نویسنده:فاطمه جوادیان
منبع: پنجاه و چهارمین شماره ماهنامه ی نسل مانا
گفتگو با غلامعلی جوهریان؛ معلم بازنشسته، مدیر پروژه و کارآفرین نابینا
همراهان عزیز! در این شماره، مهمان برنامه ما یکی از معلمان فرهیخته و بازنشستهای است که مسیر زندگیاش، میتواند نقشه راه برخی از ما باشد. قرار است با او درباره تمام دورانهایی که گذرانده صحبت کنیم؛ از دوران تحصیل و تدریس گرفته، تا مدیریت و تجربه لحظههایی که شاید خیلی از ما حتی فکرش را هم نمیکنیم یک فرد نابینا بتواند آنها را لمس کند. پیش از شروع رسمی گفتگو، بزرگترین دغدغه ایشان این بود که این مصاحبه برای مخاطبان نسل مانا کاربردی و مفید باشد. با ما همراه باشید تا با هم وارد این کلاس درس بزرگ شویم.
نسل مانا: جناب آقای جوهریان سلام، وقت شما بخیر. خیلی خوش آمدید. به عنوان سؤال اول، بفرمایید خاستگاه شما کجاست، دوران کودکی را کجا گذراندید و از چه زمانی متوجه تغییر در بیناییتان شدید؟
جوهریان: بسم الله الرحمن الرحیم. من هم خدمت شما و همه مخاطبان و شنوندگان عزیز نسل مانا سلام عرض میکنم. من متولد سال ۱۳۳۷ در شهر دزفول هستم و تا حدود ۲۰ سالگی در همانجا زندگی کردم. تحصیلات ابتدایی و دبیرستانم را در مدرسه انصاری دزفول گذراندم. من تا سن ۱۳-۱۴ سالگی (حدود سال ۱۳۵۰) کاملاً بینا بودم و حتی گواهینامه ششم ابتدایی را هم به صورت بینایی گرفتم. از اواخر سال ۱۳۴۹ آثار ضعف در چشمهایم پیدا شد. کمکم از شبکوری شروع شد و اندکاندک به سمت نابینایی کامل رفت. به یاد دارم آن روزها که میخواستم درس بخوانم، برادرم برای اینکه بتوانم مطالعه کنم، لامپی را در فاصله ۶۰-۷۰ سانتیمتری نصب کرده بود تا زیر نور شدید آن کتاب بخوانم.
– با توجه به اینکه ابتدا بینا بودید و بعد نابینا شدید، این روند روی روحیهتان اثر منفی نگذاشت؟ چطور با آن کنار آمدید؟
– شاید چون این اتفاق تدریجی رخ داد، آن حالت شوکآور و کشنده را نداشت؛ از طرفی، حضور پرمهر خانواده – خواهران و برادرانم – و داشتن دوستان زیاد، فضا را برایم تلطیف کرد. یک نکته دیگر هم این بود، که من همواره شاگرد اول و ممتاز بودم؛ مثلاً، در کل شهرستان در درس زبان انگلیسی نفر اول شدم. این توانمندی ذهنی به من اعتمادبهنفس میداد. البته نابینایی باعث یک وقفه دو ساله در تحصیلم شد، اما هرگز به طور کامل متوقف نشدم.
– چه چیزی باعث شد بعد از آن وقفه دو ساله، دوباره با این انگیزه بالا به تحصیل برگردید؟ خط بریل را کجا آموزش دیدید؟
– از طریق یک آشنا، با آموزشگاه نابینایان در تهران ارتباط پیدا کردم. ابتدا به تهران آمدم، اما مسئولان آنجا راهنمایی کردند و گفتند برای شما بهتر است که در کنار پدر و مادرتان در دزفول باشید و همانجا درس بخوانید. در آنجا خط بریل را آموختم. من به دزفول برگشتم و چون گواهی ششم را داشتم، مقطع راهنمایی و دبیرستان را به صورت جهشی خواندم و خودم را به همسنوسالهایم رساندم و با رتبه بالا دیپلم گرفتم. بعدها در کنکور شرکت کردم و در رشته ادبیات فارسی مرکز تربیت معلم شهید رجایی نفر اول شدم. اگرچه در گزینش بهخاطر نابینایی ایرادهایی گرفتند، اما توانمندیام را از نظر علمی ثابت کرده بودم. سه بار در کنکور شرکت کردم که بخشی از آن به دوران انقلاب فرهنگی برخورد. در مقاطع کارشناسی و کارشناسی ارشد در رشتههای الهیات، حقوق و فلسفه پذیرفته شدم که در نهایت مسیر الهیات را در دانشگاه تهران ادامه دادم.
– شنیدهایم که شما از همان نوجوانی، آستین همت را بالا زده بودید و کار میکردید؛ از تجربه کارهای دوره جوانیتان بگویید.
– بله، من از نوجوانی با کار کردن عجین بودم. بعد از ظهرها بعد از مدرسه در بقالی، کتابفروشی، شیرینی فروشی و خرازی کار میکردم؛ محصولات را به مشتریان میرساندم. حتی در ۱۳-۱۴ سالگی با پولی که پسانداز کرده بودم، خودم به شهرهای دیگر میرفتم، جنس میآوردم و در بازار دستفروشی میکردم. در دوران دانشجویی و قبل از استخدام در آموزش و پرورش هم در دزفول مغازهای راه انداختم؛ دستگاه تولید پاکتهای نایلکس را از تهران خریدم، مواد خام میآوردم و خودم کیسههای نایلونی مخصوص صیفیجات تولید میکردم و میفروختم. کار، انسان را زنده، پویا و فعال نگه میدارد.
– آقای جوهریان، شما دوران جنگ تحمیلی را در جنوب کشور لمس کردید. جنگ چه تأثیری روی زندگی شما گذاشت؟
– دزفول مدام بمباران میشد؛ در آن دوران ما را مدتی به شیراز بردند. اما من تمام مدت مشتاق خدمت بودم. در پشت جبهه با بسیج و هیئتها همکاری نزدیک داشتم و به خانه شهدا سر میزدیم. خواهر من با پولکهای براق روی پارچههای مشکی واژه «الله» را گلدوزی میکرد و من این پارچهها را در قالب یک تابلو، به خانواده شهدا تقدیم میکردم و برایشان سخنرانی میکردم. از سال ۱۳۶۴ هم به عنوان مبلغ از طرف دانشگاه تهران به جبهه اعزام شدم. در قرارگاه نوح (نیروی دریایی)، واحد توپخانه ۶۱ محرم و تیپ امام رضا (ع) در خط مقدم بودم؛ دقیقاً کنار رود اروند و پل بعثت که به فاو وصل میشد؛ آنجا نماز جماعت، مراسم صبحگاه و دعاهای توسل و کمیل را برگزار میکردم. رزمندهها وقتی میدیدند یک فرد نابینا با این انگیزه در خط مقدم کنار آنهاست، بسیار استقبال و محبت میکردند.
«وقتی آدم چیزی را که میداند به آن عمل کند، خداوند چیزهای دیگری به او میآموزد. چیزهایی که برایش مجهول بودند و او نمیدانسته. فقط کافی است که انسان در مسیر باشد».
– چقدر این جمله زیباست. برویم سراغ دوران تدریس شما؛ چطور ازدواج کردید و چطور کلاسهای درس دبیرستانهای تهران را مدیریت میکردید؟
– در سال ۱۳۶۲ با همسر عزیزم که اهل تهران و لیسانس روانشناسی هستند، ازدواج کردم. ایشان یکی از بهترینهای عالم است. او بود که قاطعانه مرا به استفاده از عصای سفید تشویق نمود و هر کاری که تا کنون برای من انجام داده است، همه از سر عشق است و دیگر هیچ؛ امسال چهل و دومین سال زندگی مشترک و عاشقانه ماست. یادم هست در چهلمین سالگرد ازدواجمان، بر بام ایوان کعبه در مکه مکرمه، گردنبندی به رسم سپاسگزاری به ایشان هدیه دادم.
بعد از ازدواج، تدریس را در دبیرستانهای تهران شروع کردم. سالها در دبیرستانهای منطقه مولوی (مثل دبیرستان فرخی با قدمتی دیرینه) به دانشآموزان بینا درس میدادم. دروس الهیات، عربی، ادبیات و اخلاق اسلامی را تدریس میکردم و حتی در مرکز تربیت معلم هم دورههای مهارتافزایی داشتم. اداره کردنِ دانشآموزانِ پرانرژی و گاه بازیگوش دبیرستانی، برای یک معلم نابینا چالش بزرگی است، اما من هرگز مشکلی نداشتم.
– راز این موفقیت و برقراری ارتباط با دانشآموزان بینا چه بود؟
– راز خاصی ندارد، «بچهها کسی رو که میفهمه، دوست دارند». دانشآموز معلم دانا را درک میکند. من تمام تلاشم را میکردم که هر جلسه با دست پر و مطالب جدید وارد کلاس شوم تا کلاس برای خودم و آنها خستهکننده نباشد. رابطه ما چنان دلی بود که بعد از سالها، هنوز دانشآموزان قدیمیام مرا در خیابان پیدا میکنند و با عشق به سمتم میآیند. آنها همیشه در کلاس تکیهگاه و حامی من بودند.
از گچ کلاس تا بِتُن ساختمان و مدیریت رستوران
– شگفتیهای زندگی شما کم نیست؛ شنیدهایم که وارد حوزه ساختوساز و حتی رستورانداری هم شدهاید! چطور یک فرد نابینا پروژه ساختمانی را مدیریت میکند؟
– پدر من بنای قابلی بود و من هم از کودکی با این کار آشنا بودم. بعد از بازنشستگی، آستین بالا زدم و در منطقه 12 شهرداری تهران، صفر تا صد ساخت ۵ مجتمع ساختمانی (4 تا 10 واحدی) را خودم مدیریت کردم و ساختم! خیلیها میپرسند چطور به کارگرها اعتماد میکردی یا چطور کار را کنترل میکردی؟ من میگویم خداوند شمعی در وجود من روشن کرده بود و انگیزهای داده بود که کارها پیش میرفت.
زیرزمین یکی از همین ساختمانها را تجاری ساختم. ابتدا آن را به یک واحد تهیه غذا یا آشپزخانه اجاره دادم. در طول مدتی که این واحد در آنجا مستقر بود، من تمام اصول، سیستمهای تأسیساتی و راه و رسم رستورانداری را بهدقت آموختم. وقتی مستأجر رفت، خودم آستینها را بالا زدم، مدیریت را به عهده گرفتم و رستوران را باز نگه داشتم. در واقع من از یک دوست نابینای اهوازی به نام «حسن شهریاری» الهامگرفته بودم، که شنیده بودم رستوران موفقی دارد. در حال حاضر هم مالک و مدیر رستوران «سلفسرویس ملی» در تهران هستم که آشپزها و سالنکارها، در مجموع 20 پرسنل آنجا کار میکنند.
چالش مسابقه برای مخاطبان نسل مانا
– حالا که صحبت از رستورانداری شد، مطلع شدیم که جناب جوهریان یک چالش جذاب همراه با جایزه برای مخاطبان ماهنامه نسل مانا در نظر گرفتهاند. آقای جوهریان چالش چیست؟
– بله، با کمال میل! به عنوان کسی که سالهاست در حوزه غذا و رستوران فعالیت میکند، یک سؤال ساده اما فنی مطرح میکنم: «فرق “پلو” و “چلو” چیست؟ به چه چیزی پلو و به چه چیزی چلو میگویند؟»
به ۵ نفر از عزیزانی که اولین پاسخهای صحیح را به ماهنامه نسل مانا ارسال کنند، جوایزی تقدیم خواهد شد که جزئیات و مبلغ آن در شماره بعدی اعلام میشود.
و به عنوان کلام آخر، چه پیامی برای دوستان نابینا، خانوادهها و جامعه دارید؟
– من اکنون در آستانه ۷۰ سالگی هستم و از کودکی کار کردهام. کار، ذهن و جسم انسان را فعال نگه میدارد. چرا میگویند حافظه و ذهن نابینایان قوی است؟ چون ما مدام در حال فکر کردن، حفظ کردن و جهتیابی ذهنی هستیم. پیام من به برادران و خواهران نابینایم این است که چرخ دنیا بر وفق مراد ۱۰۰ درصد هیچکس نمیچرخد. زندگی مثل سیبی است که بالا میاندازی و تا پایین بیاید هزار چرخ میخورد. من خودم در مسیر زندگی بارها تا مرز شکست کامل (صفر درصد) رفتم، اما روز بعد به موفقیت ۱۰۰ درصد رسیدم. اگر اراده داشته باشید و با یک یا چند شکست سرخورده نشوید، مطمئن باشید که در نهایت موفق خواهید شد. تنها کافی است در مسیر حرکت کنید.
– جناب جوهریان عزیز، از وقت و انرژی بینظیری که به ما و مخاطبان نسل مانا هدیه دادید، صمیمانه سپاسگزاریم.
با آرزوی شادکامی و بهروزی برای شما همراهان گرامی؛
روزهایتان پر از شوق زندگی.
