نامه‌های بی‌نشانی، به تو، فاصله

نویسنده: فاطمه مهری‌خواه

منبع: پنجاه و سومین شماره ماهنامه ی نسل مانا

دانلود نسخه صوتی نوشته

 

برای من، تو همیشه بوده‌ای؛ حضوری مداوم با رنگ‌هایی متنوع.

از کودکی، از آن لحظه‌ای که فهمیدم مرزی میان دیدن و ندیدن وجود دارد؛ میان منِ نابینا و دیگریِ بینا.

از همان‌جا تو برایم شکل گرفتی، نه به‌عنوان یک مفهوم، بلکه به‌عنوان چیزی که باید با آن زندگی کرد، چیزی که نمی‌شد نادیده‌اش گرفت.

تو حضوری نامرئی بودی که بیش از هر چیز حس می‌شدی.

نه دیده می‌شدی و نه می‌شد به تو اشاره کرد، اما همیشه بودی؛

در سکوت میان صداها، در مکث میان جمله‌ها، در آن لحظه‌ای که دیگران چیزی را می‌دیدند و من فقط حدس می‌زدم.

من را از همه‌ چیز و همه‌ کس جدا می‌کردی؛ کنارم بودی، در لحظه‌هایم، در خواب‌هایم و بیداری‌هایم و رهایم نمی‌کردی.

رنج نبودی، اما شکافی بودی که با هیچ‌ چیز پُر نمی‌شد؛ شکافی که گاهی عمیق‌تر می‌شد و گاهی فقط مثل یک خط باریک از میان زندگی‌ام عبور می‌کرد.

و عجیب آنکه، گاهی خودم تو را می‌خواستم.

نه از سر علاقه، بلکه از سر نیاز به امن ماندن، به محفوظ ماندن از برخوردهایی که نمی‌دانستم چطور باید با آن‌ها روبه‌رو شوم.

اگرچه میان من و دیگران، میان من و خواسته‌هایم می‌ایستادی، اما در عوض، مرا به خودم نزدیک‌تر می‌کردی.

سال‌ها طول کشید تا تو را به‌عنوان بخشی از خودم بپذیرم؛ آن‌قدر که نبودنت برایم رنج شد.

رنجی که از نزدیکی بیش از حد می‌آمد، از تماس‌هایی که آماده‌شان نبودم، از حضورهایی که بیش از اندازه نزدیک بودند.

تو رنجی بودی که مرا از رنج‌های دیگر دور می‌کرد،

و همین، به من مجال بودن می‌داد.

مجال نفس کشیدن در جهانی که همیشه برایم کمی بیش از اندازه شلوغ و پیش‌بینی‌ناپذیر بود.

یاد گرفتم اندازه‌ای از تو را کنار خود نگه دارم؛

نه آن‌قدر نزدیک که هوا کم بیاورم،

نه آن‌قدر دور که در خلأ فرو بروم.

نوعی تعادل خاموش میان بودن و نبودن، میان نزدیک شدن و عقب کشیدن.

تعادلی که همیشه پایدار نبود، اما دست‌کم، قابل تحمل بود.

اما این روزها، از چند ماه پیش، تو جور دیگری به زندگی من و اطرافیانم نفوذ کرده‌ای.

دیگر فقط یک فاصله نیستی.

دیگر فقط میان من و جهان نمی‌ایستی.

در همه‌ چیز رخنه می‌کنی و ما را از چیزهای دیگر دور می‌کنی، بی‌آنکه حتی بفهمیم دقیقاً از چه چیزی جدا شده‌ایم.

در افکارمان می‌روی، در کلمه‌هایمان، در قضاوت‌هایمان؛

و ما را از دوستانمان، از عزیزترین آدم‌هایمان جدا می‌کنی.

آن‌قدر نامرئی و تدریجی که گاهی وقتی به خودمان می‌آییم، می‌بینیم فاصله‌ای افتاده که دیگر به‌سادگی پرشدنی نیست.

پول می‌شوی و ما را از نیازهایمان محروم می‌کنی؛

میان خواستن و توانستن شکاف می‌اندازی.

اینترنت می‌شوی؛ ما را به هم نزدیک می‌کنی و بعد قطع می‌شوی و هر کداممان را در تاریکی‌ای جداگانه رها می‌کنی،

در اتاق‌هایی که صداها به سختی به هم می‌رسند.

هر روز نام تازه‌ای به خود می‌گیری:

یک روز انقلابی و ضدانقلاب،

یک روز ارزشی و ضد ارزش،

یک روز وطن‌دوست و وطن‌فروش،

یک روز اینترنت ملی و اینترنت بین‌الملل،

و این روزها حتی اینترنتِ پرو؛

نام‌هایی که بیش از آنکه توضیح بدهند،

مرز می‌کشند.

در همه چیزمان متورم شده‌ای؛

میان امروز و دیروز،

میان پیشاکرونا و پساکرونا،

میان پیشاجنگ و پساجنگ،

میان منِ اکنون و منِ لحظه‌ای دیگر.

آن‌قدر گسترده شده‌ای که دیگر نمی‌شود گفت کجا شروع می‌شوی و کجا تمام.

و غم‌انگیزتر آن‌که،

ما انسان‌ها خودمان به تو پر و بال داده‌ایم؛

با طمع، با خودخواهی، با بی‌مهری و بی‌انصافی.

با ترس‌هایی که به جای مواجهه، آن‌ها را به فاصله تبدیل کرده‌ایم.

با ناتوانی‌مان در شنیدن، در دیدن، در ماندن کنار یکدیگر.

فاصله!

اگر روزی تنظیم‌کننده‌ ما و هستی‌مان بودی،

حالا به ابزاری برای ویرانی آن بدل شده‌ای.

دیگر مرزی برای حفاظت نیستی،

بلکه دیواری شده‌ای برای جدایی.

دیگر هیچ شباهتی به آن فاصله‌ای که میان دیدن و ندیدن حس می‌کردم نداری.

آن فاصله، هرچند سخت، قابل فهم بود؛

جایش معلوم بود، حدش روشن بود.

اما تویِ امروز، بی‌مرز و بی‌شکل شده‌ای.

دیدن و ندیدن، حالا به آخرین اولویت‌ها رفته است،

در حالی که بیش از هر چیز در زندگی من جاری است.

آنچه زمانی تفاوتی شخصی بود،

حالا به وضعیتی جمعی بدل شده است.

تو روزی عارضه‌ای بودی که نابینایی بر من تحمیل می‌کرد؛

دردی که شاید فقط از آنِ من بود.

اما حالا بر همه چیز عارض شده‌ای.

و گویی این جهان

چیزی نیست

جز شکاف و فاصله؛

شکاف‌هایی که هر روز عمیق‌تر و گشوده‌تر می‌شوند، و ما را، آرام و بی‌صدا، از یکدیگر دورتر می‌کنند.

 

منبع: نسل مانا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ عبارت امنیتی را در کادر بنویسید. *