دلنوشته ای به یاد شادروان رؤیا کارآمد معلم نابینا

نویسنده: فریبا علیزاده

منبع: هفدهمین شماره ی ماهنامه ی نسل مانا

دانلود نسخه ی صوتی نوشته

سال ۱۳۶۹ تازه دانشجو شده بود و همکلاسی هایش برای آشنایی او را به اتاق من آوردند. آن قدر این آشنایی عمیق شد که رفیق گرمابه و گلستان هم شدیم و بعد از فارغ التحصیلی مدتی با ایشان هم اتاق شدم. روزهای به یاد ماندنی خوبی را با هم تجربه کردیم. عاشق یادگیری لهجه های مختلف بود و الحق هم به آن لهجه ها خوب صحبت می کرد؛ طوری که با من و دوستان همشهری  ام فارسی صحبت نمی کرد. حافظه عجیبی داشت. همیشه در گفتن تبریک تولدها پیش قدم بود و خاطرات سال های دور را خوب به خاطر می آورد.

سال ۱۳۷۵ بود که با هم در مجتمع نابینایان نرجس همکار شدیم. او را تقریباً سه چهار روز در هفته می دیدم. بی حاشیه می آمد و می رفت و با مهربانی اش در دل همکاران و دانش آموزانش مهر می کاشت. بزرگترین دغدغه اش آینده دانش آموزان نابینا بود. خوش قولی و وقت شناسی و نظم در انجام کارها از بارزترین خصوصیاتش بود. در تند خوانی بریل همتا نداشت و با هشت انگشت می خواند. مجری توانایی بود که با صدای ماندگارش شوری دیگر به «پیک امید» می بخشید.  دکلمه های گرم و گیرایی از او در این گنبد گیتی به یادگار مانده است که به حق پهلو می زند به صدای سخن عشق. در این چند ساله اخیر هم در هیئت تحریریه مجله رشد روشن با هم کار می کردیم. خلاصه که نام خانوادگی اش واقعاً برازنده او بود.

دقیق یادم نیست چه سالی بود. وقتی صبح به مدرسه رسیدم، شنیدم که در دانشگاه بوده که حالش بد شده است و او را به بیمارستان رسانده اند و بلافاصله به حالت کما رفته است. به جرئت می توانم بگویم در آن چند روز به معنای واقعی، مدرسۀ ما کلبۀ احزان شده بود. بعد از آن بیماری برای مدتی تعادلش کمی دچار اختلال شده بود و من برای رفتن به کلاس همراهی اش می کردم.  و متأسفانه در بهاری ترین روز فروردین، یکی دیگر از خزانی ترین روزهای عمرم را تجربه کردم.

او قانون طبیعت را به هم زد و سبکبال پیش از رسیدن خزان، از این جهان کوچ کرد.

نمی دانم می دانست یا نه که شکافِ نبودنش را هیچ چیز نمی تواند پر کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

20 + 1 =

لطفا پاسخ عبارت امنیتی را در کادر بنویسید. *