رؤیای شرکت در یک مسابقه ی پیاده روی بخش اول

مترجم: میرهادی نایینی

منبع: چهل و نهمین شماره ی ماهنامه ی نسل مانا

دانلود نسخه ی صوتی نوشته

تجربه ملیسا ریکوبونو، نائب ريیس فدراسیون ملی نابینایان امریکا

بر گرفته از وبسایت فدراسیون ملی نابینایان امریکا

وقتی از ون پیاده شدم، صدای کلی آدم همراه شده بود با موسیقی تندی که توی فضا طنین انداز بود. یه نفر با انرژی توی میکروفون حرف می زد. آفتاب طوری بهم انرژی می داد که پوستم هم داشت نفس می کشید. یه حس و حالی تو فضا بود که دیدنی نبود. یه انرژی عجیب و غریب که باعث می شد قلبم تند تر بزنه، لبخند به لبم بیاد، و از خوشحالی بی اختیار اشک بریزم. یه حس غریب آشنا که شاید هیچ وقت دیگه ای تجربش نکنم. رقابت و کار تیمی همراه شده بود با حس متناقض بردن به قیمت همراهی و مشارکت. اون روز یه پل بود به خودِ من. یه پل به ملیسایی که همیشه دوستش داشتم.

نوامبر ۲۰۲۴ من بالاخره تونستم به اون چیزی برسم که از سال ها قبل براش رؤیا بافته بودم؛ شرکت در مسابقات پیاده روی پل خلیج چسفیک. دارم راجع به یه پل حرف می زنم که شرق و غرب مریلند رو به هم وصل می کنه، ۷ کیلومتر طول و ۵۶ متر ارتفاع داره و نوامبر هر سال روش یه سری مسابقات دو و پیاده روی انجام میشه. فاصله خونه ما تا پل فقط ۴۵ دقیقه بود.

داشتم از نوامبر ۲۰۰۳ می گفتم: نمی دونم دقیقاً چرا ولی وقتی اولین بار خلیج چسفیک رو دیدم از راننده پرسیدم: «این پل فقط مال ماشیناس یا روش می شه راه رفت؟» راننده گفت:« این پل مال ماشیناست. فقط یه روز تو نوامبر روش مسابقات پیاده روی می ذارن. اون روز لمس طول و ارتفاع پل رفت توی لیست رؤیاهای من و شد یه آرزو که حاضر بودم براش خیلی کارا بکنم».

سال اول دیدم خیلی زمان ندارم برای اینکه درست و حسابی تو مسابقات شرکت کنم. من جوان و پر انرژی بودم. ورزش حرفه ای می کردم و حتی تو پارا المپیک آتلانتا هم دویده بودم. اما آمادگی جسمانیم به اندازه دوره دبیرستانم نبود. دو تا موضوع دیگه هم منو از انجام این کار منصرف کرد؛ اول دردی بود که از خیلی وقت پیش توی قوزک پام داشتم و دوم اینکه تازه اومده بودم مریلند و کسی رو نداشتم که برای دویدن همراهیم کنه. اما از همون موقع می دونستم اینا چیزایی نیستن که بخوان عزم جزم منو برای شرکت کردن توی اون مسابقه و تجربه لمس طول و ارتفاع پل خدشه دار کنن. همون طور که جان لنون میگه: «زندگی طوری می گذره که ما براش برنامه ریزی می کنیم».

وقتی همسرم مارک کارشو توی فدراسیون نابینایان شروع کرد، منم به تبع باید دنبال کار می گشتم. من تازه مدرک مشاوره رو گرفته بودم و دوست داشتم کارم مرتبط با مدرکم باشه. ۹ ماهی طول کشید تا من توی پاییز ۲۰۰۴ توی یه مدرسه ابتدایی مشغول به کار شدم. اون موقع من و مارک درگیر دغدغه های روزمره زندگی شدیم و همین باعث شد سرگرمی هام یه کم اهمیتش برام کمتر بشه. از سال ۲۰۰۵ من دوباره دویدن رو از سر گرفتم. قبل از اینکه بخوام با یه راهنما دویدن حرفه ای رو کلید بزنم، خواستم یه کم رو تردمیل تمرین کنم تا بدنم به فرم ایده آل خودش برگرده؛ اما همون موقع بود که درد زانو اَمانم رو برید. وقتی رفتم فیزیوتراپی، تازه فهمیدم طوری که من پامو به زمین می زنم باعث درد میشه. من باید برای دویدن کفش مخصوص سفارش می دادم. حتما می دونین گرفتن چیزای مخصوص مثل کفش، کلی هزینه داره و منم در آمدم اون قدری نبود که بخوام سریع بگیرمش. تازه همون مواقعی که داشتم برای خرید کفش پول پس انداز می کردم بچه اولم سینتیا رو هم باردار شدم.

راستش نمی خوام با یه گزارش سالانه از هر چیزی که باعث شد آرزوی دویدن رو به تأخیر بندازم خسته تون کنم. باید خیلی خلاصه بگم: خانواده ما حالا پنج نفره شده.  من یه بارم ريیس فدراسیون نابینایان امریکا توی مریلند شدم؛ همون موقعی که مارک شد ريیس کل فدراسیون. وقتی که من توی کار خودم غرق شده بودم، به دلایلی مسابقات پل هم متوقف شد. اون موقع بود که من فکر کردم پیاده روی روی پل همیشه برام یه آرزو باقی می مونه و هیچ وقت بهش نمی رسم. برای اینکه اوضاع بدتر بشه کرونا هم شروع شد و تازه من توی زمستون ۲۰۲۲ فهمیدم دچار خستگی مزمن هم هستم. اگه بگم خستگی مزمن تأثیر زیادی روی زندگیم داشت، خیلی حرف درستی نزدم. خوشبختانه من تونستم با درمان های مؤثر اثر این عارضه رو کم کنم.

وقتی فهمیدم این مشکل رو دارم فکر کردم انجام یه فعالیت پر چالش دیگه برام امکان نداره. من نمی تونستم یه روز کامل رو بیدار بمونم و حتما باید یه چرت کوچیک برای ادامه دادن به فعالیت های روزمره می زدم. حافظه کوتاه مدتم هم دچار مشکل شده بود و بعضی وقتا یه سری کلمات رو نمی تونستم به یاد بیارم. حتی توی نوشتن که خیلی برام جذاب بود هم دچار مشکل شده بودم. خیلی کار ها رو نمی کردم چون می دونستم انجام دادنشون باعث میشه تا مدتی انرژی لازم رو نداشته باشم. خستگی مزمن فقط یه بیماری نیست. شما رو تا پوست و استخون و حتی روح بی حس می کنه و نمی ذاره درست به کاراتون برسین.

خیلی دلتون می خواد انرژی ذخیره کنین، اما واقعا نمی تونین. اولش دکترم ازم می خواست فقط پنج دقیقه در روز پیاده روی کنم؛ واقعا این بیشترین کاری بود که می تونستم انجام بدم. من بیشتر از پنج دقیقه نمی تونستم با ضربان بالای قلب حرکت کنم و خب این انرژی دویدن رو ازم می گرفت. با عمل کردن به توصیه های دکترم، تغییر در رژیم غذایی و یه سری خرده کاری دیگه، تونستم کم کم از این وضعیت بیرون بیام. از اونا مهم تر این بود که با بدنم طوری رفتار کنم که اون می خواد و وقتی لازم داره بهش استراحت بدم. من کم کم تونستم دوباره انرژی از دست رفتم رو تجدید کنم. حالا وقتش رسیده بود که  دغدغه م، رو به جلو حرکت کردن باشه و همه ش نگران از دست دادن انرژی نباشم.

سال ۲۰۲۲ من فهمیدم مسابقات پل دوباره شروع شده. روز مسابقه دقیقاَ مصادف شده بود با برگزاری کنوانسیون ملی فدراسیون توی مریلند؛ اما من فهمیدم اون آرزوی قدیمی هنوز توی من داره نفس می کشه و فرصت رسیدن بهش دوباره داره فراهم میشه. قدم اول پیاده روی رو همون موقع بود که برداشتم.

سال ۲۰۲۴ بود که به خودم گفتم: حرف زدن دیگه بسه و باید برای شرکت توی مسابقه واقعاَ یه کاری کرد! با اینکه نسبت به توان فیزیکیم مطمئن نبودم، توی فیسبوک یه پست گذاشتم و خواستم کسایی که میخوان همراهم باشن توی پیاده روی اعلام آمادگی کنن. در نهایت تعجب دو نفر که باهاشون توی انجمن والدین بچه های نابینا NOPBC آشنا شدم و مال مریلند هم نبودن، گفتن که حاضرن باهام همراهی کنن. این همراهی همین طوری بیشتر و بیشتر شد؛ طوری که ما فهمیدیم می تونیم ازش به عنوان یه فرصت برای گسترش خیریه ها استفاده کنیم. اون موقع بود که NFB و NOPBC همه جا آگهی دادن و افراد چه به صورت حضوری و چه از طریق اینترنت به عنوان یه کار خیر توی این مسابقه شرکت کردن.

«ادامه دارد»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ عبارت امنیتی را در کادر بنویسید. *