یادداشت طنز: آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی

نویسنده: آقای موشکاف

منبع: پانزدهمین شماره ی ماهنامه ی نسل مانا

دانلود نسخه ی صوتی نوشته

گفته بودیم که ما بسیار آدم مهمی هستیم و در حوزه معلولیت هر خبری باشد به دنبال ما می فرستند. اکثراً ماشین و خدم و حشم هم برای مان فراهم می کنند؛ اما ما چون خاکی هستیم، قبول نمی کنیم. اخیراً با ما تماس گرفتند و گفتند: «آقای موشکاف، شما که انسان با فرهنگی هستید و علم و دانش از وجناتتان می بارد، بیایید کمک کنید کمی فرهنگ بسازیم. ما قصد داریم دربارۀ اماکن نامناسب شهر کلیپی بسازیم و شهروندان را با فرهنگ کنیم.»

ما در کمال تواضع بادی به غبغب انداختیم و فرمودیم: «اشکالی ندارد؛ اما فرهنگ سازی باید آن گونه که ما تشخیص می دهیم اتفاق بیفتد.»

فرمودند: «قبول است. خوب شما چطوری تشخیص می دهید ما همان کار را بکنیم؟»

ما که حرف بیشتری برای گفتن نداشتیم، فرمودیم: «فعلاً وارد جزئیات نمی شویم تا ببینیم بعداً چه پیش می آید.»

خلاصه، قرار گذاشتیم و یک روز با دوست بزرگوار فرهنگ درست کنمان راه افتادیم و رفتیم از جاهای مختلف شهر عکس و فیلم گرفتیم. همین که خوشان خوشان مسیر می پیمودیم، به صورتی کاملاً اتفاقی رسیدیم مقابل اداره فخیمه بهزیستی و جنب آن نیز دانشکده توانبخشی. به دوست فرهنگ درست کن گفتیم: «اینجا مثلاً اداره فخیمه است و کنارش هم مثلاً توان می بخشند؛ اما کوزه گر از کوزه شکسته تناول می فرمایند. گویی دوستان قانون را برای همسایه مناسب پنداشته اند.»

رفتیم و از پیاده رو نیم متری مقابل اداره فخیمه و ناهمواری هایش چند فریم عکس و فیلم گرفتیم. هنوز از آنجا 25 متر دور نشده بودیم که ناگهان تلفن همراه مان به صدا درآمد. از عجایب روزگار اینکه شماره هم نداشت. با سلام و صلوات تلفن را جواب دادیم.

اونور خط: «آقای موشکاف؟»

اینور خط: «بفرمایید.»

اونور خط: «خودتان هستید؟»

این ور خط: «احتمالاً. مطمئن نیستم.»

اونور خط: «شما درب اداره فخیمه چکار می کردید؟»

اینور خط با ترس و لرز: «هیچی قربان، دعا به جان شما. جنابعالی؟»

اون ور خط: «خوشمزگی نکن بچه. ما از بخش مواظبت اداره فخیمه تماس می گیریم. شما در حال عکاسی و فیلم برداری در مقابل اداره فخیمه دیده شده اید.»

این ور خط با استرس: «شما ما را از کجا می شناسید؟ شماره مان را از کجا پیدا کردید.»

اونور خط: «مثل اینکه هنوز بخش مواظبت اداره فخیمه را نشناخته اید! ما ریگی را در هوا می قاپیم.»

اینور خط مات و مبهوت: «ریگ که توی کفش است قربان!»

اونور خط: «مثل اینکه خیلی شوت تشریف دارید و هنوز پیه بخش مواظبت به تنتان نخورده. در اسرع وقت تشریف بیاورید بخش مواظبت ببینیم منظورتان چه بوده.»

اینور خط با لکنت زبان: «ما که منظوری نداریم. چشم خدمت می رسیم. ان شاءالله فردا یا پس فردا شرف یاب می شویم.»

اونور خط: «موشکاف جان، همین حالا میای اینجا وگرنه گونی مناسب قدت را می دهیم بچه ها خدمت برسن.»

مأمور مواظبت اینها را گفت و قطع کرد. ما که سر تا پایمان همچون بید می لرزید، چهار تا فحش نثار دوست فرهنگ درست کن کردیم و برگشتیم به طرف اداره فخیمه. به محض ورود، تا دهان باز کردیم حرف بزنیم، نگهبان جلو آمد و گفت: «موشکاف با من بیا.» گفتم: «کجا؟» گفت: «همان جایی که باید.» بعد هم دستمان را گرفت و برد دم یک دری و ما را مثل گاری هُل داد داخل.»

وارد که شدیم، یکی گفت: «آقای باهوش موشکاف، به شماره ملی فلان، متولد فلان، دارای تحصیلات بهمان، شاغل در فلان جا، دارای یک همسر و دو فرزند به نام های فلان، ساکن فلان جا، به آدرس فلان و کد پستی فلان. این اطلاعات درست است؟»

ما که آب دهانمان خشک شده بود، با تته پته گفتیم: «بله. فقط اجازه بفرمایید کد پستی را یادداشت کنیم چون خودمان نداشتیم و اتفاقاً دنبالش بودیم؛ اما پیدا نمی کردیم.»

کارمند مواظبت با اخم: «پرونده ات را بگیر و برو اتاق دو و آن قدر هم نمک نریز!»

گفتیم: «پرونده چه؟ کدام آش؟ کدام کشک؟»

گفت: «رفتی تو اتاق معلوم می شود.»

پرونده را که بسیار قطور بود، گرفتیم و به اتاق دو رفتیم. از اینکه دوستان در این بخش آن قدر سریع به امور رسیدگی می کنند، بر خودمان بالیدیم. خلاصه در اتاق دو گزارش، در اتاق سه کپی تمام مدارک مان، در اتاق چهار کروکی اماکنی که در شش ماه اخیر رفت و آمد کرده بودیم و همین طور تا اتاق ده پیش رفتیم و پرونده مان همه اش قطورتر شد و در نیم ساعت کامل شد. واقعاً فکر نمی کردم در اداره فخیمه آن قدر کارها سریع پیش رود. یادمان می آید برای صدور یک کارت معلولیت، ما را ۶ سال علاف کردند؛ ۱۸ بار، کپی شناسنامه و کارت ملی تقدیم شان کردیم و در ۳ فقره هم پرونده مان بالکل مفقود شد؛ آخرش هم نشد که نشد.

وارد اتاق نهایی شدیم و دیدیم دو نفر منتظر نشسته اند: آقای صدا کلفت کمی نامهربان، آقای صدا نازک کمی کمتر نامهربان.

نامهربان: «داشتی چکار می کردی؟»

ما: «ببخشید قربان. داشتیم پرونده مان را تکمیل می کردیم؛ به خاطر همین کمی طول کشید.»

نامهربان: «خیارشور هم که هستی.»

کمتر نامهربان خطاب به رئیسش: «نه قربان، ایشان از بچه های خوب ماست. همیشه با آرمان های ما همسویی کرده. خطاب به من: «دم در چه کار می کردید؟»

ما: «هیچی به خدا.» گفتیم برای اینکه کمی فرهنگ درست کنیم، چند تا عکس از اماکن مناسب سازی نشده بگیریم.»

نامهربان: «حالا دیگه اداره فخیمه شد مکان نامناسب؟»

ما: «نه قربان. منظور مناسب سازی فضای شهری است.»

نامهربان: «برای ما قلمبه سلمبه حرف نزن. مثل آدم بگو داشتی چه کار می کردی؟»

ما: «قربان داشتیم جهت آگاهی عموم مردم، از اماکن دسترس ناپذیر و موانع حضور معلولان در جامعه عکس و فیلم می گرفتیم.»

کمتر نامهربان: «قربان فکر کنم در حوزه محیط زیست و هوای آلوده فعالیت می کنند.»

نامهربان: «محیط زیست! جاسوسی؟»

ما گیج و مبهوت: «نه قربان، کارمان درباره نامناسب بودن معابر برای معلولان است.»

نامهربان: «ما رو به سخره گرفتی موشکاف؟ معبر که در فیلم های جنگی است و ما خودمان کلی از این حرف ها بلدیم. نخوردیم نون گندم، نانوایی که دیدیم!»

کمتر نامهربان خطاب به رئیسش: «فکر کنم استرس دارند قربان. نمی توانند منظورشان را بیان کنند. خطاب به من: «بچه جان نترس. صادقانه بگو ما کمکت می کنیم. می دانیم تو گول خورده ای و بازیچه شده ای.»

ما مستأصل: «نخیر فدایتان شوم. ما چیز هستیم. یعنی برای چیز آمدیم! اصلاً شما بفرمایید تحصیلات تان چقدر است تا ما متناسب با تحصیلات شما صحبت کنیم. انگار ما خیلی کم سواد هستیم و از عبارات درستی استفاده نمی کنیم.»

نامهربان با بادی در غبغب: «آهان. حالا شد. بچه جان درس بخوان که مثل ما باسواد باشی. ما دیپلم افتخار داریم.»

ما با درماندگی: «یا غیاث المستغیثین.»

کمتر نامهربان خطاب به رئیسش: «دیدید گفتم قربان! با ما همسو است.»

ما: «خوب راستش را بخواهید، این پیاده رو مقابل اداره مناسب سازی شده نیست. آخ ببخشید. یعنی خیلی درب و داغون است. یعنی ببخشید منظورمان این است که شما خیلی خوب درستش کرده اید؛ اما عده ای آمده اند و آن را کنده اند و درست پُرش نکرده اند و الآن پستی بلندی دارد. ظاهراً شهرداری هم اداره ما را کشیده جلو و پیاده رو کمی باریک شده.»

کمتر نامهربان: «آهان. شما مهندس هستید؟»

ما با عجز و لابه: «نه قربان. ما فعال حوزه معلولان هستیم. یعنی چیز. ما جاده صاف کن معلولان هستیم.»

نامهربان: «ما را گیج نکن بی سواد. چه ربطی به معلولان داشت. ما خودمان اداره معلولان هستیم. مثل آدم بگو چرا و برای چه کسانی عکس می گرفتی. هم دست هایت را معرفی کن.»

ما در نهایت بدبختی: «قربان ما می خواهیم کاری کنیم که معلولان راحت تر رفت و آمد کنند. پیاده رو باریک و درب و داغون که پستی و بلندی دارد، مانع حضور معلولان است. یعنی معلولان نمی توانند راحت این طرف آن طرف بروند، کار کنند، تحصیل کنند، ازدواج کنند. این چیزها را بکنند. نمی توانند این کارها را بکنند؛ لیکن ما گفتیم عکس بگیریم این پیاده رو ها را نشان بدهیم که شاید درستش کنند. به خدا که ثواب دارد این کارها.»

نامهربان: «چه ربطی دارد! خوب از توی خیابان بیایند. اصلاً با اسنپ بیایند. اصلاً این عزیزان که نباید از خانه بیرون بیایند. ما می رویم خدمتشان. شما نمی خواهد به بهانه کر ها و کور ها و فلج های بدبخت، جاسوسی کنید.»

ما: ادبیاتت منو کشته؛ «قربان شما از کمیته مناسب سازی مطلع هستید.»

نامهربان کلاً گیج شده بود و دنبال جواب می گشت که کمتر نامهربان گفت: «بله. کمیته که مربوط به ما نیست و اداره دیگری است. این حرف ها چه ربطی به عکاسی دارد؟»

ما درمانده و ناتوان: «قربان ببینید! بگذارید صادقانه بگویم. راستش این دوست ما می خواست سر به سر ما بگذارد و جلوی این سازمان از ما عکس بگیرد. آورد اینجا گفت همینجا وایسا منظرش قشنگه، بیا عکس بگیریم. ما هم گول خوردیم. واقعاً نمی دانیم شاید منظور خاصی داشته و قصد جاسوسی داشته؛ اما خوشبختانه با گوشی خودمان عکس گرفت و الان گوشی پیشمان است. شما هم که خداراشکر کاملاً آگاه و هوشیار هستید و حواستان به همه چیز است. نگذاشتید ما سه قدم دور بشویم. الآن می توانید عکس ها را پاک کنید که دیگر خطری برای اداره و مملکت نداشته باشد. به خدا از این جماعت فرهنگ درست کن هیچ چیزی بعید نیست. راست گفته اند که از اینها باید دوری کرد.»

نامهربان خوشحال از اقرار من: «بده ببینم اون گوشی رو.» گوشی را از من گرفت و در حال پاک کردن عکس ها گفت: «این بار چون با ما همکاری کردی، کاریت نداریم؛ اما دفعه بعد به همین راحتی ولت نمی کنیم هان!» ناگهان با عصبانیت گفت: «این چیه! چرا سر باز!» ما گفتیم: «سرباز! کدام سرباز!» عکس را به کمتر نامهربان نشان داد. ایشان هم زیر لبی گفت: «قربان احتمالاً خانم شان باشند.»

ما: «یا کرام الکاتبین.»

ارادتمند: موشکاف

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

ده + یازده =

لطفا پاسخ عبارت امنیتی را در کادر بنویسید. *