ما فقط تماشاگر نیستیم: گفت‌وگو با نابینایانی که در رسانه، سینما و جام جهانی مسیر خودشان را ساخته‌اند

 

لام به همه هم‌محله‌ای‌های عزیز و همراهان پرانرژی!

 

تا به حال به این فکر کرده‌اید که سقف پرواز ما کجاست؟

آیا حضور یک نابینا در تیم دسترس‌پذیریِ جام جهانی فوتبال فقط یک رؤیاست؟ یا نوشتن نقد فیلم برای نیویورک تایمز و اجرای اپرا روی صحنه‌های بین‌المللی؟

در این پست، با همکاری سعید زرگریان که زحمت ترجمۀ این گفت‌وگوی ارزشمند را بر عهده داشته، سراغ وبینار «جایی که نابینایان کار می‌کنند» (Where the Blind Work) رفته‌ایم؛ وبیناری از سوی فدراسیون ملی نابینایان آمریکا که میزبان سه زن موفق و الهام‌بخش از دنیای رسانه، هنر و رویدادهای بین‌المللی بوده است.

در میان این روایت‌ها، پای تجربه‌های جذابی هم به میان می‌آید؛ از هماهنگی دسترس‌پذیری جام جهانی ۲۰۲۶ گرفته تا نقد فیلم، اجرای اپرا، بازیگری، تولید محتوا و مبارزه با کلیشه‌هایی که سال‌ها حضور نابینایان را در بسیاری از فضاهای حرفه‌ای محدود کرده‌اند.

اما شاید مهم‌ترین بخش این گفت‌وگوها، صداقت آن‌ها باشد؛ روایت آدم‌هایی که بدون پنهان کردن ترس‌ها، شکست‌ها و سختی‌ها، یاد گرفته‌اند چطور از حق حضورشان دفاع کنند و مسیر خودشان را بسازند.

پیشنهاد می‌کنیم این گفت‌وگوی خواندنی را از دست ندهید.

 

با اجرای نیکی جکسون

از وبینار «جایی که نابینایان کار می‌کنند» (Where the Blind Work)

 

 

سخن سردبیر:

 

«جایی که نابینایان کار می‌کنند» وبینار ماهانه‌ای است که کمیته اشتغال فدراسیون ملی نابینایان آمریکا آن را برگزار می‌کند. برای گوش دادن به وبینار ماهانه می‌توانید به آدرس https://nfb.org/programs-services/employment/where-blind-work سر بزنید. در این جلسه، مجری وبینار، نیکی جکسون، با سه فرد نابینایی گفت‌وگو می‌کند که در عرصه رسانه مسیر شغلی موفقی برای خودشان ساخته‌اند.

نیکی جکسون: اولین ارائه‌دهنده‌مان که اهل فلوریداست، در حال حاضر در نقش هماهنگ‌کننده دسترس‌پذیری جام جهانی فوتبال ۲۰۲۶ کار می‌کند. لطفاً به‌گرمی از ناتالی گروس استقبال مجازی کنید! ناتالی، لطفاً کمی برایمان توضیح بده که کی هستی و چی‌کار می‌کنی.

 

از روابط عمومی تا جام جهانی

 

ناتالی گروس: سلام! اسم من ناتالی گروس است. اصالتاً اهل پاسادینای کالیفرنیایم؛ بنابراین الان خیلی از خانه دورم. در حال حاضر هماهنگ‌کننده دسترس‌پذیری جام جهانی فوتبال ۲۰۲۶ هستم. رسیدن به این شغل قصه‌ درازی دارد! توی صنعت سرگرمی کارهای جورواجوری کرده‌ام. برای رسیدن به کار فعلی‌ام، مسیر مستقیمی را طی نکرده‌ام.

وقتی از کالج فارغ‌التحصیل شدم، می‌خواستم مسئول روابط عمومی شوم. اما هیچ نابینایی مسئول روابط عمومی نبود. کلاً هیچ آدم معلولی نبود که مسئول روابط عمومی باشد تا بتوانم برای راهنماییِ حرفه‌ای با او ارتباط بگیرم. اصلاً ما را برای همچین شغلی استخدام نمی‌کردند. می‌خواستم در حوزه مد یا ورزش توی روابط عمومی کار کنم. می‌دانم که این دو تا حوزه خیلی با هم متفاوت‌اند، اما چون هر جفتشان را دوست دارم، هرکدام که می‌شد، برایم مناسب بود.

(افزوده به نسخه آنلاین)

کارهای آزاد زیادی کردم و کلی هم دوره کارآموزی گذراندم. به‌عنوان کارآموز توی یک موزه کار کردم و بعدش کارآموز یکی از خواننده‌های هم‌خوانِ کیتی پری شدم. چه آدم نازنینی بود! اسمش «ال‌بی» بود، مخفف لورن با. واقعاً خودم را به هر دری می‌زدم، چون آن موقع که من از کالج فارغ‌التحصیل شدم، هیچ‌کس نابیناها را توی صنعت سرگرمی استخدام نمی‌کرد. با خودم فکر کردم این مشکل بزرگی است! چرا ماها توی این فضا نماینده‌های بیشتری نداریم؟

آن زمان، ارتباط زیادی با جامعه نابیناها نداشتم. درست قبل از شروع کالج نابینا شدم و بیشتر همکلاسی‌هایم هم معلولیت نداشتند. از آنجا که واقعاً دلم می‌خواست با این جامعه ارتباط برقرار کنم، عضو یک گروه تئاتر نابینایی شدم. آن‌ها باهام تماس گرفتند و فکر کردم فرصت خیلی خوبی است تا کنار افرادی باشم که تجربه‌های مشابه من دارند. تصمیم گرفتم به گروه بپیوندم و فهمیدم که واقعاً عاشقش هستم. توی یکی از تمرین‌هایمان، استعدادیاب‌ها من را دیدند. مسئول انتخاب بازیگر آمد و گفت که دنبال یک نفر برای حضور توی یک آگهی تبلیغاتی‌اند. باران می‌آمد و موهایم خیلی ژولیده بود. رفتم تو و گفتم: «این بهترین حالت من نیست!» اما ظاهراً اوضاع خوب پیش رفت، چون برای مرحله بعدی دعوتم کردند!

توی آن آگهی نقش نگرفتم، ولی آن‌قدر ازم خوششان آمد که به یک مدیر برنامه معرفی‌ام کردند. این‌جوری بود که سفر بازیگری من شروع شد. اولش خیلی کند پیش می‌رفت. این قضیه مال سال ۲۰۱۷ است. عده انگشت‌شماری از افراد معلول داشتند وارد برنامه‌های تلویزیونی و آگهی‌ها می‌شدند، اما کار همچنان خیلی کم بود. فقط یک مدیر برنامه توی لس‌آنجلس با بازیگرهای معلول کار می‌کرد؛ یعنی از بین حدود چهارصد مدیر برنامه فقط یکی، که واقعاً عجیب بود!

هم‌زمان با ورودم به دنیای بازیگری، به کار آزاد توی روابط عمومی هم ادامه می‌دادم. با گروه‌های تئاتر کار می‌کردم و در نهایت عضو یک گروه رقص هم شدم. همان‌طور که بیشتر مردم می‌دانند، وقتی معلولیت دارید، باید خیلی تلاش کنید! بنابراین به یک تیم رقص ملحق شدم و با تیمی متشکل از افراد دارای معلولیت و بدون معلولیت، به‌صورت حرفه‌ای سالسا رقصیدم.

با این حال، هنوز هم کار دندان‌گیری پیدا نکرده بودم. می‌خواستم مستقل باشم و دستم توی جیب خودم باشد! مسیر سختی بود. از خودم پرسیدم حالا که شغل ثابتی ندارم، دیگر چی‌کار می‌توانم بکنم. از آنجا که عاشق مد بودم، تصمیم گرفتم با بهترین دوستم، ملیسا، یک پادکست راه بیندازم. از طریق این پادکست، توجه افرادی را جلب کردم که علاقه داشتند توی یک خط تولید مد با من همکاری کنند. برند خودم را با نام «الهام‌بخش تو نیستم» راه‌اندازی کردم.

هم بازیگری می‌کردم، هم توی حوزه مد فعالیت داشتم و هم می‌رقصیدم، و بالاخره هم فرصت پیدا کردم به‌عنوان هماهنگ‌کننده روابط عمومی و بازاریابی توی مؤسسه فناوری نابینایان کار کنم. شغل خیلی خوبی بود و واقعاً دوستش داشتم! از آنجا با آژانس مشاوره‌ای آشنا شدم که دنبال کسی می‌گشت که توی حوزه سرگرمی سابقه داشته باشد. آن‌ها با گوگل و آکادمی اسکار همکاری زیادی داشتند و با جوایز گرمی هم کار می‌کردند. فرصت بی‌نظیری بود تا دوباره وارد صنعت سرگرمی بشوم، اما این دفعه بیشتر به‌صورت یک شغل تمام‌وقت.

ازشان چیزهای زیادی یاد گرفتم! فهمیدم که عاشق کار در زمینه دسترس‌پذیری رویدادها هستم. کار کردن برای رویدادهای بزرگی مثل اسکار را خیلی دوست داشتم. از همان‌جا بود که فرصت کار برای فیفا پیش آمد. از اولش هم دلم می‌خواست توی دنیای ورزش کار کنم، پس این‌جوری برمی‌گشتم به نقطه دلخواهم. درست است که برای این کار باید به میامی نقل مکان می‌کردم، اما جام جهانی بزرگ‌ترین رویداد فوتبالی دنیاست و نمی‌شود از دستش داد! این فرصت فوق‌العاده‌ای بوده. از کار توی یک ورزشگاه و استفاده از انواع و اقسام قابلیت‌های شگفت‌انگیز دسترس‌پذیری، تجربه زیادی به دست آوردم. ما گزارش به زبان اشاره آمریکایی، گزارش صوتی، اتاق تاریک و زیرنویس‌گذاری را به فیفا معرفی کردیم. همه این ابزارها تجربه را برای تماشاگرهای معلول دسترس‌پذیر می‌کند. من واقعاً از کاری که می‌کنیم هیجان‌زده‌ام!

نیکی: بیایید برویم سراغ مهمان بعدی‌مان که اهل تگزاس است؛ کسی که هم در کار اجراست و هم مشاور. لطفاً به کریستینا جونز خوشامد مجازی گرمی بگویید!

 

خواننده‌ای که نابینایی را پنهان نکرد

 

کریستینا جونز (افزوده به نسخه آنلاین): سلام! من خواننده اپرا هستم و کار مشاوره هم انجام می‌دهم. مدرس هم هستم؛ موسیقی بریل تدریس می‌کنم و کلاس خصوصی پرورش صدا هم می‌گذارم. توی چند تا دانشگاه درس داده‌ام؛ معمولاً درس‌های مروری درباره اپرا و تئاتر موزیکال.

الان توی شهر آستینِ تگزاس زندگی می‌کنم. توی جنوب کالیفرنیا، توی لانگ‌بیچ و منطقه اورنج‌کانتی بزرگ شدم. به مؤسسه بریل اورنج‌کانتی رفتم و آنجا عضو گروه کر کودکان جانی مرسر هم بودم. دبیرستان که بودم، رهبر گروه کرِ بچه‌ها ازم پرسید که می‌خواهم چی‌کاره بشوم. من که نمی‌توانستم خودم را بیرون از دنیای موسیقی تصور کنم، رفتم کالج تا رهبر گروه کر بشوم. بعد فهمیدم که واقعاً عاشق اپرایم! نمی‌خواهم همه‌اش بنشینم و بهش گوش بدهم؛ دلم می‌خواهد تویش مشارکت داشته باشم. اصولاً کارم همین است.

بیشتر اجرای اپرا یا کنسرت برگزار می‌کنم، که در واقع اپرا بدون صحنه‌آرایی است. با شرکت‌هایی مثل نتفلیکس و دیزنی، سسمی استریت و ریدینگ رینبو هم کار مشاوره انجام می‌دهم. کمی هم بازیگری کرده‌ام؛ البته نه از روی اشتیاق شدید، بلکه فرصت‌های غیرمنتظره‌ای پیش آمد و توی چند تا فیلم حضور پیدا کردم.

متوجه شده‌ام که هر وقت کاری خارج از مسیر معمول انجام می‌دهم، عموماً توی حوزه‌ای که می‌خواهم رویش متمرکز باشم کار بیشتری نصیبم می‌شود. پیمانکار نابینا که باشی، باید سخت تلاش کنی. اما وقتی از حوزه‌های مورد تمرکزت کمی فاصله می‌گیری و می‌گذاری زندگی مسیرش را طی کند، معمولاً فرصت‌های بیشتری سر راهت قرار می‌گیرد. نمی‌دانم همه همچین اتفاقی را تجربه کرده‌اند یا نه، اما قطعاً من تجربه‌اش کرده‌ام. بد نیست اشاره کنم که کارشناسی ارشدم را توی لندن گرفتم. مجوز تکنسین الکساندر هم دارم، یعنی با افراد روی بدنشان کار می‌کنم.

نیکی: خیلی ممنون! واقعاً از حرفت درباره سپردن فرمان به دست زندگی و هنر خوشم آمد. فکر می‌کنم خیلی‌هایمان با این حرفت ارتباط می‌گیریم. در نهایت، مهمان بعدی اهل نیویورک است. لطفاً به جوردین سرلز خوشامد مجازی گرمی بگویید..

 

 

منتقد کم‌بینایی که به نیویورک تایمز رسید

 

جوردین سرلز (افزوده به نسخه آنلاین): ممنون که دعوتم کردید! من اهل آگوستای جورجیایم و همان‌جا به کالج رفتم. می‌خواستم نقل مکان کنم، ولی مامانم فکر نمی‌کرد بتوانم مستقل زندگی کنم. کالج را که تمام کردم، استادها خیلی تشویقم کردند. فکر می‌کردند دانش زیادی درباره فیلم دارم و می‌خواستند به دانشکده فیلم‌سازی بروم. همچین چیزی اصلاً به فکرم خطور نکرده بود! برای دانشگاه نیویورک درخواست دادم، پذیرفته شدم و در رشته نویسندگی آثار نمایشی تحصیل کردم. در دانشگاه کالیفرنیا (لس‌آنجلس) هم قبول شدم، اما درباره لس‌آنجلس خیلی تحقیق کردم و با توجه به سیستم حمل‌ونقل عمومی آنجا، رفتنم به آن شهر خیلی شدنی به نظر نمی‌رسید؛ چون لازم بود همیشه یک نفر با ماشین این طرف و آن طرف ببردم. اگر توی نیویورک به دانشگاه می‌رفتم، می‌توانستم کاملاً مستقل باشم؛ پیاده‌روی کنم و با قطار همه‌جا بروم.

وقتی رفتم نیویورک، برای یاد گرفتن سیستم حمل‌ونقل، با قطار همه‌جا رفتم. زیاد هم گم شدم. کوچک‌تر که بودم، معلم دانش‌آموزان با آسیب بینایی یادم داده بود چطور با محیط آشنا بشوم؛ بنابراین با مترو توی کل شهر رفت‌وآمد می‌کردم تا ازش سر دربیاورم. حالا سیستم متروی این شهر را عین کف دستم بلدم.

شروع کردم به نوشتن نقد فیلم توی وبلاگم. انتظار نداشتم کسی توجه کند، اما بورسیه‌ای از مجله‌ای گرفتم که البته دیگر وجود ندارد؛ یک نشریه فمینیستی که از شمال‌غرب شروع شده بود. این بورسیه برای نقد فرهنگ عامه بود. جالب اینجا بود که برای بورسیه باید هشت تا مقاله دیجیتال می‌نوشتم. برای همین هم فوراً اسمم به‌عنوان نویسنده ثبت شد. بعد هم یک مقاله پژوهشی بلند برای نسخه چاپی مجله نوشتم که جزو اولین نوشته‌های بلندم بود.

یک‌خرده عجیب است که یک آدم کم‌بینا منتقد فیلم باشد. بعضی چیزها را به اندازه بقیه منتقدها متوجه نمی‌شوم. عوضش به دیالوگ‌ها خیلی توجه می‌کنم و از منتقدهای دیگر درباره چیزهایی که دیده‌اند و شاید من متوجهشان نشده باشم سؤال می‌پرسم. این موضوع باعث گفت‌وگوهای جالبی می‌شود. وقتی فرصت نوشتن درباره فیلمی با حضور افراد کم‌بینا پیش می‌آید، برایم خیلی خاص است.

برای بیشتر شناخته شدن، پادکست‌های زیادی درباره فیلم ساخته‌ام. استندآپ کمدی هم اجرا کرده‌ام. استندآپ را یک سال بعد از آمدن به نیویورک شروع کردم. این کار روشی بود برای شناخت هویت خودم و ابراز استقلالم. وقتی روی صحنه می‌ایستید، به دلیل تابش شدید نور، کسی را نمی‌بینید. فکر می‌کردم ترسناک باشد، اما اینکه صورت هیچ‌کس را نمی‌بینم عالی است! می‌توانم هرچی دلم خواست بگویم، بدون اینکه قضاوت مردم را ببینم.

گاهی با وضعیت بینایی خودم هم شوخی می‌کنم. به مخاطب اجازه می‌دهم بخندد، چون خودم با این مسئله مشکلی ندارم. تمام عمرت مردم ازت می‌پرسند: «می‌خواهی این مشکل را برطرف کنی؟» نه، نمی‌خواهم! همه‌چی خوب است؛ فقط می‌خواهم درباره‌اش صحبت کنم. کوچک‌تر که بودم، مادرم می‌ترسید که نکند عدسی‌های ضخیمِ عینک، قیافه‌ام را از ریخت بیندازد. اما حالا بخش زیادی از اعتبار حرفه‌ای‌ام توی بزرگ‌سالی به‌خاطر زدن عینک‌های بزرگ شکل گرفته. من عاشق این‌جور عینک‌هایم!

اجرای استندآپ توی کار نقد فیلم خیلی کمکم کرده. نشست‌های پرسش و پاسخ و میزگردهای فیلم زیادی برگزار می‌کنم. چون روی صحنه راحتم، برای این‌جور کارها دعوتم می‌کنند. توی نشست‌های پرسش و پاسخ، همه دست‌ها را نمی‌بینم، اما همه با خونسردی با این قضیه کنار می‌آیند. راحت درباره نیازهایم صحبت می‌کنم؛ مثلاً به تهیه‌کننده‌ها می‌گویم دقیقاً کجا بایستند تا توی میدان دیدم باشند. باید زمان را هم مدیریت کنم، چون اگر نبینمشان، ممکن است بیشتر از زمان تعیین‌شده صحبت کنم.

از زندگی در اینجا احساس خوشبختی می‌کنم، چون می‌توانم توی این همه رویداد شرکت کنم و این کارهای جورواجور را انجام بدهم. عضو هیئت ژوری جشنواره‌های فیلم هم بوده‌ام، از جمله جشنواره بین‌المللی فیلم ملبورن که آنجا فرصت راهنمایی نویسنده دیگری را هم داشتم. برای نیویورک تایمز، ونیتی فیر و هالیوود ریپورتر مطلب نوشته‌ام. اگر از کارتان خوششان بیاید، سردبیران حاضرند باهاتان همکاری کنند. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بتوانم تا این حد مستقل زندگی کنم و واقعاً احساس خوشبختی می‌کنم!

نمی‌دانم چطور توضیح بدهم که چرا با وجود کم‌بینایی، این‌قدر عاشق فیلمم. انگار می‌خواهم تا زمانی که می‌توانم، هرچی بیشتر فیلم ببینم. بچه که بودم، فکر می‌کردند کل بینایی‌ام را از دست می‌دهم. این اتفاق نیفتاد، ولی ترغیبم کرد تا جایی که می‌توانم بخوانم و تماشا کنم. همچنین باعث شد به این فکر کنم که شنیدن صدای افراد دارای معلولیت چقدر به دانش فیلم‌سازها اضافه می‌کند.

چند سال پیش قرار بود فیلمی را نقد کنم که پر از سرنخ‌های تصویری بود و همه درباره جزئیاتی که دیده بودند صحبت می‌کردند. ولی من بیشتر روی شخصیت‌ها متمرکز بودم و از این زاویه چیز زیادی دستگیرم نشد. این بود که نقد من کاملاً متمایز از بقیه شد! این یکی از جنبه‌های باحال نقد فیلم است: زاویه دید منحصربه‌فرد شما. هر مشاهده‌ای که داشته باشید جالب است، حتی اگر با شیوه سنتیِ حرف زدن بقیه درباره فیلم فرق داشته باشد.

 

وقتی دسترس‌پذیری یک انتخاب نیست

 

نیکی: خیلی خوب است که می‌شنوم هر سه تای شما توی کارتان و با هویت فردی‌تان این‌قدر احساس راحتی می‌کنید. مطمئنم که همگی توی کارتان با مشکلاتی در زمینه دسترس‌پذیری روبه‌رو شده‌اید. چه راه‌هایی پیدا کرده‌اید تا این مشکل‌ها را برطرف کنید و کاری ارائه بدهید که در سطح همکارهای بینایتان باشد؟ اول از کریستینا می‌پرسم.

کریستینا: من پیمانکارم و برای همین از همه‌جا برایم کار می‌آید: شرکت‌های اپرا، ارکسترها، دانشگاه‌ها. بعضی جاها اتحادیه دارند و بعضی ندارند. یکی از حوزه‌هایی که گاهی تویش مشکل دارم (بسته به اینکه برای چه کاری آزمون می‌دهم)، راحتی و زمان‌بندیِ اعلام نابینایی‌ام است. توی هفت سال گذشته، خودم را واداشته‌ام که مسیر پذیرش نابینایی‌ام را با خیال راحت‌تری طی کنم. فهمیدم بخش زیادی از تردیدم از این ناشی می‌شد که توی ذهنم معلولیت مساوی نقص و ناتوانی بود. می‌خواستم توانمند و هم‌سطح افراد سالم دیده شوم. بعد فهمیدم وقتی برای برابر دیده شدن، نابینایی را از معادله حذف می‌کنم، در واقع دارم یک بخش اساسی از خودم را پاک می‌کنم. این شد که در نهایت، نابینایی را توی برند شخصی‌ام ادغام کردم. وب‌سایتم blindsoprano.com است.

گاهی از خودم می‌پرسم: اگر اعلام نمی‌کردم که نابینایم، آیا بیشتر دعوت به آزمون می‌شدم؟ اینکه نابینایی جزئی از برندم شده، وادارم کرده با خودم و اطرافیانم صادق باشم. تا الان کارهای زیادی گرفته‌ام و مردم می‌دانند ازم چه انتظاری داشته باشند. یکی از چالش‌ها مدیریت زمان و منابع است، آن هم وقتی منابع به‌طور یکنواخت در اختیارم قرار نمی‌گیرد. باید متن‌هایم را به بریل تبدیل کنم یا با گوش دادن یادشان بگیرم. خیلی وقت‌ها ما را خیلی سریع استخدام می‌کنند. ممکن است نت‌ها را فقط دو هفته قبل از اجرا برایم بفرستند و زمان زیادی برای انجام کارهای لازم بهم ندهند.

برای حل این مشکل، چند تا آدم مورد اعتماد دارم که متن‌ها را برایم می‌خوانند. می‌توانم بهشان زنگ بزنم و بگویم: «خواهش می‌کنم! بگذار برایت قهوه بخرم! می‌توانی این نت‌ها را برایم بخوانی؟» یا آنلاین جست‌وجو می‌کنم تا ببینم موسیقی مورد نیازم توی سرویس کتابخانه ملی برای نابینایان موجود است، یا اینکه عمومی شده یا نسخه ضبط‌شده‌ای ازش وجود دارد یا نه.

چالش دیگر برای من صحنه‌پردازی است. خیلی از کارگردان‌ها درباره نیازها و توانایی‌های من پیش‌فرض‌هایی دارند. برای اینکه قاطعانه اما نه گستاخانه توضیح بدهم چی‌ها احتیاج دارم و چی‌ها احتیاج ندارم و توی صحنه‌پردازی چقدر راهنمایی لازم دارم، باید اعتمادبه‌نفس داشته باشم. من تا حد زیادی به خودم و مهارت‌هایم مطمئنم، اما این‌طور هم نیست که اصلاً احساس ناامنی نکنم! اگر مشکلی پیش بیاید، گاهی فکر می‌کنم تقصیر من است. خیال می‌کنم حرکتی را درست نزده‌ام یا اشتباه دیگری کرده‌ام. بیشتر وقت‌ها این‌طور نیست، اما گاهی هست. همه اشتباه می‌کنند. ولی نگرانم که اگر منِ نابینا اشتباه کنم، مبادا به هنرمندهای نابینای دیگر لطمه بزنم. این فکری است که باید رهایش کنم. مشکل دیگرم از نظر دسترس‌پذیری این است که گاهی مردم، حتی بعد از دیدن وب‌سایتم، متوجه نابینایی‌ام نمی‌شوند. وقتی می‌بینندم، می‌گویند: «وای! واقعاً نابینایی!» توی ذهنم جواب‌های طعنه‌آمیزی دارم، اما باید خودم را کنترل کنم و بی‌ادب نشوم.

نیکی: جوردین، نظر تو چی است؟

جوردین: مسئله اصلی‌ای که توی خیلی از جشنواره‌های فیلم دارم این است که می‌گویند از بالکن فیلم را تماشا کنم. بهشان می‌گویم که از آنجا نمی‌توانم ببینم. باید از خودم دفاع کنم تا چیزی را که لازم دارم، بگیرم. چون عینک می‌زنم، خیال می‌کنند مشکلم برطرف شده. جشنواره‌های فیلم گاهی خیلی شلوغ‌پلوغ و بی‌نظم است. خیلی وقت‌ها نمی‌فهمم باید توی کدام صف بایستم. درک عمقم خیلی ضعیف است و موقع پایین رفتن از پله‌ها باید نرده‌ها را بگیرم. اگر نتوانم به نرده دسترسی پیدا کنم، باید صبر کنم. منتقدهای دیگر مجبور نیستند از این‌جور موانع عبور کنند.

نیکی: توصیف صوتی توی جشنواره‌ها وجود دارد؟

جوردین: بعضی جشنواره‌های بزرگ توصیف صوتی دارند، اما همه جشنواره‌ها باید داشته باشند. فراهم کردنش به عهده برگزارکننده‌های جشنواره است. بیشتر وقت‌ها از این لحاظ خوب عمل کرده‌اند، اما قطعاً می‌شده بهتر باشند.

نیکی: خانم ناتالی، نظر شما چی است؟

ناتالی: وقتی برای آزمون بازیگری می‌رفتم، بهمان متن می‌دادند و گاهی بخش‌هایی را خط زده بودند یا زیرش خط کشیده بودند تا نشان بدهند که باید آن قسمت را بلند بگوییم یا جمله را قطع کنیم. من از صفحه‌خوان استفاده می‌کنم و برای همین خیلی از آن نشانه‌ها برایم قابل استفاده نبود. اولش چیزی نمی‌گفتم. ولی وقتی جای پایم محکم‌تر شد، فهمیدم که باید حرف بزنم. آن‌ها برای انتخاب بازیگر هزینه زیادی می‌کنند و هرچی نیاز داشته باشید در اختیارتان می‌گذارند. نباید فقط به بودنتان توی همچین جایی قانع باشید و هیچی نگویید. تا خودتان از نیازتان حرف نزنید، مردم از آن خبردار نمی‌شوند. حالا از مدیر برنامه‌ام می‌خواهم ترتیبی بدهد که متن را به‌صورت فایل وُرد دریافت کنم.

باید درباره نحوه حضورم توی تصویر هم رک صحبت کنم. تهیه‌کننده‌ها اغلب تصورهای کاملاً کلیشه‌ای دارند. پنج تا انگشت با هم یکی نیست؛ همه ما نابیناها عینک تیره نمی‌زنیم و همه‌مان سگ راهنما نداریم. یادم هست یک بار که سر ضبط یک آگهی بازرگانی بودم، گفتند: «عصایش را کنار کاناپه توی تصویر بگذارید!» توضیح دادم که من عصایم را کنار کاناپه نمی‌گذارم؛ وقتی وارد خانه می‌شوم، می‌گذارمش کنار در و لازم نیست توی تصویر باشد. وقتی توضیح دادم، کارگردان فهمید ایده مضحکی بوده و گفت عصا را از صحنه بیرون ببرند. گاهی آدم خجالت می‌کشد و نمی‌خواهد کارش را از دست بدهد، اما بالاخره یک جوری می‌شود توضیح داد و دیگران را آگاه کرد. من خوش‌شانس بوده‌ام که مدیرهای حمایتگر داشته‌ام، ولی همیشه این‌طور نیست. منی که مدت زیادی در زمینه دسترس‌پذیری کار کرده‌ام، فهمیده‌ام که مردم اصلاً نمی‌دانند چی به چی است. معمولاً دلیل نه گفتنشان این است که قبلاً همچین کاری نکرده‌اند، ولی وقتی راهکار می‌دهید، همراهی می‌کنند.

 

«بدون حضور ما، درباره ما تصمیم نگیرید»

 

نیکی: خیلی خوشم آمد که درباره دفاع از خودتان صحبت کردید. ممکن است فکر کنیم همین که اینجاییم خودش خوش‌شانسی است؛ اما با این طرز فکر نمی‌شود تغییر ایجاد کرد. به نظر می‌رسد همه شما توی کارتان خیلی دست به ابتکار زده‌اید، چون چیزها همیشه دسترس‌پذیر نیست. سؤال بعدی‌ام درباره کل حوزه هنر و سرگرمی است. به نظرتان این حوزه چطور می‌تواند متخصص‌های نابینا را بهتر نشان بدهد و بپذیرد؟

جوردین: اگر مناسب‌سازی محیط را جدی‌تر بگیرند، خیلی کمک‌کننده است. باید دسترس‌پذیری توی سالن‌های نمایش فیلم بیشتر شود. باید تعامل بیشتری با گروه‌های هنری افراد دارای معلولیت وجود داشته باشد و آگاهی بیشتری ایجاد شود که ما توی این حوزه فعالیم. خیلی وقت‌ها من تنها منتقد کم‌بینای جمعم و انگار فقط منم که تقلا می‌کنم. بیشتر صنف‌ها را باید مجبور کنیم اهمیت بدهند؛ باید یک جبهه متحد ایجاد کنیم. فیلمی به اسم Vision Portraits را به یاد دارم؛ مستندی درباره هنرمندهای کم‌بینا که سازنده‌اش هم در شرف از دست دادن بینایی‌اش بود. واقعاً فیلم خوبی بود و من درباره‌اش نوشتم. قطعاً به فیلم‌های بیشتری مثل آن نیاز داریم! از نوشتن نقدش احساس خوش‌شانسی کردم، چون حتی نمی‌دانستم همچین فیلمی وجود دارد. خود فیلم‌ساز باهام تماس گرفت. کاش ارتباط‌های بیشتری بین ماها وجود داشت.

ناتالی: فکر می‌کنم صنعت سرگرمی به‌طور کلی باید اجازه بدهد افراد دارای معلولیت توی گفت‌وگو حضور داشته باشند. خیلی وقت‌ها آدم‌هایی که تجربه زیسته‌ای از معلولیت ندارند به‌جای ما صحبت می‌کنند و در نهایت هم نتیجه آن چیزی نمی‌شود که باید و شاید. وقتی اشتباه می‌کنند و با واکنش منفی روبه‌رو می‌شوند، می‌گویند: «پس کلاً انجامش نمی‌دهیم!» ناراحت می‌شوند که بار اول کار را درست انجام نداده‌اند، اما دلیل درست انجام ندادنشان این است که با ما مشورت نکرده‌اند.

ما جمله‌ای داریم به این مضمون: «بدون حضور ما، هیچ تصمیمی درباره ما نگیرید.» باید مطمئن شویم که نه‌تنها به میز گفت‌وگو دعوتمان می‌کنند، بلکه می‌گذارند گفت‌وگو درباره ما و درباره نحوه بازنمایی واقعی معلولیت را (به‌جای داستان‌های غم‌انگیز و کلیشه‌هایی که دوست دارند نشان بدهند) خودمان هدایت کنیم. افراد نابینا توی زندگی نقش‌هایی مثل مادر، خواهر، شوهر، معلم و غیره دارند، اما این همیشه در رسانه‌ها نشان داده نمی‌شود. خیلی مفید است که صنعت سرگرمی به‌سمت فضای همه‌پذیرتری حرکت کند.

کریستینا: مهم‌ترین نکته از نظر من این است که افراد دارای معلولیت باید هم روی صحنه و هم پشت صحنه نماینده داشته باشند. نباید فقط هنرمندان اجراکننده باشند که از خودشان دفاع می‌کنند؛ باید نماینده‌های این قشر همه‌جا حضور داشته باشند. خیلی مهم است که ما نابیناها همدیگر را تشویق کنیم که فقط دنبال شغل‌هایی نباشیم که برایمان سهل‌الوصول به نظر می‌رسد. برای من به‌عنوان خواننده نابینای اپرا، مهم است که آثار بیشتری مخصوص افراد نابینا خلق شود. همیشه خواننده‌های نابینای دیگر را به کارگردان‌ها معرفی می‌کنم، چون شبکه‌سازی خیلی مهم و ضروری است. به ارتباط روراست از هر دو طرف نیاز داریم و باید رابطه‌های مثبت بسازیم. باید گفت‌وگو کنیم و اجازه بدهیم مردم سؤال بپرسند.

نیکی: ممنون که این را گفتی؛ نکته خیلی مهمی است! چه دلیلی دارد که نابیناها نتوانند پشت صحنه با عوامل کار کنند؟ چرا نباید در همه سطوح حضور داشته باشند؟ حالا می‌شود هرکدامتان از یک پروژه هیجان‌انگیزی صحبت کنید که این روزها مشغولش هستید؟

ناتالی: ما امکانات دسترس‌پذیری زیادی برای تماشاگرهای نابینا و کم‌بینا داریم. یکی از امکاناتی که داریم توصیف صوتی است. «برد لمسی» را برگردانده‌ایم؛ به‌کمک این ابزار، علاوه بر شنیدن توصیف صوتی، می‌توانید دستتان را روی یک تبلت بگذارید و حرکت توپ را حس کنید. خیلی جالب است! خودم امتحانش کرده‌ام! توی جام جهانی بیایید پیش من و حسابی خوش بگذرانید!

کریستینا: تازگی فیلم‌برداری کاری با شبکه لایف‌تایم را تمام کرده‌ام و خیلی مشتاقم ببینم کی پخش می‌شود. هنوز نمی‌دانم کی وقتش است.

جوردین: از بیست‌و‌یکم تا بیست‌و‌پنجم نوامبر، پخش مجموعه‌ای از فیلم‌های آنجلا بست را توی آکادمی موسیقی بروکلین برنامه‌ریزی کرده‌ام و خیلی برایش هیجان دارم. اولین بار است که پخش یک مجموعه را برنامه‌ریزی می‌کنم. این کار را بیشتر به این خاطر کردم که می‌خواستم فیلم «روزهای عجیب» را نمایش بدهم؛ آخر سی‌امین سالگردش است. فیلم‌های «روزهای عجیب»، «در انتظار بازدم» و «چه ربطی به عشق دارد؟» را نمایش می‌دهم و بعضی‌هایشان را معرفی می‌کنم. خیلی خوش می‌گذرد.

 

ترس‌هایت را دنبال کن

 

 

نیکی: چه توصیه‌ای به افرادی دارید که می‌خواهند توی حوزه هنر و سرگرمی، توی هر رشته هنری‌ای که دوست دارند، موفق بشوند؟

جوردین: من می‌گویم تا می‌توانید تحقیق کنید. خیلی چیزها بود که من اصلاً نمی‌دانستم که نمی‌دانم! کاش با مادرم بیشتر صحبت کرده بودم. پدر و مادرها فکر می‌کنند وقتی فرزند معلول دارند، باید ازش محافظت کنند. آن‌جوری که دوست داشتم، برای بیرون رفتن و تجربه کردن تشویقم نکردند. من می‌خواستم بزنم بیرون و از این کار نمی‌ترسیدم. بدانید که شما تقریباً هر کاری می‌توانید بکنید؛ فقط گاهی تلاش بیشتری لازم است. من ککم هم نمی‌گزد که یک فیلم را سی بار ببینم، چون عاشق کارم هستم و دلم می‌خواهد درست انجامش بدهم. اگر عاشق کارتان باشید و صدتان را بگذارید، مردم قدر کارتان را می‌دانند.

ناتالی: سال‌ها پیش یکی از دوست‌هایم این نصیحت را بهم کرد: «از هرچی می‌ترسی، مستقیم بدو سمتش. این‌طوری به ترس غلبه می‌کنی.» از آن زمان، واقعاً در حال دویدنم. اتفاق‌ها ممکن است کمی ترسناک باشد. همان‌طور که گفتم، خیلی از خانه دورم، اما این سفر فوق‌العاده بوده و اصلاً ازش پشیمان نیستم.

نیکی: کریستینا؟ کریستینا، هستی؟ انگار ارتباطمان با کریستینا قطع شده. واقعاً از همه‌تان ممنونم که توی این وبینار شرکت کردید و از تجربه‌ها و سوابقتان گفتید و این حرف‌های دلگرم‌کننده را زدید. ممنون که دعوتمان را قبول کردید! از شما شنونده‌هایمان هم ممنونیم. اگر سؤال یا نظری دارید، به نشانی employment@nfb.org ایمیل بزنید. توی وبینار بعدی منتظرتان هستیم.

منبع: https://gooshkon.ir/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ عبارت امنیتی را در کادر بنویسید. *