یادداشت: در این حصار جادوئی روزگار بشکن

نویسنده: زهرا همت

منبع: بیست و هفتمین شماره ی ماهنامه ی نسل مانا

دانلود نسخه ی صوتی نوشته

صحبت از کم بینایی همه جا هست و ممکن است در هر جمع و محفلی، حرف از کاهش دید و نیاز به استفاده عینک به میان بیاید، بیشتر افراد جامعه، کم بینایی را به همین میزان می شناسند و تصور می کنند فرد کم بینا شخصی است که می تواند تنها با استفاده از عینک، کارکرد طبیعی بینایی داشته باشد. از سوی دیگر، هنگامی که از نابینایی صحبت می شود، بیشتر افراد شخصی را که عینک تیره زده و عصای سفید به دست دارد، در ذهن تصور می کنند، اما کسی نمی داند تکلیف افرادی که در هیچ یک از این دو گروه نمی گنجند چیست. بسیار کم هستند کسانی که بتوانند افرادی را تصور کنند که اندک بینایی برایشان باقی مانده است و با کمک آن تنها می توانند به امور روزمره بپردازند و با اتکا به این میزان مختصر توانایی بینایی، در محیط حرکت کنند و کارهای شخصی خود را انجام دهند. بیشتر افراد نمی دانند که کسانی در این دنیا زندگی می کنند که کمی می بینند و موقع راه رفتن به چیزی برخورد نمی کنند، اما ممکن است نتوانند چهرۀ دیگران را تشخیص دهند و برای مثال در خیابان، همکارانشان را نشناسند و سلام و احوالپرسی نکنند.

متأسفانه این یکی از چالش هایی است که افراد کم بینا ممکن است در هر محیطی، از خانه و جمع دوستان و اقوام گرفته تا محل تحصیل و کار با آن مواجه باشند. این گروه از افراد نه نابینا محسوب می شوند و نه آن قدر می بینند که بتوانند انتظارات محیطی را به اندازۀ فردی بینا بر آورده کنند. این دغدغۀ بسیاری از افراد کم بینا است و هر یک از افراد کم بینا روش خاص خودشان را برای مدیریت این چالش در پیش می گیرند. برخی آسیب بینایی و تمام چالش هایش را می پذیرند و وضعیت بینایی شان را برای دوستان و همکاران توضیح می دهند و گروهی نمی پذیرند و از برملا شدن این حقیقت شرم دارند، کم بینایی شان را انکار می کنند و تلاش می کنند به اطرافیان القا کنند که اختلال بینایی خفیفی دارند و گروهی دیگری هم هستند که در برهه ای از زندگی، آسیب بینایی شان از دیگران پنهان می کنند، ولی بعد از مدتی تصمیم می گیرند حقیقت را پنهان نکنند. این یادداشت را از صحبت های یکی از دوستان کم بینا الهام گرفتم که چند سالی مجبور بوده کم بیناییش را پنهان کند. در اینجا، مختصری از تجربۀ ایشان را نقل می کنم.

«من کم بینا هستم. چند سال پیش در یک ادارۀ نیمه دولتی مشغول به کار شدم. در ابتدای کارم در آن ارگان، موضوع کم بینایی ام را با مدیران در میان گذاشتم، اما یکی از مدیران، علاوه بر ابراز همدردی و بیان اینکه با توجه به سوابق تحصیلی و کاری من به توانایی من در انجام کارها اطمینان دارد؛ پیشنهاد کرد در مورد میزان بینایی ام با همکاران صحبتی نکنم و این طور وانمود کنم که مثل خیلی ها چشمانم کمی ضعیف است و باید عینک بزنم. ایشان دلیل این پیشنهاد را این طور عنوان می کردند که اگر همکاران از وخامت اوضاع بینایی من اطلاع پیدا کنند، به احتمال زیاد هر اشتباهی در انجام کار ها را به گردن من و ندیدنم خواهند انداخت.

با شناختی که در طول همکاری با آن ارگان از آن مدیر پیدا کردم، اکنون می دانم که ایشان این پیشنهاد را از سر دلسوزی ارائه کردند و اطمینان دادند که کسی از ظاهر چشمانم متوجه کم بینایی شدید من نمی شود و این گونه بود که این باور در خودم هم شکل گرفت و در ابتدا از بینا به حساب آمدنم خیلی ذوق زده شدم. من با این پنهان کاری بزرگ در آن مجموعه شروع به کار کردم، اما هر قدر ارتباط نزدیک تری با همکارانم پیدا می کردم و هر قدر در شغلم پیشرفت می کردم و کار های بیشتر و تازه تری به من سپرده می شد؛ اضطراب من از برملا شدن این راز بزرگ بیشتر می شد. من مجبور بودم هزار ترفند به کار ببرم که نقص بینایی ام را از همکارانم که حالا دوستان خوبی برایم شده بودند پنهان کنم. یادم می آید همیشه به دنبال چند دقیقه زمان و یک اتاق خلوت می گشتم که مجبور نباشم یادداشت هایم را در حضور همکارانم بنویسم؛ چرا که نمی خواستم ببینند که مجبورم صورتم را چقدر به کاغذ نزدیک کنم، اما در کنار همۀ این سختی ها، این انکار کم بینایی برایم لذت بخش هم بود. دوستان بسیاری پیدا کرده بودم که مرا از جنس خودشان می دانستند و هیچ فاصله ای بین خودم با آنها نمی دیدم. هیچ خبری از ترحم های معمول دوستی دختران بینا با یک نابینا یا کم بینا نبود، اما افسوس که ترس از برملا شدن این راز اجازه نمی داد روابطم را با این دوستان حفظ کنم. من مجبور بودم برای بیرون نرفتن هایم با جمع این دوستان، بهانه بیاورم یا از ترس اینکه در خیابان اداره برایم دستی بلند کنند و من متوجه نشوم، سرم را موقع راه رفتن در خیابان طوری پایین بگیرم که جز کفش هایم چیزی نبینم. نمی دانم آیا می توانید تصور کنید که پنهان کردن چنین راز بزرگی چقدر سخت است؟ من چند سال در چنین شرایط سختی بودم و متأسفانه با تمام علاقه ای که به شغلم داشتم و تمام پیشرفتی که در اداره کرده بودم؛ درنهایت نتوانستم بار سنگین این راز را تحمل کنم و تصمیم گرفتم استعفا بدهم و برگردم و از صفر شروع کنم.

این بار در دستگاهی دولتی مشغول به کار شدم. در ابتدای کار و با توجه به شغل قبلی ام، حتی توانایی صحبت در  مورد کم بینایی با مدیر مجموعه را نداشتم و نمی دانستم که چه کنم که تجربۀ تلخ گذشته تکرار نشود، اما آشنایی با یک خانم همکار با معلولیت در ناحیۀ پا، همه چیز را عوض کرد و من به راحتی و بدون ترس، موضوع را با مدیر و تمامی همکاران مطرح کردم و دیدم که هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد و همۀ همکاران، به استثنای یکی دو  نفر، با این موضوع به خوبی کنار آمدند و تعامل و دوستی خوبی بین من و آنها ایجاد شد. شاید بتوانم این گونه وصف کنم که بعد از صحبت در مورد وضعیت بینایی ام، از یک دغدغه و غصۀ بزرگ رها شدم».

تجربۀ این دوست به خوبی نشان می دهد که پذیرش آسیب بینایی و صداقت داشتن با دیگران در  مورد وضعیت بینایی می تواند آرامش و امنیت را برای فرد کم بینا به ارمغان بیاورد. هنگامی که دیگران از وضعیت بینایی فرد کم بینا مطلع باشند و فرد در میزان بینایی اش اغراق نکند؛ سطح انتظارها و توقع ها از او با توجه به میزان بینایی اش تنظیم می شود و شخص کم بینا به راحتی و در نهایت آرامش و امنیت به کار و زندگی اش خواهد پرداخت و ذهنش به جای درگیری مداوم بر ایفای نقش فرد بینا و بهانه تراشی برای توجیه کاستی های ناشی از ضعف بینایی بر کار و تفریح و امور روزمره زندگی متمرکز خواهد بود. این نگاه موجب می شود که بیشتر بتوانیم از لحظه های زندگی لذت ببریم. من باور دارم که آسیب بینایی نه جرم است نه گناه که از آن خجالت بکشیم. حالا که کسی به فکر ما نیست، خودمان وظیفه داریم این جامعۀ نیمه آگاه را از ویژگی ها و توانمندی ها و نیاز های افراد کم بینا و نابینا آگاه کنیم و امیدوارم شما دوستان عزیز نسل مانا هم با من موافق باشید و در این مسیر، با ما هم قدم شوید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

1 × 4 =

لطفا پاسخ عبارت امنیتی را در کادر بنویسید. *