نویسنده: محمد نوری
منبع: پنجاه و دومین شماره ماهنامه ی نسل مانا
ایرانیان از دهه 1330 با ترجمه و چاپ کتاب زندگی زنبور عسل و کتاب زندگی مورچگان با موریس مترلینگ آشنا شدند؛ چند دهه معلمان سر کلاسها، واعظان روی منابر و همه جا از عجایب زندگی مورچه و زنبور میگفتند و به دانشمندی به نام مترلینگ استناد میکردند؛ اما مترلینگ در غرب بیشتر با آثاری مثل نابینایان شهرت یافت. او زیستشناس و حشرهشناس نیست؛ بلکه، متفکر، شاعر و نمایشنامهنویس است که 1862م/ 1261ش در شهر گان بلژیک متولد شد. در مدرسه یسوعیان (فرقهای از بنیادگرایان کاتولیک مسیحی) تحصیل کرد. قشریگری، دورویی و جهالت کشیشان یسوعی روی موریس تأثیر منفی گذاشت و نسبت به نهاد دین و کلیسا تردیدهایی در اعماق ذهنش پدید آمد؛ به ویژه استبداد تنگنظرانه مدیریت کلیسا بر مدرسه را نمیتوانست تحمل کند.
رشته حقوق را در دانشگاه گان (گنت) (Ghent university) در 1885 به پایان رساند و به شغل وکالت مشغول شد. طولی نکشید از وکالت دلزده و خسته شد و به ادبیات روی آورد؛ اما پدرش اصرار بر وکالت داشت و او به احترام پدرش بخشی از وقتش به وکالت و بقیه اوقاتش در ادبیات میگذشت. در 1911 جایزه ادبی نوبل را دریافت کرد.
درباره زندگی، آرا و تحولات فکری مترلینگ، کتابها و مقالاتی در دسترس است؛ نمیخواهم به این موضوعات بپردازم؛ بلکه، میخواهم تأثیر مترلینگ در پیدایش و ترویج اندیشههای جدید، پیرامون نابینایی و نابینایان در قرن نوزدهم و قرن بیستم را بررسی کنم.
نابینایان ایران همواره از زندگی مطلوب و انسانی نابینایان اروپا و آمریکا یاد میکنند؛ با توجه به اینکه نابینایان در ایران از رفاه، اشتغال، آموزش و پرورش مطلوب برخوردار نیستند، میخواهند بدانند آنان چگونه به زندگی ایدهآل رسیدند ولی ما در ایران به رغم تلاشهای بسیار نتوانستهایم؟
پاسخ مختصر این است که زندگی دو لایه ظاهری و زیربنایی دارد؛ تا زیربناهای فکری و فرهنگی سامان نگیرد و متفکران به جمعبندی قابل قبولی نرسند، اشتغال، رفاه، آموزش و دیگر امور سامان نخواهد گرفت؛ کسانی چون مترلینگ با مطالعه و تألیف آثار، فرهنگ و ذهنیت جامعه را سامان دادند؛ سپس، مدیران متصدی امور معلولان، بر پایه آن زیرساختها، زندگی مطلوبی را برای جامعه هدف ساختند.
متأسفانه در ایران به دلیل عدم ورود متفکران در رشتههای مرتبط به امور معلولان، مباحث و تحلیلهای علمی هنوز خام و ناپخته است. اساساً نخبگان نابینا حوصله پرداختن به موضوعات فکری را ندارند. سایتها و گروههای نابینایی کمتر به مسائل تئوریک میپردازند. این واقعیتها نشانه این است که زیرساختهای فکری فراموش شده است و تا وقتی چنین است، از زندگی مطلوب هم خبری نیست. برای اینکه معلوم گردد چه میگویم، میپرسم آیا سازمان بهزیستی یا نهادهای مردمی تاکنون نشستی درباره موضوعات آکادمیک و علمی مربوط به نابینایان برگزار کرده و متفکران جامعه به اظهارنظر پرداختهاند؟ رماننویسان مشهور ایران آیا رمانی درباره نابینایان نوشتهاند؟ تاریخ نگاران آیا درباره تحولات این جامعه اثری ارائه کردهاند؟
به هر حال مترلینگ از متفکرانی است که اندیشه نابینایی را استحکام بیشتر بخشید. سعی میکنم خیلی خلاصه نقش او را در این زمینه توضیح دهم.
کتاب نابینایان از منظر واقعگرایی
مترلینگ در 1890 نمایشنامهای به زبان فرانسوی با عنوان Les Aveugles یعنی نابینایان نوشت. این اثر به زبانهای زنده جهان ترجمه و منتشر شده است. سه بار نیز در ایران ترجمه و منتشر شد. اکرم رضایی بایندر آن را ترجمه و با عنوان نابینایان در 1397 منتشر کرد. با ترجمه مجتبی اشرفی با عنوان کوران در 1398 و با ترجمه شقایق کبودانی با عنوان کوران در 1401 در تهران منتشر شد.
ترجمههای شرقی و غربی این کتاب نشانگر تأثیر جهانی آن است؛ علاوه بر تأثیر در جریانهای هنر نمایشی، در انسانشناسی نابینایان و بازنگری نگرشهای فلسفی به نابینایی هم مؤثر بوده است. درست است مترلینگ پیرو مکتب سمبولیسم (نمادگرایی) است، اما متفکرانی از منظر رئالیسم (واقعگرایی)، آثار او، از جمله کتاب نابینایان را بررسی کردهاند؛ چون باور دارند مترلینگ بر اساس شرایط واقعی دوره خودش، این اثر را نوشت. واقعیتهای پایان قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم، مثل ترس از جنگ، تضعیف نهاد دین در حمایت از نابینایان، بحران ایمان، توسعه نهاد آموزش و پرورش معلولان و اتکا بر خود برای ساختن سرنوشت، بر ذهن مترلینگ و کتاب نابینایی تأثیر داشت. بر اساس این واقعیتها، تلاش کرد آینده اجتماعی و فرهنگی بهتر پدید آورد. مترلینگ در چنین فضایی نابینایان را نوشت.
شارل ماریون متفکر فرانسوی نوشته: «مترلینگ بر اساس واقعیتهایی چون بیرهبر و بیهدفی، نابینایان را تألیف کرد». روشه در مقالهای مینویسد: «مردم و نابینایان اعتماد به نهاد دین را از دست داده بودند و در پی آن، مرگ رهبری دینی و مرگ ایمان پدید آمده بود». در چنین شرایطی مترلینگ این اثر را نوشت. تحلیلهای اجتماعی ـ فرهنگی بر اساس واقعگرایی درباره این اثر کم نیست.
برعکس کارشناسان اجتماعی، هنرمندان و اهالی تئاتر از زاویه نمادگرایی به کتاب نابینایان نگریسته و آن را تحلیل کردهاند.
داستان نابینایان
کتاب نابینایان نوشته موریس مترلینگ در واقع نمایشنامهای با این روایت است:
یک گروه دوازده نفره نابینا همراه با کشیش از آسایشگاه خود به منظور گردش درون جنگل حرکت میکنند. پس از طی کردن مسافتی روی تنه درختان، روی تختهسنگها و روی زمین مینشینند و کشیش با آنها خداحافظی میکند. دیگر خبری از کشیش یعنی راهنما و تنها بینای آنها نمیشنوند.
اینان ساعتها در این جنگل تاریک و ساکت، گرسنه و تشنه با ترس و تردید و اضطراب به سر میبرند. تمامی این نمایشنامه، گفتگوی این دوازده نفر در این ساعات تنهایی است. شش نفر زن با شخصیتهای متفاوت و شش مرد با اندیشهها و رویکردهای گوناگون دائماً دیالوگ دارند. ابتدا فکر میکنند کشیش رفته برای آنها خوراکی بیاورد ولی بعداً با نیامدن کشیش، بر اضطراب و ترس آنها افزوده میشود. سه تن از زنان دائماً در حال دعا خواندن و اوراد هستند ولی چند تن به فکر چارهجویی و پیدا کردن راهحل میباشند و درباره اینکه چه کار کنند بحث میکنند. تا اینکه بالاخره متوجه میشوند کشیش در نزدیکی آنهاست ولی مرده است و انتظار آنها از آمدن منجی بیهوده بوده است.
این خلاصهای از این نمایشنامه است ولی خواندن یا گوش سپردن به متن آن بسیار شیرین و جذاب است.
تحلیل و بررسی
این اثر را از نگاه مسائل واقعی نابینایان بررسی میکنم؛ البته دهها تحلیل دیگر بر اساس رویکردهای دیگر درباره آن هست، ولی کمتر از زاویه نابینایی به آن پرداختهاند. نکته دیگر اینکه، این اثر در دهه آخر قرن نوزدهم و در اروپا نوشته شده و دغدغهها و رخدادهای آنجا را بیان میکند؛ ولی در مواردی، با نابینایان ایران در این زمان اشتراک دارد. حداقل میتوان از این تجربه برای زیست در این دوره، درس آموخت.
اولین نکتهای که در این اثر بیان شده بیپناهی نابینایان است. آخر قرن نوزدهم است، نهادهای خیریه و دینی که اندکی از نابینایان حمایت میکردند، فرو ریخته و نهادهای جدید اجتماعی در حال شکلگیری بودند. هنوز قوانین کارآمد تصویب نشده بودند؛ هنوز مردم و متفکران، درک و فهم درستی از نابینایان نداشتند. یعنی خلأ نهادهای حمایتگر و خلأ پشتیبانی مردم و دولت از نابینایان وجود دارد. این وضعیت به جنگل تاریک تشبیه شده که عدهای نابینا بدون راهنما در وسط آن رها شدهاند.
دومین نکته، در مرگ کشیش آن هم بدون سر و صدا است. کشیش نماد نهاد دین است که کارایی خود را از دست داده و ناتوان از هدایت و حمایت میباشد. اما نابینایان خودشان و با تلاش و تفکر باید به این واقعیت پی میبردند. یعنی در مسائل ابتدایی هم نباید منتظر کسی باشند و با تلاش خود باید راه را پیدا کنند.
سومین موضوعی که در این اثر هست، این است که نویسنده میخواهد بگوید، نابینایان به دلیل فقدان بینایی و محدودیت شنوایی، راهکار را به وسیله حواس نمیتوانستند پیدا کنند و به سراغ راه دیگری رفتند؛ با دیالوگ و تلاش جمعی بالاخره واقعیت را یافته و فهمیدند کشیش مرده و باید کاری بکنند.
چهارم اینکه، نابینایانی با تکیه بر دعا و اذکار در صدد گرهگشایی از کارشان بودند؛ اینان، دعاخوانی را جایگزین تحرک و فعالیت کرده و فکر میکردند صرفاً تلفظ کلمات باعث نجاتشان میشود؛ اما راهشان اشتباه است.
پنجمین مورد بیانگر این مسئله است که نابینایان ساعتها منتظر منجی بودند؛ شرایط سخت را تحمل میکردند، به امید اینکه رهبر خواهد آمد و آنها را راهنمایی خواهد کرد؛ بعداً متوجه اشتباه خود شدند.
ششمین مورد قابل توجه اینکه، نجات و راهیابی در درون افراد نهفته است؛ با تفکر، خردورزی و گفتوگوی جمعی، راه نجات کشف خواهد شد. پس از کشف باید با فعالیت و عملگرایی به سوی هدف حرکت کرد.
هفتمین مورد بیانگر مشارکت هم اندازه نابینایان زن و مرد است؛ یعنی، همه انسانها بدون در نظر گرفتن جنسیت، سرنوشتشان به خودشان وانهاده شده و باید با کمک هم و پیوند انسانی، با هم مسیر پیشرفت را هموار سازند.
نکته آخر این است که باید یاد گرفت سرنوشت و عنان زندگی خود را به دیگران نسپرد؛ برای زندگی و آینده خود با عقلانیت، برنامهریزی کرد؛ آن هم با خرد جمعی.
اینها مهمترین نکاتی است که این اثر را در جهان مورد توجه ساخته، به شالودههای بنیادین نابینایی در غرب کمک کرده و موجب شده است نابینایان به زندگی مطلوب امروزی برسند. هنر و ادبیات، قصه و رمان، ضربالمثل و فکاهیات در تحول فرهنگ عمومی بسیار مؤثر هستند. فیلم و آثار نمایشی بر اساس آنها ساخته میشوند.
نابینایان ایران وقتی به زندگی مطلوب میرسند، که فرهنگ عمومی متحول گردد و باورهای خرافی و اندیشههای مخرب از اذهان پیراسته شود. تا وقتی مردم نابینایی را خواست خداوند و غیر قابل تغییر میدانند، برنامهریزی بر آموزش و پرورش و تحول زندگی نابینایان به سوی زندگی بهتر ممکن نیست. تا وقتی مردم سرنوشت نابینا را نوشته بر پیشانی دانسته و رضایت از فقر و بدبختی را عبادت میدانند، برنامههای اشتغال و کسب درآمد و تحصیل و بسیاری از امور دیگر بیمعناست.
