گذر از تندباد سختی ها در گفتگو با حیدرعلی رجبی

بیش از سی سال از ازدواجش با خانمی بینا می گذرد. فرزند پسرش حدوداً، سی سال دارد و شاغل است. دخترش اما…

همراهان عزیز! در این شماره از ستون زندگی مهمان «حیدرعلی رجبی» می شویم.

پدری که از میان تندباد سختی ها خانواده اش را عبور داده است.

پسرش زمانی متولد می شود که آن ها در خانه ای نیمه دربست اجاره نشین هستند.

دراین باره می گوید: «فقر دست وبالم را بسته بود. من هر بار به گونه ای شرمندۀ همسر و فرزندم بودم. وقتی پسرم در حیاط خانه مشغول بازی می شد، صاحب خانه با عصبانیت از او می خواست به خانه برود.

از طرفی آسایش فرزندم برایم اهمیت داشت و از سویی دیگر توان برخورد با صاحب خانه را نداشتم.»

او دیر نابینا است و زمانی که در چینی سازی مشغول به کار بود، بر اثر یک سانحه بخش زیادی از بینایی اش را از دست داد.

در گذشته هشت ماه را به عنوان یکی از نیروهای بسیجی در منطقۀ جنگی گذرانده است.

پای زن و فرزند که به میان می آید، آدمی تمام داشته هایش را به کار می گیرد تا بتواند در شرایط موجود بهترین امکانات را در اختیار خانواده اش بگذارد.

او زمانی در استانداری، زمانی در کارخانۀ پتوبافی و زمانی هم در کارخانۀ چینی سازی مشغول به کار بوده است تا اینکه در راه برگشت از چینی سازی در یک سانحه بینایی اش را از دست می دهد. علاوه بر این، پاره ای از مشکلات دیگر هم در این ماجرا او را درگیر می کند که سبب از کار افتادگی اش می شود.

پسرش تحصیلات اش را تا پایان دبیرستان ادامه داد و نخواست که به دانشگاه برود.

در این باره می گوید: «پسرم کار را بر ادامه تحصیل ترجیح داد. دلم می خواست به دانشگاه برود؛ اما او مرا قانع کرد که در طول کار هم اگر نیاز باشد می توانم تحصیل کنم. با توجه به شرایطی که داریم، صلاح را در این می بینم که کار کنم.

در ابتدا قرار شد وارد نیروی انتظامی شود. یکی از دوستانم که سابقۀ دوستی مان به ماه های خدمت بر می گردد، مرا راهنمایی کرد. او به من هشدار داد که ممکن است فرزندت به راه های دور اعزام شود و پسرم این را نمی خواست.

به کارخانۀ لاستیک سازی معرفی شدیم. در آنجا قرار شد پسرم با دستگاه پرس کار کند. این کار را بسیار خطرناک دیدم. این شد که او را در یک کارخانۀ یخچال سازی مشغول به کار کردم.»

از او می خواهم دربارۀ دخترش برایمان بگوید. آهی می کشد و می گوید:

«دخترم! دخترم! از دخترم چیزی نپرسید. هر کاری از من ساخته بود، برای به دست آوردن سلامتی اش انجام دادم. هرچه بیشتر تلاش کردم، کمتر به نتیجه رسیدم.

او به خاطر تأخیر در عمل زایمان و کمبود اکسیژن، دچار فلج مغزی شده است.

با اینکه فرزند اولم با عمل سزارین به دنیا آمده است، دستور عمل سزارین را صادر نمی کردند؛ چراکه طبق دستورالعملی که از وزارت بهداشت صادر شده بود، زایمان ها می بایست به صورت طبیعی انجام شود.

در نهایت، بعد از بیهوش شدن همسرم دستور سزارین صادر شد و همین تأخیر، فرزندم را به چنین روزگاری گرفتار کرد.»

از او می پرسم که دخترش چند سال دارد و در طول این سال ها چگونه از او مراقبت کرده است.

«حالا دخترم پانزده سال دارد. نمی تواند حرف بزند؛ راه برود یا از دستشویی استفاده کند. حدوداً ماهی ده بسته پوشک بزرگسال برایش تهیه می کنم. خودتان می دانید که چه هزینۀ سنگینی دارد؛ البته علاوه بر هزینۀ داروهایی که استفاده می کند. اگر دارویش را به موقع مصرف نکند، دچار تشنج می شود؛ دندان هایش قفل می شود و از حال می رود.»

او می گوید که دخترش در گذشته کمی به سختی، اما قادر به صحبت کردن بوده است؛ ولی حالا دیگر این توانایی را ندارد.

به نقل از مجلۀ دکتر دکتر که به معرفی انواع بیماری ها می پردازد، «اختلالات مغزی همراه با فلج مغزی باعث مشکلات عصبی دیگری می شود که شامل:

  • مشکلات بینایی و شنوایی
  • اختلالات عقلانی و کندذهنی
  • تشنج
  • احساس لامسه و درد غیرطبیعی
  • بیماری های دهان و دندان
  • مشکلات و بیماری های روحی و روانی
  • بی اختیاری ادرار.»

گرچه یافته ها حکایت از این دارند که فلج مغزی بهتر یا بدتر نمی شود، ممکن است علت بروز چنین اتفاقی، وجود سایر مشکلات عصبی باشد.

او در ادامه می گوید: «برای درمان فرزندم به پزشکان متعددی مراجعه کردم؛ اما سودی نداشت. یکی از مسائلی که اسباب ناراحتی من می شد، حضور گاه وبیگاه تیم دانشجویان پزشکی بالای سر فرزندم بود.

من اما با توجه به شرایط بحرانی که در آن قرار داشتیم، سعی می کردم لحظه ای از روند درمان فرزندم غافل نمانم. اطلاعاتم را افزایش دهم و به پزشکان بعدی توضیحات کامل تری ارائه دهم.»

با نگاهی مختصر به تصمیم هایی که این پدر برای تداوم زندگی اش می گیرد، در می یابیم که با چه فراز و نشیب هایی رو به رو بوده است.

در طول مصاحبه حتی یک بار از نابینایی گله نمی کند. او خود را تمام وکمال با همۀ توانایی باقی مانده اش مسئول و سرپرست خانواده اش می داند. به دلایل مختلف شغل اش را تغییر می دهد. از جمله اینکه وقتی متوجه می شود کارخانۀ پتوبافی در آستانۀ ورشکستگی قرار دارد، از آنجا خارج شده در کارخانۀ چینی سازی مشغول می شود.

با جدیت تمام مسئلۀ کاریابی پسرش را پیگیر می شود و همچنین تصمیم می گیرد همراه همسرش از دخترش با همۀ سختی های موجود، در خانه نگهداری کند و او را به مراکز نگهداری نفرستد.

در پایان، با سپاس از این پدر ارجمند که وقت خود را در اختیار ما گذاشتند، این برگ از دفتر زندگی را نیز ورق می زنیم.

روزهای تان پر از شوق زندگی

دانلود نسخه ی صوتی نوشته.

منبع: ماهنامه ی نسل مانا.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هشت − 3 =

لطفا پاسخ عبارت امنیتی را در کادر بنویسید. *