آشنایی با مشتی اکبر ابراهیمی نابینای اهل دل

نویسنده: محبوبه اسکندری

منبع: چهاردهمین شماره ی ماهنامه ی نسل مانا

دانلود نسخه ی صوتی نوشته

آی دختر دار، جهاز آورده ام! آی قوری، بیا ببر برای حوری! آی پول نداری یا خبر نداری؟ آی مگه دختر نداری؟ بیا ببر کاسه، بیا ببر بشقاب، بیا ببر گلاب پاش.

این آواز «مشتي اکبر» است. هنوز برای گوش های مشتاق، چونان نسیم روح پرور آشناست. فامیلش ابراهیمی و همسرش شادروان نساء ابراهیمی بود.

خانم مریم بیگم ابراهیمی تک فرزند و تنها یادگار آن بزرگ مرد ارسنجانی است و ساکن شیراز است. عامو  اکبر چهارشانه بود، قدی بلند و صورتی نسبتاً درشت و استخوانی داشت و کلاه بافتنی مشکی بر سر می گذاشت و لباسی مرتب و تمیز بر تن می کرد. تابستان ها گیوه و زمستان ها چکمه به پا داشت و شلواری از جنس دَبیت می پوشید. نابینا بود و از چشم سَر محروم. در سن هشت سالگی به عارضه چشم درد مبتلا می شود، استفاده از دارویی نامناسب بیماری او را شدت می بخشد. پزشک عفونت چشم او را برطرف می کند؛ اما نور دیدگانش از ظاهر به باطن سفر می کند و چونان پرنده، صحن معصوم چشمانش را ترک می کند و به طواف خانه قلبش می شتابد، مقیم آن حرم می گردد و او «نابینا» می شود.

نابینا بود و نور خورشید بر دلش رقم خورده بود: «نور چشم از نور دل ها حاصل است.» چشم باطنش سرشار از آیه های نور و مهربانی بود. هر روز خورشید را به مهمانی خانۀ قلب خود دعوت می کرد: «دیده نابینا و دل چون آفتاب.» تمام کوچه های شهر او را می شناختند و در انتظار نبض موسیقی نوای گرمش لحظه شماری می کردند. با آمدنش تمام کوچه چشم می شد، دل می شد و به یمن قدم هایش مرحبا می گفت و او دست در چشم، شوق در قلب تمام کوچه ها سفر می کرد یک دانه سبدش، سرشار از سفر بود؛ سفر سبز شدن و شکفتن و خندیدن.

گیره یا سبدش بافته شده از ترکه های نازک درخت بادام کوهی (بُرشیک) یا اَلوک بود. در آن ظروف چینی چون قوری، استکان، نعلبکی، کاسه، گلدان و بشقاب های گل سرخی جلوه گری می کرد، گویی آن سبد فرهنگ نامه ای از نان حلال بود. عامو اکبر اهل دلنوازی و مهرورزی بود، مردم شهر او را دوست داشتند و از او خرید می کردند؛ گویی در آن شهر چراغ مهر می کاشت و گل مهربانی هدیه می گرفت.

شوخ طبع بود و حاضر جواب. اهل نسیه دادن بود و در محاسبه دقیق و منظم. میزان پول و سکه و اسکناس را به خوبی تشخیص می داد. اغلب طرف معامله او خانم ها بودند و گاه به جای پول به او برنج، کشک و تخم مرغ می دادند. آن بزرگوار مؤمن بود و دستانش معطر به نان حلال. از مرحوم آقای ثقه الاسلام حکم شرعی این معامله را جویا می شود و ایشان جواب می دهند که چون خانم ها برای امور خانه یا تأمین جهیزیه از شما خرید می کنند، این معامله اشکالی ندارد.

مشدی اکبر چشم و چراغ شهر بود. کیمیای صدای گرم و آرام و لطیف او غم ها را به شادی تبدیل می کرد. گلبرگ لحظه ها در بوستان گرما و محبت او عطر و طعم گلاب می گرفت. کوچه ها با حضور دل های آسمانی و مردمان خاکی و ساده، در پرتو گام های سبز روشن او، هر روز حسن و طراوت و جلوه ای دیگر می یافت. هر روز باران مهر و محبت، برخاسته از خورشید تابناک سینه ها، شروع به  باريدن می کرد؛ گویی باد صبا مبشر شکفتن گل های سرخ بشقاب های سبد او بود. آب و باد و خاک و آتش، در یک کلام شور و عشق، غوغا می کرد. ستاره های درخشان صدای او برای سنگ و گیاه و انسان، پیام آور شور و حیات و زندگی بود. کوچه های سنگ و گِل تبدیل به دِل می شد. با شنیدن نوای او، دختران با چهرۀ گل انداخته و شاد، با لباس  های رنگی، دقایقی از گل های لاکی (قرمز) دار قالی دل می کندند و باشوق و امید به ملاقات آن پیر گلرنگ یکرنگ می رفتند؛ پیر گلرنگی که در جام سبدش چینی های گل سرخی شکفته داشت و من هنوز آن حجم شور و هیجان را به یاد دارم و نفس می کشم. به مادر بزرگم تکیه  می دادم و آن لحظه های ناب و پایدار را می نگریستم. مادربزرگم برای عمه ها جهیزیه می خرید و زمانی که بشقاب های گل سرخی را در خورشید دستانش می گرداند، من آیه های نور و سرور را در چشمانش تلاوت می کردم. آن لحظه ها بهانه های رنگینی بود. زنان کوچه، یکدل چون گلبرگ های غنچه به دور هم جمع می شدند و گل می گفتند و گل می شنیدند و هنگام خداحافظي تکیه کلامشان این بود: «خدا برایت خوش بخواد.» و کوچه رنگ خدا می گرفت… .

آن مرحوم روحی پاک و وارسته داشت. دامادش آقای حسین اسکندری نقل می کرد که روزی به شوخی به او گفتم چشم پزشکی می تواند چشمانت را با پنجاه هزار تومان معالجه کند و او بلافاصله گفت:  «اگر هم مجانی عمل کند، راضی به این کار نیستم؛ من با این چشمانم گناه نکرده ام.» آن شادروان دل سپرده به دست تقدیر و رضایت الهی بود. او نیک دریافته بود که اسارت دل برخاسته از اسارت دیده است. به قول شاعر: «ز دست دیده و دل هر دو فریاد/ که هرچه دیده بیند دل کند یاد/ بسازم خنجری نیشش ز فولاد/ زنم بر دیده تا دل گردد آزاد.»

مناعت طبع عجیبی داشت. هرگاه بار سنگینی بر شانه داشت، حاضر به کمک دیگران نبود؛ نگاه ترحم آمیز دیگران برایش سنگین تر از حمل آن بار سنگین بود. هوش سرشاری داشت. روزی از بازار وکیل لباسی می خرد و ناچار به تعویض آن لباس می شود. روز بعد دقیقاً به سراغ همان مغازه می رود؛ گویی در آسمان دستانش هزاران کبوتر بال و پر می زد و در آوای گام هایش هزاران ستاره چشمک می زد؛ کبوترها و ستارگانی که  راه را به او نشان می دادند.

عاقل و هوشیار و شجاع و مزین به پشتوانه تقوا بود؛ انسانی که اسیر چاه هوای نفسانی نگشت و از چراغ استعداد های خود در مسیر درست زندگی بهره برد. یک روز کارگر مقنی (چاه کن) طبق قرارداد چاهی به طول هشت متر حفر می کند. عامو اکبر طنابی تهیه می کند و سنگی به انتهای آن می بندد. طناب را در چاه می اندازد و سپس آن را بیرون می آورد و با دستان خود متر می کند. حتی با شجاعت به درون چاه می رود و پشته های حفر شده درون آن را ارزیابی می کند.

آن بزرگوار مردانه زندگی کرد. به قول ابو سعید ابوالخیر: «مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخورد و بخسبد و بخرد و بفروشد و در بازار در میان خلق داد و ستد کند و زن خواهد و با خلق در آمیزد و یک لحظه از خدا غافل نباشد.»

به راستی کوچه با طنین قدم های آن راهرو پاک نهاد، سرشار از چشم خرد و ادب می شد. هنوز از باغ نگاه کوچه می شود یک سبد از میوه خورشید چید. او پادشاهی بود که تاجی از سبد سرخ گل های چینی بر سر داشت و کوچه های سنگی و خاکی ارسنجان تخت او بود.

اگر گوش بسپاریم، هنوز کوچه ها روشن و گرم می خوانند:

…آی قوری/ بیا ببر برای حوری

آی دختر دار/ جهاز آورده ام …

روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.

در نوشتن مطلب فوق از راهنمایی های ارزنده این بزرگواران بهره برده ام: مهندس محمد حسین شیرازی فرزند مرحوم حاج محمد حسن شیرازی، حاج محمد شفیع (حسین) اسکندری فرزند مرحوم محمد علی اسکندری، آقای صمد رحیمی فرزند حاج محمد علی رحیمی، حاج حبیب رحیمی فرزند مرحوم حاج اکبر رحیمی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بیست − 2 =

لطفا پاسخ عبارت امنیتی را در کادر بنویسید. *