یادداشت طنز: بابا تو دیگه کی هستی؟!

نویسنده: آقای موشکاف

منبع: بیست و چهارمین شماره ی ماهنامه ی نسل مانا

دانلود نسخه ی صوتی نوشته

نیاز به گفتن نیست که ما به عنوان یکی از برجسته ترین انسان ها در حوزۀ کوران ایران، هر کاری بکنیم الگوی خاص و عام می شویم. چند وقت پیش در یک اتاق فکر طولانی، فکر بکری به ذهنمان خطور  کرد  و تصمیم گرفتیم ما هم مثل یک عده که از کره آب می گیرند و ملت را به سخره می گیرند و یک شو راه می اندازند و کلی پول به جیب می زنند، یک شوی تلویزیون اینترنتی در حوزۀ کوران با عنوان «کور شو!» راه بیندازیم؛ هم فال است هم تماشا؛ لذا با یک استدیو هماهنگ کردیم و اطلاعیه ای هم به همۀ کوران و خانواده هایشان دادیم که آقا هرچه دارید بریزید روی داریه، ببینیم کی چه کاره ست! هنوز نیم ساعت از پخش اطلاعیه در فجازی نگذشته بود که تلفن هایمان به صدا درآمدند. کرور کرور کورها و خانواده هایشان از سراسر کرۀ خاکی با ما تماس گرفتند و اظهار کردند کلی خفن هستند و از همه بهتر هستند و تمایل دارند در مسابقۀ «کور شو! استعدادیابی کوران خفن» حضور داشته باشند. ما که از خوشحالی در پوست مبارک نمی گنجیدیم، پیش خودمان فکر کردیم حالا که داوطلبان، بسیار بیشتر از انتظارات ما هستند، ما یک مرحلۀ تأیید صلاحیت هم بگذاریم که هم عناصر بیگانه را در درون برنامه اصلی راه ندهیم، هم این طوری خفن ترین ها را انتخاب کنیم که کیفیت برنامه بالاتر برود و مشتری هایمان نیز بیشتر بشوند. این شد که از کوران داوطلب و خانواده هایشان دعوت کردیم در جلسۀ بررسی صلاحیت حاضر شوند.

روز موعود، کوربازاری داشتیم. دسته دسته خانواده ها با گل و شیرینی و سوت و کف و کِل کورانشان را به محل قرار آوردند. بعضی خانواده ها کورانشان را مثل دلقک بزک کرده بودند؛ بعضی دیگر گویی به عروسی آمده اند، لباس عروس و داماد بر تن فرزندان کور کرده بودند. برنامه این گونه بود که ابتدا خانواده ها وارد اتاق مصاحبه شوند و توضیحات در خصوص کور مورد نظر و استعداد خارق العادۀ او بدهند و بعد کور مذکور وارد شود و استعدادش را به نمایش بگذارد.

خانوادۀ اول وارد شد؛ دوازده نفر پیر و جوان که مدام در حال قربان صدقه رفتن برای کورشان بودند. فرمودیم: از استعداد این فرزند غیورمان بگویید. خانمی بادی به غبغب انداخت و گفت: پسر من موسیقی رو تموم کرده. همه سازهای جهان رو بلده. از سازهای ایرانی بگیرید تا خارجی. آهنگساز، خواننده، نوازنده و خیلی چیزهای دیگه. برای خواننده ها و نوازنده های بزرگ این ور آبی و اون ور آبی آهنگ ساخته. گوگل ازش دعوت کرده بره تو مایکروسافت براشون آهنگ چت جی پی تی کنه، حتی یه دورۀ کامل ارِنج بای هم فرستادیمش خارج پیش نوۀ بتهون.

مادر که اینها را می گفت، بقیۀ اعضای خانواده هم مدام در حال قربان صدقه بودند. گفتیم: خیلی خوشحالیم که چنین کور با استعدادی داریم. فقط نفهمیدیم دوره ارِنج بای چیست؟ مادر گفت: یه دورۀ خیلی پیشرفتۀ موسیقی که هر کی بلد باشه، اول آهنگ می گن ارِنج بای فلانی!

ما کله مان را به دیوار کوبیدیم و گفتیم: خیلی خب! بفرمایید دوست بزرگوار وارد شوند ببینیم چه کاره هستند.

خانواده رفتند و یک کودک دوازده ساله را آوردند توی اتاق. ما متعجب شدیم و گفتیم: پسرم! خیلی جالب است که با این سن، این همه توانایی کسب کرده ای. خودت را معرفی کن و بفرما چی کار می خوای بکنی!

پسربچه گفت: من گیتار بلدم.

مادر گفت: گیتار رو تموم کرده.

خاله گفت: خالش قربونش بره بُچِلی خاله!

دایی گفت: آهنگ ساز و شاعر هم هست، دایی جان! اون آهنگ کی اشکاتو پاک می کنه رو که خودت ساختی و شعرش رو هم گفتی بخون برای آقا!

پسرک گیتار را در دستش گرفت و گفت: اولش رو یادم رفته. یکی در گوشش چیزی پچ پچ کرد و پسرک شروع کرد به دست کشیدن به روی سیم ها. ناگهان همۀ دوازده نفر با تمام قوا و بدون رعایت هرگونه عنصر موسیقایی، شروع به فریاد زدن کردند: کی اشکاتو پاک می کنه، شبا که غصه داری…  با هزار بدبختی گروه را ساکت کردیم و گفتیم: اولاً ما که نشنیدیم این بچه چی زد. ثانیاً این آهنگ انگار آشنا بود. مطمئنید خودش ساخته؟ این را که گفتیم، همۀ اعضای خانواده شروع کردند به ایما و اشاره به من. بعد هم یک آقای سیبیل کلفت با تحکم گفت: خودش ساخته. ما نیز همه چیز دستمان آمد و گفتیم: ممنونیم از حضور شما. بفرمایید بروید نتیجه را خدمتتان تلفنی عرض می کنیم!

خانوادۀ دوم تقریباً به همان سبک و سیاق وارد شدند. پدر گفت: پسر من ژیمناسته. بدنش مثل ماهی نرمه. تمام حرکات ژیمناستیک و ژوراستیک و پلاستیک رو بلده. با یه دست رُو طناب راه می ره. می تونه رو خرک خرسواری کنه! اصلاً پسر من یه سیرک تمام عیاره.

گفتیم: این دلقک بزرگوار را وارد کنید ببینیم کیست.  خانواده رفتند و یک آقای حدوداً 35 ساله، با قد190  و وزن 120 کیلو را آوردند اتاق مصاحبه. آقای تنومند با یک کت و شلوار مستعمل و کلی ریش و سبیل، بیشتر شبیه مشاوران املاک بود تا ژیمناست. پدرش گفت: پِترُس جان! یه معلق برای آقا بزن! پترس هم با همان هیبت مثل بچه های پنج ساله سرش را گذاشت روی زمین و یک معلق زد و چون پایش دراز بود و وزنش زیاد، چند صندلی به همراه صاحبانش به هوا پرت شدند. ما که خیلی وحشت کرده بودیم، گفتیم: ممنون پترس جان! فعلاً شما بفرمایید انگشتتان را در سوراخ سد فروکنید تا بعداً با شما تماس بگیریم.

خانوادۀ سوم وارد شدند. پدر و مادر، هم زمان، گفتند: دختر ما واقعاً یک کتاب اول و بسیار نابغه است. پایتخت تمام کشورهای دنیا را حفظ است؛ نام تمام غذاهای آنگولایی را بلد است؛ مسلط به هجده زبان زنده و مرده دنیاست؛ دارای  چهارده مدرک لیسانس، هفت فوق لیسانس و سه دکتراست. ما که امیدوار شده بودیم که یک کیس به دردبخور پیدا کرده  باشیم، مشتاقانه گفتیم: خب! بگویید این نابغه تشریف بیاورند داخل! رفتند و نابغه را آوردند. یک خانم 20 ـ 21ساله بود که انگار تازه از خواب بیدار شده و هنوز ویندوزش بالا نیامده بود. به محض ورود پدرش گفت: نازی جان! به آقا بگو پایتخت انگلیس کجاست. نازی جان هم گیج و منگ کمی مِن مِن کرد و گفت: یادم نیست دقیق! پدرش باذوق گفت: آفرین لندن! حالا کمی انگلیسی حرف بزن. نازی جان هم گفت: Hello!   بعد ناگهان خانواده منفجر شدند و شروع به تشویق نازی کردند. ما نیز کله مان را مدام به دیوار می کوبیدیم!

تا ظهر همۀ مراجعان به همین شکل بودند. ما که این وضعیت را دیدیم، به خودمان گفتیم: موشکاف! حواست هست، جامعۀ کوران دارد به کدامین سمت می رود؟! چرا این جماعت را به حال خودشان رها کرده ای؟ موشکاف! آخر تو هم شدی آدم! بی وجدانی تا کی! موشکاف! آدم شو و این جماعت ره گم کرده را به راه بیاور. موشکاف! تو مسئولی، می فهمی؟ مسئول!

ما که ندای وجدانمان داشت دهنمان را صاف می کرد، ناگهان متحول شدیم و دستور دادیم خانواده ها بیرون باشند و همۀ کوران را بردیم در یک اتاق و سخنرانی غَرایی به راه انداختیم: عزیزان کور من، کوران عزیز من! با شما صحبتی دارم که باید با دیگران می داشتم، اما چه کنم که فعلاً فهمیده ترین این جماعت شما هستید؛ درواقع شما خودتان قربانی هستید، اما من چاره ای ندارم، جز اینکه این حرف ها را با شما قربانیان بزنم؛ چراکه آن سوی دیوار، قصابان تاب شنیدن حرف های ما را ندارند.

قربانیان عزیز من! من امروز دریافتم که خانواده هایتان عمری ست به شما و خودشان دروغ می گویند و شما را مثل بادکنک باد کرده اند. عزیزان بادشدۀ من! بدانید و آگاه باشید که شما انسان های معمولی هستید، اما چون پدر و مادر شما دنبال یک کور خاص و فوق العاده بودند، نتوانستند شما را به عنوان یک فرد معمولی بپذیرند و به همین خاطر شما را باد کردند تا مثل بادکنک در هوا نگهدارند تا به همه بگویند اگرچه فرزندشان کور است، ولی خیلی خفن است تا مثلاً به همه بفهمانند که چیزی کم از بقیه ندارد. عزیزان من! شما حداکثر یک آدم معمولی هستید و نه بیشتر از آن و اصلاً نباید بیشتر از آن باشید! این حرف ها را که گفتیم، کم کم چهرۀ بچه ها رو به سرخی می رفت. ناگهان پِترس مشتی بر روی میز کوبید و با عصبانیت گفت: اصلاً ما بادکنک، به تو چه؟! ما دلمان می خواهد باد شویم! اشکال این کار کجاست! بقیه هم حرفش را تأیید کردند.

ما که حسابی قالب تهی کرده بودیم، با تته پته گفتیم: پترس جان! اشکال کار دقیقاً همین جاست که وقتی با واقعیت خودتان رو به رو بشوید، نمی توانید آن را بپذیرید و یا افسرده می شوید یا می زنید طرف را نصف می کنید یا حسادت می کنید و با هرکسی که توانمندتر از شما باشد، درگیر می شوید، البته عیب دیگری هم دارد و آن این است که هیچ وقت هیچ چی یاد نمی گیرید و در توهماتتان زندگی می کنید.

وقتی سخنرانی ما تمام شد، همه سکوت کرده و سر در گریبان فرو برده بودند که نازی جان با خمیازه ای گفت: تو که اینا رو بلدی، چرا خودت دنبال کور خفن بودی!؟ انگار خودتم می خواستی ما رو باد کنی باهامون پول دربیاری!

ما که انتظار این حرف را نداشتیم، سکوت کردیم و بدون اینکه کسی متوجه شود مجلس را به قصد حضور در اتاق فکر ترک کردیم تا شاید فکر بهتری به ذهنمان خطور کند.

ارادتمند: موشکاف

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

18 − 17 =

لطفا پاسخ عبارت امنیتی را در کادر بنویسید. *