگوشت لذیذی بود که دوستان آن را از دیشب بار گذاشته بودند.

باز لحظات فراق فرارسید. ما باید ناگزیر از این همه لطف و زیبایی دل می کندیم و بدرود می گفتیم. حدود ساعت پانزده، به ناچار این محیط زیبا و خاطره انگیز را ترک کردیم و رهسپار تهران شدیم.

به حرمت عشق از تمام کسانی که زحمت برنامه ریزی و اجرای این برنامۀ به یادماندنی را کشیدند، به ویژه عمو رحیم که با سخاوتی حاتم وار، ملک و منزل خود را درنهایت صمیمیت و مهربانی در اختیار ما قرار داد، سپاس گزاریم و به رسم قدرشناسی دستان پرمهرشان را درنهایتِ صمیمیت می بوسیم.

جای سایر دوستان سبز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نه − پنج =

لطفا پاسخ عبارت امنیتی را در کادر بنویسید. *