مقاله: والدین: اولین معلمان تحرک کودکان نابینا: بخش چهارم

نویسنده: جو کاتر( Joe Cutter)

مترجم: شبکه مترجمین ایران

منبع نسخه ی انگلیسی: future reflections

بازنشر از مجله ی بازتاب های آینده، (Future Reflections), جلد 23، شماره 2، دوران خردسالی

بخش چهارم:

منبع نسخه ی ترجمه شده: محله ی نابینایان

نقصان ها یا فرصت ها

به نظرم لازم است چند نکته  را در مورد کودکان نابینایی که دچار تاخیر تکامل هستند با شما در میان بگذارم. همه ی کودکان جهان را از طریق سیستم های حسی- حرکتی خود درک و مشاهده می کنند. بینایی برای مشاهده جهان ضروری نیست. مغز کارفرمای فرصت های برابر است و میان روش های مختلف جمع آوری اطلاعات و مشاهده ی جهان تبعیض قائل نمی شود. حواس پنج گانه، مانند انگشتان دست، اطلاعات را بازیابی می کنند و به جهان و حرکت کودکان معنا می بخشند. نابینایی یک ویژگی جسمانی است، فقدان بینایی (جزئی یا کلی). گمان نمی کنم که نابینایی اساساً خدشه ای به نحوه تفکر یا سازگاری و رفع نواقص در انسان ها وارد کند. ما با مغزمان می اندیشیم، نه با چشمانمان. بنابراین، چه خط بریل را بخوانیم چه مطالب چاپی، چه با صدا ارتباط برقرار کنیم یا زبان اشاره ی دستی، این مغز است که اطلاعات حسی را می گیرد، رمزگشایی و پردازش می کند.

مسیر رشد و تکامل برای آن دسته از کودکان نابینایی که عواملی نظیر تأخیرهای شناختی، جسمی و عاطفی بر رشد آنها تأثیر می گذارد مخاطره آمیزتر است. این کودکان به خصوص در مقابل انجام کارهایی که خود قادر به انجامشان هستند توسط دیگران آسیب پذیرند. اما، مانند همه کودکان، با در پیش گرفتن این رویکرد که برای انجام هر کاری توانا می باشند موفق می شوند.  در هر صورت، این کودکان بیشتر به روش “یادگیری از طریق عمل” نیاز دارند. به یاد داشته باشید که فرایند دستیابی به استقلال با اقدام و ابتکار شخصی آغاز می شود. کودک از طریق عمل خود این شانس را دارد که عواقب عملش را مشاهده نموده، سپس آن را اصلاح و به عنوان مهارتی جدید تمرین کند. کودکانی که به آنها این فرصت داده می شود که خود آغازگر حرکتشان باشند، انگیزه ی بیشتری برای انجام کارهای بیشتر و یادگیری بیشتر دارند.

وقتی دیگران حرکت های کودکان را برای آنها یا به جای آنها انجام می دهند، کودکان تمایل خود برای فعالیت را از دست داده و منفعل می شوند.

مثلا، کودک نابینایی که از ویلچر استفاده می کند، امکان بیشتری برای حرکت مستقل (خودآغازشده) با یک چرخ متحرک یا ویلچر موتوردار دارد. این کودک می تواند با یک دست صندلی را کنترل کند و با دست دیگرش از عصای سفید برای وارسی موانع پیش رو استفاده کند. این شیوه که استقلال را بهبود می بخشد بهتر از این است که کودک دائماً به شخص دیگری برای هل دادن ویلچر و راهنمایی او متکی باشد. در واقع، من همین امروز صبح شخصی را دیدم که روی ویلچر نشسته بود و با استفاده از عصا مسیر پیش رویش را وارسی می کرد.

اگر گمان می کنید که عواملی غیر از نابینایی رشد فرزندتان را به تأخیر انداخته اند، باید اطلاعات و خدمات مطمئنی را در اختیار داشته باشید تا به فعال نگاه داشتن و تجربه اندوزی وی کمک کنید. می توانید تکنیک های جایگزین نابینایی را به این فهرست بیفزایید. شما به عنوان اولین معلم تحرک فرزندتان می توانید خلاقانه با فرزندتان سازگار شوید و ضعف هایش را برطرف کنید. شما می توانید ابتکار عمل و حرکت فرزندتان را تسهیل کنید، و از دیگران توقع داشته باشید که به اهداف تعیین شده برای دستیابی به حرکت های مستقل احترام بگذارند.

در بوداپست مجارستان، برنامه جالبی به نام آموزش هدایتی (conductive education) وجود دارد. این برنامه مخصوص کودکان معلول جسمی مبتلا به فلج مغزی و سایر اختلالاتیست که بر تکامل حرکت مستقلشان تاثیر می گذارند. برخی از این کودکان نابینا نیز هستند. فلسفه ی این برنامه کاملاً عمل گرایانه است. کودک از طریق انجام دادن و عمل یاد می گیرد. مهارت های خودیاری در کنار تحصیلات ضروری و ارزشمند هستند. مثلا، برای یک کودک مهمتر است که مستقل و دیر به کلاس برود تا اینکه به سبب اتکا به شخص دیگری به موقع به کلاس برسد.

رویکرد آموزش هدایتی مبتنی بر این باور است که اگر کودکی ناکارآمد تلقی شود، اهدافی که برای آن کودک در نظر گرفته می شوند گویای این برداشت  خواهند بود. برداشتی که ما از کودکان داریم بر اهدافی که برای آنها تعیین می کنیم تفاوت ایجاد می کنند. تفاوت میان استفاده از مدل ترقی و مدل نقصان همین است. مدل نقصان بر محدودیت ها و مدل ترقی بر فرصت ها تاکید دارد. استقلالی که این کودکان احتمالاً به دست خواهند آورد، شدیدا منوط به انتظارات ما از آنهاست. آیا کودکان را دارای محدودیت می بینیم یا دارای امکانات؟

بگذارید منظورم را با زدن یک مثال بهتر برسانم. جملات زیر از کتاب «گام های اول»، (First Steps), انتخاب شده اند که در سال 1993 توسط مرکز کودکان نابینا (Blind Children’s Center) منتشر شد. این جملات جهتگیری آزاردهنده ی افراد بینا و مفروضات اشتباه در مورد نابینایی را که هنوز در منابع و مآخذ تخصصی یافت می شوند را نشان می دهند.

اولین جمله ی مقدمه این است:

«دنیای کودکان مبتلا به اختلالات بینایی با دنیای ما بسیار متفاوت است.»

واکنش من به این جمله چنین است: «چه تفاوتی؟». آیا منظور نویسندگان از این جمله این است که کودکان نابینا اساساً با کودکان بینا فرق دارند؟ من چنین چیزی را باور ندارم، و شواهد نیز آن را تایید نمی کنند. همه ی ما در یک دنیا زندگی می کنیم.

در جمله ی دوم مقدمه چنین آمده است:

«گرچه این کودکان با مجموعه ای گیج کننده از احساسات و اطلاعات مواجهند، راهنمایی های محبت آمیز ما می توانند آنها را در مسیر امن و مفیدی قرار دهند.»

پاسخ من این است که تحقیقات فعلی در مورد نحوه یادگیری کودکان، به ویژه نوزادان، بیان می دارد که جهان معمایی گیج کننده نیست. بلکه، نوزادان اطلاعات حسی خود را برای معنایابی از جهان سازماندهی می کنند. آنها با فراگیری اطلاعات بیشتر، برداشت هایشان را بهبود می بخشند، وفق می دهند و نواقص موجود در برداشت هایشان را برطرف می کنند. از قرار معلوم نویسندگان این کتاب داده ها را مطابق با تصور پیش فرضشان در مورد کودکان نابینا تغییر داده اند. این جمله حاکی از آن است که یادگیری کودکان نابینا مستلزم این است که آنها از بزرگسالان الگوبرداری کنند، نه اینکه بزرگسالان دنباله روی آنها باشند. باز هم، این جمله مغایر با تجربیات و تحقیقات من است.

در جمله ی سوم مقدمه آمده است:

«چالش های هولناک دوران نوزادی و پیش دبستانی این کودکان والدین، اعضای خانواده، مربیان، و متخصصان سلامت را گرد هم آورده اند.»

من در پاسخ به این جمله از شما می خواهم که به تعاریفی که از کلمه هولناک   در فرهنگ لغت وبستر (Webster) آمده است توجه کنید:

  1. ایجاد رعب، ترس، یا بیم.
  2. به سختی قابل کنترل یا به سختی غلبه پذیر؛ به عنوان یک کار وحشت آور.

در فرهنگ جامع کالج روگت، (Roget’s College Thesaurus), اصطلاحات زیر به عنوان مترادف هولناک ارائه شده اند:

وحشتناک، ترس آور، سخت، یا بسیار دشوار.

من هیچ کدام از این کلمات را در وصف نقش خودم [به عنوان متخصص امور نابینایی] یا در وصف نقش والدین در رابطه با کودکان نابینا انتخاب نمی کنم. این پیامی نیست که من برای برقراری ارتباط با والدین و سایر مربیان درباره نحوه تربیت یا آموزش کودکان نابینا از آن استفاده کنم. همه ی والدین در تربیت فرزندانشان با چالش هایی روبرو هستند. تفاوت ها در شیوه ی تربیتی کودکان نابینا گاهی چالش های متفاوتی را سبب می شوند. طبق تجربه ی من، احتمالاً «ترسناک ترین» جنبه ی تربیت کودکان نابینا برای والدین، مجاب کردن متخصصان به ارائه ی آموزش متناسب با نیاز فرزندشان است. و این مسئله به نگرش ها و کاغذبازی، نه خود کودک و واقعیت نابینایی اش، مربوط می شود.

در پایان جمله ای از این کتاب در مورد تکنیک راهنمای بینا مطرح شده است:

«هدف از استفاده از راهنمای انسانی مبرا کردن کودک کم بینا از مسئولیت حرکت کردن نیست، بلکه هدف فراهم کردن مهارت ایفای نقش فعال در پیاده روی با یک فرد بینا در مناطق آشنا و ناآشناست.»

اولین واکنشم به این جمله این است که چطور می توانید حرکت خود را درحالی که  بازوی شخص دیگری را گرفته اید مشاهده کنید؟ این کار غیر منطقی و غیر ممکن است. هنگامی که کودکان نابینا با شخص راهنما قدم برمی دارند مسئولیت صحبت در مورد محیط پیرامون با چه کسی است؟ چرا تصور می شود که وقتی کودک نابینایی با یک فرد بینا راه می رود، به طور طبیعی [توسط فرد بینا] هدایت می شود؟ کدام جنبه  از دنباله روی فعال است؟ و چرا راهنما باید بینا باشد؟ مواقعی پیش می آید که راهنمای بینا مناسب است، اما این ادعا که راهنمای بینا مهارتی دارد که کودک برای کسب استقلال باید بیاموزد، مضحک و نادرست است.

یک سری نکات ظریف در مطالب نوشتاری وجود دارند که وقتی شما هدف اصلی این مطالب باشید شدیدا با خواندنشان منقلب می شوید. نابینایان و والدینشان به وضوح متوجه جهتگیری در این کلمات می شوند. کتاب «گام های اول» را گروه حرفه ای و معتبری از نویسندگان نوشته اند. مرکز کودکان نابینا خدماتی واقعی را برای کودکان نابینا فراهم می آورد، و از بسیاری جهات این کتاب سرشار از اطلاعات مفید است. اما در اصل، این کتاب حاوی مفروضاتیست که به کسانی که تشنه ی دانش هستند باورهای نادرستی درباره ی نابینایی القا می کند. من معتقدم این مفروضات به کودکان نابینا آسیب می زنند. تاریخ به قدر کفایت از این باورهای مضر و نادرست به خورد ما داده است. دیگر لازم نیست این باورها در قالب اصطلاحات حرفه ای و محترمانه و به عنوان مفاهیم مدرن و علمی دوباره به خورد ما داده شوند. زمان آن فرا رسیده که بر مدل ترقی، نه مدل نقصان نابینایی تاکید کنیم.

اعتقاد بر این است که «باید تحقیقات درستی را مطالعه کنیم و در مورد مطالعات درست تحقیق کنیم». تحقیقات بهتر می تواند به نیازهای کودکان نابینا بپردازد، و اگر وقتمان را بیشتر صرف زیرسوال بردن مفروضات غلط درباره ی نابینایی کنیم، از انرژی  مان بهتر استفاده خواهیم کرد. چند سوال دارم که در اینجا مطرح می کنم:

  1. وقتی سازمان های حرفه ای به متخصصان تحرک و جهتیابی نابینایان گواهی نمی دهند، واقعاً به کدام قابلیت های نابینایان باور داریم؟
  2. کودکان نابینا در ابراز نیاز درونی شان به دانستن و انگیزه ی حرکت کردن از چه جهاتی آسیب پذیرند؟
  3. واقعاً چه قابلیتی برای کار با عصا ضروری است؟
  4. چطور می شود راهنمای بینا، تکنیک های تحرک پذیری پیش  از استفاده از عصا، یا ابزارهای پیش  از استفاده از عصا را ضامن حرکت مستقل کودکان نابینا در نظر گرفت؟ چه تحقیقاتی در اثبات این ادعاهای رایج صورت گرفته است؟
  5. متخصصان تحرک و جهتیابی چه اعتقادی درمورد رابطه ی والدین و کودکان دارند؟
  6. چطور می شود به نوزادان و کودکان نابینا در استفاده از پژواک و درک و دریافت گسترده تر صدا و فضا کمک کرد؟ چطور بر استفاده از آن در نوع عصایی که توصیه و برای آنها انتخاب می کنیم، تاکید یا آن را منع کنیم؟
  7. آیا جهتگیری ما به دلیل قدرت بینایی مان نقش درک و دریافت شیء به وسیله شنوایی یا (جهتیابی پژواکی) را در حرکت نادیده گرفته است؟
  8. کدام پیام های محسوس، یا نامحسوسی، که به کودکان نابینا می فرستیم آنها را از تحرک فعال در جهان دلسرد می کنند؟
  9. چگونه تحرک خود آغازگر و پایدار نوزادان و کودکان نابینا را متوقف می کنیم؟
  10. چطور لمس و دست گردانی نوزادان و کودکان نابینا توسط والدینشان بر استفاده ی آنها از حس لامسه شان تاثیر می گذارد؟ چطور نشانه های لمسی و کلامی ای که در راه رفتن کودکان به آنها تحمیل می کنیم بر توانایی های کشف و حل مشکلات و مسائل مربوط به راه رفتنشان تاثیر می گذارند؟
  11. وقتی می کوشیم مهارت های بزرگسالان را به کودکان نابینایی آموزش دهیم که هنوز برای فراگیری این مهارت ها کم سن وسال هستند، چه تاثیری بر علاقه و توانایی آنها برای کار با عصا می گذاریم؟ یا وقتی به جای اینکه عصا به آنها بدهیم، ابزارهای پیش از استفاده از  عصا را در اختیارشان می گذاریم، چه تاثیری بر آنها می گذاریم؟
  12. وقتی به کودکان نابینا می آموزیم که شخص دیگری مسئولیت تحرک آنها را بر عهده خواهد گرفت، چه تاثیری بر خودپنداره و میل به استقلال آنها می گذاریم؟ وقتی آن «شخص دیگر» همیشه بینا باشد چه پیش می آید؟

ادامه دارد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

10 − 3 =

لطفا پاسخ عبارت امنیتی را در کادر بنویسید. *