نویسنده: جواد سقا
منبع: پنجاه و دومین شماره ماهنامه ی نسل مانا
صبح که از خواب بیدار شدم، چند لحظه طول کشید تا یادم بیاید چرا اینقدر سینهام سنگین است. سقف اتاق همان سقف همیشگی بود، دیوارها تغییری نکرده بودند، اما چیزی در من سر جایش نبود. دیروز بعد از سالها زندگی مشترک، همسرم از من جدا شده بود و این جمله هنوز برایم ناآشنا بود، مثل لباسی که اندازهات نیست اما مجبور شدهای بپوشی.
دیروز، بدون دعوا، بدون فریاد، بدون اشکهای نمایشی، فقط گفت دیگر نمیتواند ادامه بدهد. من پرسیدم چرا، گفت خسته شده است. پرسیدم از چه، گفت از همه چیز. پرسیدم یعنی از من، گفت نه، اما نگفت از چه کسی. همین گفتوگوی کوتاه، همه چیز را تمام کرد. نه فرصتی برای دفاع بود، نه مجالی برای توضیح. انگار دادگاهی برگزار شده بود که رأی آن از قبل صادر شده بود.
لباس پوشیدم، آینه را نگاه نکردم، کیفم را برداشتم و از خانه بیرون زدم. در را آرام بستم، چون هنوز عادت داشتم صدایم کسی را اذیت نکند. سوار مترو شدم و به اداره رفتم. اداره شلوغ بود، اما شلوغیاش مصنوعی به نظر میرسید. آدمها پشت میزهایشان نشسته بودند، اما ذهنشان جای دیگری بود. وارد اتاق کارم شدم. هنوز پشت میز ننشسته بودم که لیلا به سمتم آمد. نگاهش ترکیبی از دلسوزی، کنجکاوی و رضایت پنهان بود؛ رضایت از اینکه زندگی کسی دیگر ترک برداشته است. گفت: «شنیدهام از همسرت جدا شدهای. البته من اصولاً آدمی نیستم که به شایعهها اعتماد کند، اما وقتی چند نفر همزمان یک چیز را میگویند، معمولاً بیدلیل نیست. میخواهم بدانم دقیقاً چه اتفاقی افتاده است». گفتم: «اتفاق خاصی نیفتاده است». لبخند زد و گفت: «این جمله را همه میگویند. اما هیچ زندگیای بدون اتفاق خاص تمام نمیشود. یا تو زیادی سرد بودهای، یا زیادی منطقی، یا زیادی مستقل. مردها معمولاً با زنهایی که خیلی روی پای خودشان ایستادهاند، مشکل دارند. تو همیشه خیلی مستقل بودی». گفتم: «من فقط سعی میکردم مسئول زندگی خودم باشم». گفت: «دقیقاً همین است. بعضی مردها دوست دارند زنشان به آنها نیاز داشته باشد، نه اینکه فقط شریک باشد». این را گفت و انگار که کشف مهمی کرده لبخندی زد. نگاهش کردم و از اتاق خارج شدم. در راهرو، نازنین جلویم را گرفت. حتی سلام هم نکرد، به صورتم نگاهی انداخت و مستقیم رفت سر اصل مطلب. گفت: «میتوانم یک سؤال صادقانه بپرسم؟ فقط از سر دلسوزی میپرسم. تو بعد از ازدواج هنوز مثل قبل به خودت میرسیدی؟ چون خیلی از زنها بعد از مدتی فکر میکنند دیگر لازم نیست جذاب باشند، اما مردها این تغییر را خیلی زود متوجه میشوند». گفتم: «زندگی ما به آرایش و لباس محدود نبود». گفت: «هیچ زندگیای فقط به یک چیز محدود نیست، اما معمولاً از چیزهای ساده شروع میشود. اول بیتوجهیهای کوچک، بعد دلخوریهای بزرگ، بعد تصمیمهای نهایی». به او گفتم باید به اتاق بایگانی بروم و رفتم. کمی بعد، در اتاق بایگانی، مهسا کنارم ایستاد و با لحنی کاملاً علمی گفت: «طلاق شما توافقی بود یا از آن طلاقهایی که بعداً همه مینشینند و بررسی میکنند که دقیقاً چه کسی بیشتر مقصر بوده است؟ چون بالاخره همیشه یک نفر هست که بیشتر خراب کرده باشد». گفتم: «نمیدانم». گفت: «این یعنی هنوز قبول نکردهای. تو مثلاً خیلی اعتماد میکردی. بعضی مردها وقتی زنشان غیرتی نیست، فکر میکنند برایش مهم نیستند. یا شاید زیادی فداکار بودی. فداکاری هم اگر از حد بگذرد، آدم را ارزان میکند». پرسیدم: «فداکاری هم ایراد است؟» با نگاهی که انگار به چیزی دست یافته گفت: «وقتی تعادل نداشته باشد، بله». کارم که در بایگانی تمام شد به اتاقم برگشتم و مشغول انجام کارهایم شدم. ظهر شده بود و برای خوردن ناهار به رستوران اداره رفتم. سر ناهار، بشقابم هنوز دستنخورده بود که رعنا آمد و کنارم نشست و گفت: «من راستش از جدایی تو و همسرت تعجب نکردم. از اول هم فکر میکردم ازدواج شما دوام نمیآورد». پرسیدم: «چرا؟» گفت: «چون تو زیادی آرام بودی. زندگی بدون دعوا، بدون هیجان، بدون قهر و آشتیهای نمایشی، برای خیلیها خستهکننده است. تو همه چیز را خیلی سالم میخواستی». گفتم: «من فقط آرامش میخواستم». گفت: «آرامش برای تعطیلات خوب است عزیزم، نه برای زندگی روزمره». بعدازظهر شده بود؛ الهه وارد اتاق کارم شد و کنارم نشست و گفت: «میتوانم رک باشم؟ تو واقعاً خوشحال بودی یا فقط وانمود میکردی خوشحالی؟ چون مردها اگر حس کنند زنشان خوشحال نیست، احساس شکست میکنند و ترجیح میدهند فرار کنند. شاید تو زیادی قوی نشان میدادی».
تا غروب، هر کس چیزی گفت و رفت. یکی گفت زیادی منطقی هستی. دیگری گفت زیادی مستقلی. یکی گفت زیادی ساکتی. همکار دیگری نتیجه گرفت زیادی فداکارم. یکی گفت زیادی آرام هستم. دیگری مدعی شد زیادی سالم هستم و من کمکم فهمیدم که دیگر یک آدم نیستم، بلکه مجموعهای از برچسبها هستم که هر کس یکیاش را انتخاب میکند. کارم که تمام شد به خانه خواهرم رفتم. فکر میکردم آنجا کسی از من سؤال نمیپرسد. اما او خودش مشکلی داشت. گفت در محل کارش اوضاع خوب نیست. گفت مدیرش سرد شده است و احتمال دارد قراردادش تمدید نشود. پرسیدم: «میدانی چرا؟» گفت: «نه». سکوت کردم. بعد شروع کردم. گفتم: «تو زیادی کوتاه میآیی؟» گفت: «سعی میکنم با همه کنار بیایم». گفتم: «در برابر مدیرت مطیعی؟» گفت «بله. هر کاری به من واگذار کند را انجام میدهم». گفتم: «تو زیادی مسئولیت قبول میکنی؛ زیادی ساکتی و اعتراض نمیکنی» گفت: «شاید اینطور باشد». گفتم: «تو زیادی میخواهی همه چیز آرام بگذرد؟» گفت: «سعی میکنم تنش ایجاد نشود». گفتم: «تو زیادی میخواهی خوب باشی؟ به کارت وابستهای؟» گفتم: «تو زیادی خودت را نادیده میگیری؟» او دیگر هیچ نگفت. بعد مکثی کردم و گفتم: «مشکل از همین است. تو بلد نیستی نه بگویی» او هنوز ساکت بود و من مطمئن شدم که بالاخره علت پیدا شده است.
