خراشی کوچک، تلنگری بزرگ

نویسنده: مهتاب باباخان‌زاده

منبع: پنجاه و دومین شماره ماهنامه ی نسل مانا

دانلود نسخه صوتی نوشته

 

نسل مانایی‌های عزیز سلام! خداوند منان به عنوان هدیه سال جدید، افتخار صحبت مستقیم با شما را به من عطا کرده است. خداوند را شاکرم و امیدوارم تجربه‌ای که با شما عزیزان به اشتراک می‌گذارم، برایتان جالب توجه باشد.

ماجرایی که برایتان تعریف می‌کنم، به دوران کرونا باز‌می‌گردد؛ دقیقاً همان‌ نقطه‌ای از تاریخ که باید صف می‌کشیدیم و بین دوراهی درست و غلط واکسن می‌ماندیم و درنهایت، تسلیم می‌شدیم در برابر هر آنچه که ارائه می‌شد؛ به یاد دارم که آن روز هوا بسیار لطیف بود. واکسن را که دریافت کردیم، حرف‌هایمان را که زدیم، به سمت خانه حرکت کردیم. برای استفاده کامل از این هوای مطبوع، پنجره را کمی پایین کشیدم و غرق در خیال‌بافی‌هایم بودم که ناگهان اتومبیل دیگری که انگار بعد از پیچ بعدی برایش واکسنِ رایگانِ بدون صف گذاشته‌اند، به سرعت برق و باد از کنارمان رد شد. کشتی خیالم را به ساحل رساندم و کاغذ‌های پشت شیشه را که هر کدام به کناری افتاده بودند، جمع کردم. همه چیز به حالت قبل برگشت؛ اما، چشم من انگار نمی‌خواست به عملکرد اصلی‌اش بازگردد. بعد از بررسی مدارک و مستندات، کاشف به عمل آمد یکی از کاغذ‌ها قبل از فرود، به چشم من هم سلامی عرض کرده است. چشم بینوای من هم تا ساعت‌ها از فراق همان دیدار کوتاه اشک می‌ریخت. اشک ریخت و اشک ریخت و اشک ریخت که نهایتاً کارمان کشید به بیمارستان. بعد از معاینه و تشخیص، تصمیم بر این شد که این چشم آسیب‌دیده، به مدت 2 هفته کاملاً بسته و در پانسمان باقی بماند. ازآنجاکه حرکت دادن یا پلک زدن چشم دیگرم، شرایط چشم آسیب دیده را بدتر می‌کرد، 2 هفته زمان خاموشی من آغاز شد. – اگرچه این شرایط بعد از بررسی مجدد حدوداً یک ماه به طول انجامید – درد‌ چشم اما، کوچک‌ترین مسئله‌ای بود که در این مدت درگیر آن بودم؛ اطلاعاتی که نمی‌توانستم دریافت کنم، صداهایی که تشخیص نمی‌دادم و حتی استقلال نداشتنم در ساده‌ترین کار‌ها، مواردی بودند که دقیقاً از لحظه بستن چشم‌هایم به آن‌ها فکر می‌کردم. نه من می‌دانستم چگونه باید کمک بخواهم و نه اطرافیانم می‌دانستند چگونه به من کمک کنند؛ با زحمت فراوان به خانه رسیدیم و من مانند بمبی که بعد از ساعت‌ها تلاش خنثی می‌شود، به اتاقم رسیدم. ابتدا تلاش کردم خودم را مشغول کنم؛ اما چگونه؟ نمی‌توانستم هیچ کدام از وسایلم را تشخیص بدهم؛ راستش را بخواهید، می‌ترسیدم به چیزی آسیب بزنم. گاهی کلافه می‌شدم و نصفه و نیمه چشمانم را باز می‌کردم؛ بعد، درد مانند پتک در سرم فرو می‌ریخت و مرا سر جایم می‌نشاند. وقتی تلفنم زنگ خورد و نمی‌دانستم چه کسی پشت خط است، به اوج درماندگی رسیدم. من در یک اجبار گیر افتاده بودم؛ اجبار برای پاسخ دادن، اجبار برای دریافت کمک در زمان معین و اجبارِ ماندن در تاریکی؛ دنبال راه‌حل جایگزین می‌گشتم اما هرچه می‌گشتم بیشتر خسته می‌شدم؛ چون حتی برای جستجو هم باید کمک می‌گرفتم. در ظاهر می‌گفتم و می‌خندیدم و کنار می‌آمدم؛ اما چیزی که مرا می‌آزرد، مسائلی بود که درک نمی‌کردم؛ فیلمی که نمی‌فهمیدم کدام بخشش موجب تأثر بقیه شده است؛ صدایی که نمی‌فهمیدم منبعش کجاست؛ پیامی که نمی‌دانستم باید برای خواندنش از بقیه کمک بگیرم یا خیر؛ به طور خلاصه، من استقلال فردی خود را از دست داده بودم؛  عصبی بودم، نگران بودم، از تمام کارهایی که باید انجام می‌دادم عقب افتاده بودم، فقط چون بلد نبودم؛ آن زمان، از نابینایی فقط فقدان بینایی را می‎‎‌دانستم؛ اما نمی‌دانستم چه ابزاری در این زمینه وجود دارد. فقط نبودن را می‎‌دانستم. حالا اما می‌دانم؛ نه به اندازه 10 سال آینده‌ام؛ اما به اندازه حالا می‌دانم؛ می‌دانم اگر در حین انجام دادن کارهای روزمره فقط به بینایی تکیه نمی‌کردم، از آسیب به وسایلم نمی‌ترسیدم؛ می‌دانم گاهی حتی باید چشم‌ها را بست و حواس دیگر را در اولویت قرار داد؛ می‌دانم اگر از نرم‌افزار‌های صفحه‌خوان کمک می‌گرفتم، می‌توانستم با دیگران ارتباط بگیرم. می‌دانم که بینایی یا نابینایی یک تفاوت بین آدم‌هاست نه یک شکاف؛ مانند کسی که بعد از کرونا بویایی‌اش مثل قبل کار نمی‌کند؛ مثل کسی که شنا کردن بلد نیست؛ مثل هر تفاوت دیگری که روزانه به آن بر می‌خوریم.

این روایت، فقط یک تجربه کوتاه نبود؛ این قصه، جریان زندگی من است؛ تلنگر زندگی من است؛ یادآوری این اتفاق، پر از احساسات ناب است؛ احساساتی که شروع یک تحول شناختی برای من بود.

سبز و پایدار باشید و مانا.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ عبارت امنیتی را در کادر بنویسید. *