یادداشت طنز: خانه از پای بست ویران است

نویسنده: آقای موشکاف

منبع: بیست و نهمین شماره ی ماهنامه ی نسل مانا

دانلود نسخه ی صوتی نوشته

این روزها که ایام امتحانات است، نمی دانم چرا بیخودی یاد بدبختی ها و گرفتاری هایمان در عنفوان جوانی افتادیم. برود که برنگردد! یادمان است برای اینکه با منشی امتحان پیزوری بدهیم، باید کلی دوندگی می کردیم و دم این و آن را می دیدیم. از معلم و مدیر و معاون مدرسه گرفته تا مسئول امتحانات اداره و سایر دوستانشان. تازه آخر سر نیز بعد آن همه دوندگی، یک آبدارچی یا یک دانش آموز سال پایینی پیدا می کردند که بشود منشی ما. آن وقت بود که هرچه خوانده بودیم یادمان می رفت و باید سطح سوادمان را به حدی پایین می آوردیم که آبدارچی یا دانش آموز سال پایینی بفهمند و بتوانند مطالب را انتقال دهند. خلاصه اینکه این حواشی برای ما پراسترس تر از خود امتحان بود. داستان کنکور هم که خودش یک رمان تراژیک ده جلدی بود.

چند وقت پیش، با یادآوری این موضوعات تلخ، وجدانمان نهیب زد که ای موشکاف، تو پدر معنوی کوران هستی. چطور می توانی در این خرداد پرخاطره آسوده بخوابی، درحالی که فرزندان کورت در گیر و دار امتحان دادن و منشی پیدا کردن باشند؟! پاشو برو برای فرزندانت کاری بکن بدبخت! خلاصه وجدانمان آن قدر ما را لگدمال کرد که بالاخره قانع شدیم برویم با مسئولان رایزنی بکنیم امتحانات فرزندان کوردل ما را به نحوی برگزار کنند که این طفلکی ها سختی نکشند. این شد که شال و کلاه کردیم و رفتیم ادارۀ آموزش و پرورش.مثل همیشه، آنجا که رسیدیم، مانند گاو پیشانی سفید همه ما را می شناختند و حلواحلواکنان نزد رئیس هدایتمان کردند. رئیس که گمان می کرد ما علاوه بر کوری، کر هم هستیم، زیر لب گفت: یا خدا! باز این اومد. ما این موضوع را به حساب پیگیر بودن خودمان گذاشته و وقعی بر این حرفش نگذاشتیم.

رئیس: بفرمایید آقای موشکاف! در خدمت هستیم.

ما: آقای رئیس، ما آمده ایم مشکل منشی برای عزیزان نابینا را یک بار برای همیشه حل کنیم برود پی کارش. رئیس: خیلی عالی است، اما دقیقاً کدام مشکل؟! ما گزارشی در این خصوص نداشته ایم.

ما سیر تا پیاز ماجرا، از دوندگی های خودمان تا استفاده از آبدارچی به عنوان منشی را برای رئیس با لحنی اثرگذار تعریف کردیم. دست آخر رئیس با بی حوصلگی گفت: جناب موشکاف! این صحبت ها، همه، مال دوران گذشته بوده که افراد نالایق بر سریر سلطنت بودند. حالا که همه چیز افتاده دست اهلش، دیگر اوضاع کاملاً گل و بلبل است. درخصوص نابینایان و امتحاناتشان هم ما هیچ گزارشی نه از مدرسه و نه از دانش آموزان دریافت نکرده ایم. همین نشان می دهد همه چیز بی نقص پیش می رود. به نظرم شما هم بروید و از هوای مطبوع بهاری در زیر کولر منزل بهره ببرید و نه عِرض خود ببرید و نه زحمت ما بدارید.

حرف های رئیس برایمان بسیار سنگین آمد. گفتیم رؤسا همیشه همه چیز را گل و بلبل نشان می دهند. باید برویم مدرسۀ نابینایان تا شکایات را خودمان دستی برایشان بیاوریم تا بفهمند کی عِرض خود می برد.

مستقیم بدون معطلی رفتیم مدرسۀ کوران. اتفاقاً خیلی هم به موقع رسیدیم. بچه ها گویا امتحان املا داشتند. منتظر شدیم امتحانشان تمام شد و بعد رفتیم پیش مدیر. به محض ورود، مدیر هم که نسبت به پیگیری های ما حسادت می کرد گفت: باز این اومد! به این سخن مدیر هم وقعی ننهادیم و موضوع امتحانات را مطرح کردیم. مدیر هم با همان لحن حق به جانب گفت: جناب موشکاف! این مشکلات مال زمان شما بود. حالا با مدیران لایق دیگر دانش آموزان مشکلی ندارند. ما این حرف مدیر را نپذیرفتیم و گفتیم: اگر امکان داشته باشد صحبتی کوتاه هم با دانش آموزان داشته باشیم. مدیر گفت، آقای موشکاف! این امتحانات بازرس دارد و همین الآن بازرس اینجا تشریف دارند. می خواهید با ایشان صحبت کنید؟ اصرار کردیم که نه، ما تمایل داریم با فرزندانمان دمی گفت و شنود پدر و فرزندی داشته باشیم. مدیر آهی از سر استیصال کشید و با اکراه ما را به سمت یکی از کلاس ها راهنمایی کرد.

وارد شدیم و با صدایی بشاش خودمان را معرفی کردیم. یکی دو تا از دانش آموزان که گویا نسبتی با مدیر و رئیس داشتند، گفتند: اَه! باز این اومد! به آنها هم وقعی ننهادیم و شروع کردیم از خاطرات دیرینمان صحبت کردیم و داستان را رساندیم به امتحان و محدودیت منابع و سختی درس خواندن و از همه بدتر، مشکلات روز امتحان. یکی از دانش آموزان که فکر کنم همان فامیل مدیر بود گفت: آقای موشکاف! این چیزها مال دوران دانش آموزان خنگ بود. حالا دیگر با توسعۀ علم و فناوری و حضور دانش آموزان نخبه، ما از این مشکلات نداریم.

گفتیم: یعنی شما محدودیت در منابع ندارید؟  همه باهم گفتند: نه! یکی از آن وسط گفت: منابع یعنی چی!؟ یکی دیگر هم پرسید: محدودیت یعنی چی!؟  دیدیم این طوری نمی شود مذاکره کرد. از یکی از بچه ها پرسیدیم: فرزندم! کلاس چندمی هستید شما؟ گفت: دهم. گفتیم: خیلی عالی! شما امتحان املای امروز را چطور دادید؟ آیا کتاب برای خواندن داشتید؟ بریل امتحان دادید یا بینایی؟ منشی داشتید یا خودتان نوشتید؟ پسرجان گفت: آقا! ما امروز امتحان املا نداشتیم؛ امتحان تاریخ داشتیم. کتابی هم نداشتیم که بخواهیم از روی آن بخوانیم. معلممان گفت شما ماشاءالله علامه هستید و نمی خواهد بخوانید؛ به همین خاطر خودش جواب ها را بلندبلند برای ما خواند و ما هم نوشتیم. بریل و بینایی اش هم مهم نیست. ما آن قدر باهوش هستیم که معمولاً همه بالای نوزده می شویم، حتی بچه های غایب هم نمرۀ خوبی می آورند؛ گاهی بیشتر از کسانی که حاضر هستند! با حرف های این دانش آموز نخبه، همه چیز دستمان آمد. بدون معطلی رفتیم و یقۀ بازرس را گرفتیم: جناب بازرس! شما مثلاً اینجا آمده اید که بر کیفیت اجرای قانون نظارت کنید. آن وقت به همین راحتی چشم بر روی این همه تخلف می بندید؟

بازرس گفت: جناب موشکاف! شما را به خدا ما را با اینها درنیندازید! من زن و بچه دارم. ما روز اول که آمدیم اینجا دیدیم این دوستان به جای امتحان، دورهمی برگزار می کنند و یکی وسط می ایستد و پاسخ ها را بلندبلند می خواند و بقیه هم کپی می کنند. هرکس هم که نمی تواند بنویسد، بالاخره یکی پیدا می شود برایش بنویسد. راستش وقتی ما به این موضوع اعتراض کردیم، آقای مدیر گفتند: این نابینایان هیچ امکاناتی برای یادگیری ندارند و اصلاً توان ذهنی شان یاری نمی کند بالاتر از کلاس دوم ابتدایی بروند. قرار هم نیست اینها پزشک یا مهندس بشوند. این بندگان خدا معمولاً یک دیپلم زپرتی می گیرند و بعدش اتوماتیک می روند در ادارۀ بهزیستی تلفنچی می شوند؛ آن هم که شغل حساسی نیست که نیاز به دانش فراوانی داشته باشد. دست آخر هم گفت کاری نکنید نفرین این بچه ها شما را بگیرد. خیلی نفسشان گیرا است. خب! راستش ما وقتی این حرف ها را شنیدیم، هم قانع شدیم هم ترسیدیم و هم چیز دیگری به عقلمان نرسید. روی همین حساب باهاشان همکاری کردیم تا حداقل زن و بچه هایمان در امان باشند.

با این حرف های بازرس، ضرورتی ندیدم بحث را کش بدهم. همین که خواستیم خارج شویم، بازرس جلوی مان را گرفت و گفت: آقای موشکاف! چیزی از این صحبت ها جایی درز نشود. به خدا ما برای رضای خدا این کار را می کنیم! گفتیم: نه، خیالت راحت! راستی ماشین دارید ما را تا منزل برسانید؟ هوا گرم است و من پیر و فرتوت. بازرس با بی میلی آهی کشید و گفت: به روی چشم. بعد هم زیر لب گفت: بالاخره هرکس یه قیمتی داره! ما به این حرف نیز وقعی ننهادیم.

ارادتمند: موشکاف پوست کلفت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

سیزده − 7 =

لطفا پاسخ عبارت امنیتی را در کادر بنویسید. *