یک داستان در یک نگاه، زمان گمشده

نویسنده: جواد سقا

منبع: پنجاه و سومین شماره ماهنامه ی نسل مانا

دانلود نسخه صوتی نوشته

 

من این را حالا می‌نویسم؛ چهار روز بعد از آن اتفاق؛ می‌نویسم برای این‌که چیزی را پس بگیرم، نه برای این‌که طلبکار باشم از جهان، بلکه برای این‌که بفهمم دقیقاً از کِی، از کدام لحظه‌ ظاهراً بی‌اهمیت، همه چیز کمی تغییر کرد. بعضی گم‌شدن‌ها ناگهانی نیستند؛ آرام اتفاق می‌افتند، بی‌صدا، آن‌قدر آرام که اول فکر می‌کنی هنوز همه چیز سر جایش است. بعد که برمی‌گردی و پشت سرت را نگاه می‌کنی، می‌بینی مسیر عوض شده و تو بی‌آنکه بفهمی، کیلومترها راه را اشتباه آمده‌ای. آن صبح، صبحِ معمولیِ شهر بود. از آن صبح‌هایی که نه خبر بد می‌دهند، نه وعده‌ خوب؛ از آن صبح‌هایی که آسمان خاکستری است. نه از سرِ غم، بلکه از سرِ بی‌حوصلگی. ساعت هفت و بیست دقیقه بود و میدان آزادی مثل پیرمردی که سال‌هاست ایستاده و تماشا می‌کند، آهسته نفس می‌کشید. خسته به نظر می‌رسيد اما شلوغ بود. همه گِرداگِرد او حرکت می‌کردند. آدم‌ها راه می‌رفتند، نه برای رسیدن، برای دیر نرسیدن. بوی نان تازه، قهوه‌ بیرون‌بَر و دود اتوبوس‌ها، در هوا قاطی شده بود. شهر بیدار بود، اما هوشیار نبود. من، بیست و هفت ساله‌ام و شغلم کار در فضای اینترنت است؛ ترجمه، تولید محتوا، کمی برنامه‌نویسی ساده، کمی مشاوره آنلاین و هر کار درآمدزای دیگر. کاری که اگر تمرکز کنی، پول در می‌آوری، و اگر نه، فقط خستگی برایت می‌ماند. درآمدم بد نیست، اما ناپیوسته؛ مثل نفس‌کشیدن در ارتفاع است. بعضی روزها همه چیز روان پیش می‌رود، بعضی روزها مغز قفل می‌کند و ساعت‌ها بی‌صدا می‌گذرد. چیزی که آن روز همراهم بود، اسکناس نبود. آنچه گم شد، یک هارد – وَلِت سخت‌افزاری بود؛ کوچک، فلزی، بی‌صدا. اندازه‌ یک فلش بزرگ، با بدنه‌ای که از بَس استفاده شده بود، کمی ساییده شده بود. رویش با ماژیک مشکی نوشته بودم: «Backup» داخلش رمزهای دسترسی به حساب‌های ارزی و ریالی‌ام بود؛ معادل حدود دویست میلیون تومان. پولی که نه لمس می‌شد، نه دیده؛ اما واقعی‌تر از هر اسکناسی بود که می‌شد تا کرد و در جیب گذاشت. پولی که حاصل شب‌زنده‌داری، اختلاف ساعت، ایمیل‌های نصفه‌شب و پروژه‌هایی بود که هیچ‌وقت اسم من رویشان نمی‌آمد. دلیل همراهم‌بودنش ساده و در عین حال احمقانه بود. شب قبل، ایمیلی درباره‌ یک ریسک امنیتی احتمالی آمده بود. قرار بود همان صبح، رمزها را به یک دستگاه امن‌تر منتقل کنم. این کار ده دقیقه زمان می‌بُرد. اما مثل همیشه گفتم بعداً انجامش می‌دم. بعد از این قرار، بعد از این مسیر، بعد از این قهوه و آخر هم انجام نشد. فاصله‌ میان تصمیم و اجرا، همان شکافی بود که همه چیز در آن گم شد. ایستگاه اتوبوس شلوغ شد. اتوبوس دیر آمده بود و جمعیت عصبی بود. کیف دوشی‌ام را جلو آوردم تا کارت مترو را از جیب بیرونی دربیاورم. دستی به پهلویم خورد. صدایی گفت «ببخشید». زنی زیر لب غر زد. مردی گفت «جا بده». من نیم‌رخ شدم، تعادلم را نگه داشتم، کیف را برای چند ثانیه رها کردم تا پایین بیفتد. همان چند ثانیه، همان فاصله‌ ناچیز، همان ترکِ نامرئی. اتوبوس که به ایستگاه آمد، جمعیت مثل موج شکست. سوار شدم. ایستادم. کیف را انداختم پشت پاهایم. دو ایستگاه بعد، وقتی خواستم هدفونم را بردارم، دستم به زیپ نیمه‌باز خورد. اول بی‌اهمیت بود؛ بعد مهم شد، بعد حیاتی. هارد – وَلِت نبود. ذهنم اول انکار کرد. دوباره گشتم؛ جیب‌هایم، کیف را، زمین و زیر پای مسافران را، نبود. قلبم تند نزد؛ انگار وزنش را از دست داد، انگار چیزی از درونم کنده شده باشد و جای خالی‌اش مانده باشد. ایستگاه بعد پیاده شدم. اتوبوس رفت، بی‌آنکه بداند چیزی از دهانش افتاده. شهر ماند و من ماندم و چیزی که دیگر نبود. چند ثانیه وسط پیاده‌رو ایستادم. صداها انگار دور شدند، بعد با شدت برگشتند: بوق، قدم، داد، زمان. شروع به دویدن کردم؛ نه از روی امید، از روی غریزه. دویدن همیشه شبیه این است که آدم فکر کند هنوز کاری از دستش برمی‌آید. اتوبوس بعدی رسید. به سمتش رفتم. راننده‌ مردی بود با سبیل جوگندمی و پوست آفتاب‌سوخته. وقتی ماجرا را گفتم، فقط گفت: «این خط، حافظه نداره». نه دلداری داد، نه سرزنش کرد. انگار درباره‌ خودش حرف می‌زد. زن کلوچه فروشی که کنارمان بود و حرف‌هایمان را شنید گفت: «اگر چیزی افتاده بود، تا حالا صد نفر دیده بودند». سردرگم بودم؛ به راه افتادم،  نگهبان بانک کنار میدان را دیدم، جوانی لاغر با یونیفرمی که هنوز برایش جا نیفتاده بود؛ همه چیز را برایش تعریف کردم. هیجان‌زده گفت: «می‌توانم گزارش بدهم»، اما مکثش، طولانی‌تر از حرفش بود. بعضی مکث‌ها از هر جمله‌ای صادق‌ترند. به چه کسی می‌خواست گزارش دهد؟

زمان شروع کرد به کش‌آمدن. هر دقیقه مثل فایل سنگینی بود که دانلودش روی یک درصد گیر کرده باشد. مردی با ریش بلند و کلاه بافتنی، که همیشه همان حوالی پرسه می‌زد، علت پریشانی‌ام را پرسید و گفت: «پول دیجیتال مثل روح است؛ دیده نمی‌شود، اما می‌تواند آدم را تسخیر کند». خندیدم، اما خنده‌ام بی‌صدا بود؛ بیشتر شبیه واکنش عضله بود. قدم‌زنان به کافه نزدیک دانشگاه رسیدم. وارد شدم و روی صندلی کنار پنجره نشستم. نرگس آنجا کار می‌کرد؛ دانشجوی جامعه‌شناسی، با عینکی که مدام روی بینی‌اش سر می‌خورد. فنجان قهوه را جلویم گذاشت و وقتی ماجرا را فهمید گفت: «شهر مثل آدم‌ها حافظه نداره. مسئله اینه که ما یاد گرفتیم سریع فراموش کنیم، چون یادآوری درد داره». من به ساعت نگاه نکردم، چون می‌ترسیدم عددش را ببینم. قهوه سرد شد. نرگس گفت: «بد نیست ماجرا را به پلیس گزارش دهی». کلانتری همان اطراف بود. به آنجا رفتم، افسر کوتاه‌قدی که سبیلش انگار سال‌ها دست نخورده بود، فرم‌ها را جلویم گذاشت. وقتی گفتم «دارایی دیجیتال گم کرده‌ام»، ابروهایش کمی بالا رفت. نوشتن، رسمی‌کردنِ گم‌شدن بود. انگار داشتم چیزی را امضا می‌کردم که دیگر مال من نبود. شب شد و در خیابان پرسه می‌زدم. به پارکی رسیدم و روی یک صندلی سنگی نشستم؛ «بازی کن!» این صدای پیرمردی بود که آن طرف میز نشسته بود. او تنها شطرنج بازی می‌کرد. گفتم: «چیزی گم کرده‌ام و حوصله بازی ندارم». پیرمرد گفت که سال‌ها پیش مبلغی را گم کرده و در پی آن لحظات و فرصت‌ها را از دست داده. بازی کردیم. باختم. باختن عجیب آرامم کرد؛ انگار بالاخره چیزی سر جای خودش قرار گرفته بود. روز دوم، نشانه‌ها بیشتر شدند و معنا کمتر. هر گوشه‌ شهر، چیزی شبیه امید نشانم می‌داد و چند قدم بعد، آن را پس می‌گرفت. از کنار مغازه ابزار فروشی رد شدم. درباره گم شده‌ام پرس و جو کردم. مرد ابزارفروش گفت: «چیزهایی که گم می‌شوند، معمولاً همان‌هایی‌اند، که فکر می‌کنیم کنترلشان دست ماست». قدم زنان به سمت مترو رفتم. با زنی در مترو هم صحبت شدم و او گفت «بی‌خیال شو، زندگی ادامه داره» و من فکر کردم ادامه‌دادن همیشه به معنی جلو رفتن نیست. در جستجو بودم که مادرم زنگ زد. گفت برگرد خانه. صدایش مثل سقف بود؛ امن، اما پایین. من هنوز وسط طوفان ایستاده بودم. روز سوم، فهمیدم دیگر دنبال هارد – وَلِت نیستم؛ دنبال لحظه‌ای می‌گردم که کار را عقب بیندازم. به ایستگاه برگشتم، به کافه، به پارک. شهر مثل نقشه‌ای بود که مدام تغییر می‌کرد. شب، پشت لپ‌تاپ نشستم. پروژه باز شد. صفحه سفید ماند. تمرکز نیامد. تمرکز هم مثل اعتماد است؛ وقتی تَرَک بردارد، فرو می‌ریزد. روز چهارم، روی پل عابر ایستادم. چراغ‌ها زیر پاهایم مثل جریان داده در سرورهای شهر حرکت می‌کردند. ماشین‌ها می‌رفتند، بی‌آنکه بدانند کسی بالای سرشان ایستاده و دارد حساب می‌کند. آنجا فهمیدم آنچه گم شد، اگر پیدا هم می‌شد، دیگر همان نبود. چون چهار روزِ سالم، چهار روزِ امکان ساختن دوباره، خرج شده بود. هارد – وَلِت هرگز پیدا نشد؛ اما من، به این واقعیت رسیدم که زمان، تنها دارایی‌ است که اگر گم شود، هیچ کدام از کلانتری‌ها نمی‌توانند آن را پیدا کنند، هیچ فرم گزارشی برای گم شدنش نمی‌توان پر کرد و هیچ راه بازگشتی ندارد؛ و شهر، بی‌تفاوت، به راهش ادامه داد.

 

منبع: نسل مانا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ عبارت امنیتی را در کادر بنویسید. *