نویسنده: حسین آگاهی
منبع: پنجاه و دومین شماره ماهنامه ی نسل مانا
چهارگانه بخشنده، داستانی پرکشش برای کسانی که میخواهند درک نابینایی را، از خلال ادبیات لمس کنند.
اگر بخواهیم از میان رمانهایی که به طور کلی برای نوجوانان نوشته شدهاند، مجموعهای را پیدا کنیم که هم خیالانگیز باشد و هم ما را به فکر فرو ببرد، در عین حال مناسب دیگر خوانندگان کتاب نیز باشد، چهارگانه بخشنده، نوشته لوئیس لوری، یکی از درخشانترین انتخابهاست؛ مجموعهای شامل چهار کتاب «بخشنده»، «در جستوجوی آبیها»، «پیامرسان» و «پسر» که با ترجمه روان کیوان عبیدی آشتیانی در نشر چشمه منتشر شدهاست.
لوری در این مجموعه، جهانهایی متفاوت اما بههمپیوسته میسازد؛ جهانهایی که در ظاهر نظم و آرامش دارند، اما در عمق، با فقدان چیزی اساسی دستوپنجه نرم میکنند: انسانیت. او با زبانی ساده اما تأثیرگذار، مفاهیمی چون آزادی، انتخاب، رنج، عشق و هویت را به چالش میکشد.
در نخستین جلد، «بخشنده»، با یوناس همراه میشویم؛ پسری که در جامعهای بهظاهر بینقص زندگی میکند؛ جامعهای بدون درد، جنگ و حتی احساس. این نظمِ آهنین، یادآور ساختارهایی است که در آنها سیاست و کنترل، جای زیستن و تجربهکردن را میگیرند؛ همانجا که میتوان زمزمه آن بیتِ ماندگار از سهراب سپهری را شنید که میگوید:
«جای مردان سیاست بنشانید درخت
که هوا تازه شود»
یوناس در دل چنین فضایی، بهتدریج درمییابد که حذف احساسات، بهایی سنگین دارد؛ بهایی که انسان بودن را نشانه میگیرد. این رمان، نقدی ظریف اما عمیق بر آرمانشهرهای مصنوعی و کنترلشده است. شهرهایی که در کتابهای ژوزه ساراماگو، به خصوص در کوری و بینایی تصویر شدهاند و ما همینجا، قول معرفی این دو اثر را نیز در مطالب بعدی این ستون میدهیم.
در «در جستوجوی آبیها»، به داستان زندگی کایرا میپردازد؛ دختری با نقص جسمی در جامعهای که برای «متفاوت بودن» ارزشی قائل نیست. کایرا با تکیه بر هنر بافندگیاش، نهتنها برای بقا میجنگد، بلکه بهنوعی در برابر نگاه محدود و حذف کننده جامعه مقاومت میکند. اینجا، لوری نشان میدهد که ضعفهای ظاهری، میتوانند سرچشمه قدرتهای درونی باشند.
اما نقطهای که این مجموعه برای مخاطبِ علاقهمند به تجربه زیسته نابینایی برجستهتر میشود، در جلد سوم، «پیامرسان»، رخ میدهد؛ جایی که با شخصیتی به نام کریستوفر روبهرو میشویم؛ پیرمردی نابینا که در دهکدهای زندگی میکند که پناهگاه افراد طردشده از جوامع دیگر است؛ این افراد هر یک به دلیلی در شهرهایشان نخواستنی بودهاند و هر کدامشان نیز، برچسبی داشتهاند که مردم زادگاهشان آنان را نخواستهاند؛ برچسبهایی که بهتر است خودتان کتاب را بخوانید تا هم به نوع و علتشان پی ببرید، و هم جذابیت بیشتری برایتان ایجاد شود.
کریستوفر، برخلاف تصور رایج از ناتوانی، حضوری فعال، مؤثر و الهامبخش دارد؛ او نهتنها زندگی روزمرهاش را بهتنهایی مدیریت میکند، بلکه به یکی از ستونهای اعتماد در دهکده تبدیل شده است. توانایی او در جهتیابی با تکیه بر شنوایی، رفتوآمد مستقل، و حتی آشپزی، تصویری واقعی و محترمانه از زیست نابینایانه ارائه میدهد؛ تصویری که نه بر ترحم استوار است و نه بر اغراق؛ بلکه، بر توانمندی و سازگاری انسان تأکید دارد.
کریستوفر به ما نشان میدهد که «دیدن»، تنها به چشم وابسته نیست؛ بلکه میتوان جهان را با گوشها، با حافظه، با تجربه و با اعتماد به خود نیز درک کرد. حضور او در کنار شخصیتهایی چون متی و یوناس، لایهای انسانیتر به داستان میبخشد و مفهوم «پذیرش دیگری» را از سطح شعار به سطح تجربه میکشاند.
در نهایت، «پسر» بهعنوان آخرین حلقه این چهارگانه، روایتهای پراکنده را به هم پیوند میدهد و سرنوشت شخصیتها را در مسیری عاطفی و جستوجوگرانه دنبال میکند؛ جایی که امید، پیوندهای انسانی و بازگشت به ریشهها، معنای تازهای پیدا میکنند.
آثار لوئیس لوری، تنها داستانهایی برای سرگرمی نیستند؛ بلکه دعوتی هستند برای اندیشیدن به جهانی که در آن زندگی میکنیم، و جهانی که در حال ساختن آن هستیم. او با نگاهی انتقادی اما انسانی، به ما یادآوری میکند که حذف تفاوتها، به معنای رسیدن به کمال نیست؛ بلکه شاید آغاز از دست دادن مهمترین بخش وجودیمان باشد.
چهارگانه «بخشنده» برای مخاطبانی که به دنبال داستانی پرکشش، اندیشهبرانگیز و در عین حال انسانی هستند، انتخابی درخشان است؛ بهویژه، برای کسانی که میخواهند تجربه زیستن با نگاهی متفاوت به جهان، از جمله درک زندگی با نابینایی، را از خلال ادبیات لمس کنند.
