یادداشت طنز: پیش اعترافات یک جاسوس: ای هدهد صبا به سبا می فرستمت

نویسنده: آقای موشکاف

منبع: بیست و سومین شماره ی ماهنامه ی نسل مانا

دانلود نسخه ی صوتی نوشته

به نظرم ما کوران در وضعیت حساس کنونی در قلۀ توجهاتمان در طول تاریخ کوریت هستیم و الآن داریم جور سایر دوستان دارای معلولیتمان را هم به دوش می کشیم. احتمالاً مطلع هستید که چند وقت پیش، لخ لخ کردن و رجزخوانی های دوستان ما در گروه های وسیع معلولیتی مورد توجه سازمان هدهد (همه کاره های دقیقِ همه چیزدان) قرار گرفت. این سازمان مقدس که سابقاً به امور متنوعی هم چون ساخت و ساز، ساخت و پاخت، رفت و روب، ریخت و پاش و…می پرداخت و عرصۀ فعالیتش به درازای لوله های نفت، از شرق تا غرب دور گسترده شده بود، جدیداً متوجه شده افراد معلول هم زبان دارند و می توانند اعتراض بکنند؛ از همین رو به این عرصه هم ورود کرده تا حواسش به همه چیز باشد.

باری! دوستان ما در هدهد وقتی دیدند معلولان، اجتماعات بیش از دو نفر داشته اند، فوری بچه ها را فرستادند سراغ سرکرده ها که آنها را ببرند توی سازمان که حرف دلشان را از نزدیک و در فضایی صمیمی بشنوند. این وسط اما چند تا مشکل کوچک به وجود آمد. هدهدهایی که به منزل سرکردگان رفته بودند، دیدند گونی هایی که برای حمل عزیزان برده اند مناسب سازی نشده است، یعنی عزیزمان را یا باید با ویلچر تو گونی جا می کردند که جا نمی شد یا بدون ویلچر می گذاشتند تو گونی که اون طوری دیگر اصلاً جمع نمی شد! خلاصه گفتند چه کار کنیم چه کار نکنیم، به این نتیجه رسیدند که اولاً علی الحساب موبایل و لپ تاپ عزیزان را ببرند که اگر به تعمیر یا به روز رسانی نیاز دارد به انجام برسانند. ثانیاً گفتند برویم سراغ معلولی که در گونی جا شود. این شد که گشتند و گشتند تا رسیدند به ما کوردلان عزیز. الآن هم دوره افتاده اند که ما را جمع کنند تا غائلۀ مشکلات معلولان جمع شود؛ از همین رو با توجه به اینکه ما از سرکردگان کوردلان هستیم، احساس کردیم عن قریب است سراغمان بیایند؛ لذا تصمیم گرفتیم پیش از اینکه دستگیر شویم، خودمان به یک سری از کارهایی که کرده ایم اعتراف کنیم تا بار گناهانمان سبک تر شود.

راستش را بخواهید ما در این چند سال خیلی خیانت کرده ایم و ناخواسته چندین بار عامل بیگانه شده ایم؛ آخرین بارش هم همین چند هفته پیش بود. ماجرا از این قرار بود که ما مطلع شدیم یک بزرگوار جودوکار که غواص هم بوده و گواهی نامۀ رانندگی داشته و تازه سربازی هم رفته بوده، برای کمک به جامعۀ نابینایان و کم بینایان، قبول زحمت فرموده و به جای ما به مسابقات جودو رفته. خب! دروغ چرا؟! ما خیلی وقت پیش از این ماجرا خبر داشتیم و چندین بار همۀ دوستان را در فدراسیون خبر کرده بودیم، اما عزیزان در فدراسیون معتقد بودند حالا که نیکوکاری پیدا شده که می خواهد به جای شما جور سفر چین و ماچین را بکشد، نباید این همه ناسپاس باشید! این شد که فریادهای ما ره به جایی نبرد و شیطان گولمان زد و رفتیم و رایانامه ای فرستادیم برای کفار و سیر تا پیاز را برایشان تعریف کردیم. به خدا که ما فکر نمی کردیم این قدر برایمان بد بشود و این عزیز فداکار را از مسابقات اخراج کنند. ما فکر کردیم نهایتاً مثل کشور خودمان با دو تا تشر و یک چشم  غُره سر و ته قضیه را هم می آورند، البته که در اینجا اتفاق خاصی هم نیفتاد و نهایتاً گفتند بندۀ خدا به خاطر تقلب اخراج نشده بود، بلکه به دلیل مصرف مواد، آزمایش ایشان مثبت شده بود. یکی دو روز بعد هم گفتند اصلاً این بزرگوار از مسابقات اخراج نشده بود، بلکه مرخصی زندانش تمام شده بود و باید زودتر بر می گشت. به هرحال ما از اینکه در این فقره، عامل بیگانه شدیم بسیار شرمساریم. خدا از گناهان ما بگذرد! به خدا از عذاب وجدان داریم کباب کوبیده می شویم.

در فقرۀ دیگری یاد داریم که شب عیدی، تیلیویزیون کاملاً ملی، یک خواهر روشن دل را آورده بودند که از بدو تولد کور بود، بعد یک هو به وسیلۀ تکنولوژی دانشمندان توانمند داخلی و به دست پزشکان متخصص و بدون کراوات، مورد جراحی قرار گرفته و یک شبه چشم هایش مثل عقاب تیزبین شده بود. احسان خانِ بااحساس که شب عیدی دل ملتی را شاد کرد و بابت این شادسازی، چندمیلیاردی هم به جیب زد، از طرف جامعۀ نابینایان مورد انتقاد قرار گرفت که «عامو! مگه کشکه؟!» ایشان اما همه چیز را به کشکک زانویش حواله کرد و جواب کسی را نداد که نداد. خب! راستش را بخواهید ما هم فشارمان رفت بالا و باز شیطان بزرگ گولمان زد و خبر این کلاشی ملی را فرستادیم برای یکی دوتا از این شبکه های آن وری. آن دوستان هم که با این دوستان هم پیاله بودند، فوری خبر را به گوش احسان و دیگر بچه ها رساندند و 24 ساعت نگذشت که صدای صاحب تلویزیون درآمد که بابا مسخره کردید! جمع کنید این غائلۀ چرت را! احسان هم فکر کرده بود باید عذرخواهی کند؛ رو همین حساب چهارتا کور جمع کرد و مثلاً عذرخواهی کرد، اما بعداً بهش گفتند: «بچه جان! عذرخواهی مال جوامع غربی نفهمه. جامعۀ همه چی دان مسلح به حاکمیت مطلقِ همه چی فهم، نیازی به عذرخواهی نداره، شما فقط بز خواهی کنی کافیه، یعنی مثل بز تو چشم مردم نگاه کن و هرچه می خوای بگو!» احسان هم که خوب دستورالعمل ها را از بر بود، مثل طوطی اجرا کرد و خدا را شکر همه چیز همان طور که خواسته بودند شد.

مورد آخر را خجالت می کشم بگویم، چون نه شِبه  جاسوسی، بلکه یک دورۀ کامل جاسوس پروری بود. قضیه از این قرار بود که در فضای فاسد مجازی، اطلاعیه ای دیدیم که یک نهاد غیر انتفاعی خارجکی تصمیم گرفته یک سری کلاس های آموزشی مجازی برای افراد دارای معلولیت برگزار کند. ما هم که خیلی احمق تشریف داشتیم، نگفتیم خب! آره این نهاد برای چه چیزی باید این کار را بکند؟! چه نفعی برایش دارد؟! چرا پولش را نمی دهد آقازاده هایش بروند کانادا عیاشی کنند؟! آخر این عاقلانه است که پول بی زبان را خرج ما کند؟! آخر مگر نهادهای بین المللی جز جاسوسی کار دیگری می کنند؟! خلاصه هیچ یک از این موضوعات اظهر من الشمس برایمان سؤال نشد و مثل بز اَخفَش رفتیم و تو کلاس ها شرکت کردیم، اما چشمتان روز بد نبیند، اولاً برای ترویج فحشا، کلاس ها را مختلط برگزار کردند، در صورتی که به راحتی می توانستند اتاق جدا ایجاد کنند؛ این که در فضای مجازی خرجی نداشت! ثانیاً از ابتدا تا انتهای کلاس، هرچه گفتند برعکس قوانین حاکم بر مملکت ما بود، مثلاً گفتند افراد دارای معلولیت انسان هستند؛ مثل سایر مردم حقوقی دارند که باید برآورده شود؛ حکومت موظف است نیازهای ایشان را برآورده کند و خنده دارتر از همه اینکه بهزیستی به عنوان متولی امور افراد معلول، موظف به پاسخ گویی در همۀ این موارد است. ما که این همه دروغ شاخ دار یکجا نشنیده بودیم، بعد از این کلاس ها کلاً متحول شدیم و راه افتادیم یقۀ این و آن را گرفتیم که آقا حق ما رو پس بده! اما حالا که خوب فکر می کنیم می بینیم اینها دروغی بیش نبوده که به قصد فریب ما گفته شده.

ما پس از رؤیت دستگیری دوست عزیزمان و تأمل و تفکر فراوان به این نتیجه رسیدیم که دشمنان ما در عرصۀ جنگ زمینی، هوایی، دریایی، نفتی، فرهنگی، هنری، ورزشی، صنعتی، سنتی و توهم زا نتوانستند ما را شکست بدهند و حالا وارد عرصۀ معلولیت شده اند، اما باید بدانند که ما افراد دارای معلولیت در اینجا و سایر جاهایی که پولمان نفوذ دارد، تا نفت در لوله هایمان داریم، در برابر یاوه سرایی و دروغ گویی های این معلوم الحال ها می ایستیم و نمی گذاریم دروغ هایشان را در قالب حقوق بشر، همنوع خواهی، انسان دوستی و…به ما قالب کنند. ما با صراحت تمام بیان می داریم که همۀ نهادهای بین المللی، از w h o تا سازمان ملل و سایر سازمان ها، لانۀ جاسوسی دشمنان ما هستند و از همۀ این جاسوسان شوم اعلام برائت می کنیم.

در پایان بخشی از شعر زیبا از لسان الغیب را با عشق تقدیم می کنیم، امید که توبه نامۀ ما مورد پذیرش دوستان هدهدی قرار گرفته باشد.

ای هدهد صبا به سبا می فرستمت

بنگر که از کجا به کجا می فرستمت

حیف است طایری چو تو در خاکدان غم

زین جا به آشیان وفا می فرستمت

در راه عشق مرحلۀ قرب و بُعد نیست

می بینمت عیان و دعا می فرستمت

هر صبح و شام قافله ای از دعای خیر

در صحبت شمال و صبا می فرستمت

تا لشکر غمت نکند مُلک دل خراب

جان عزیز خود به نوا می فرستمت

ای غایب از نظر که شدی هم نشین دل

می گویمت دعا و ثنا می فرستمت

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت

با درد صبر کن که دوا می فرستمت

«موشی سرود مجلس ما ذکر خیر توست

بشتاب هان که اسب و قبا می فرستمت

خاکسار کم مقدار موشکاف، متخلص به موشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

سه × یک =

لطفا پاسخ عبارت امنیتی را در کادر بنویسید. *