برداشتی متفاوت از مستندِ هفت فیلم‌ساز زن نابینا – چشم عام، نگاه خاص

مستند هفت فیلمساز زن نابینا یک مستند تجربی ایرانی است که محمد شیروانی آن را طراحی و هدایت کرده، و یکی از پروژه‌های مهم سینمای مستند ایران در دهه‌ی ۸۰ محسوب می‌شود. پروژه‌ای کارگاهی- مستند که در سال‌های ۱۳۸۴ تا ۱۳۸۶ اجرا شد. در این طرح، چند زن نابینا زیر نظر محمد شیروانی آموزش دیدند تا با دوربین‌های دیجیتال سبک و بدون کمک افراد بینا، محیط پیرامون خود را فیلم‌برداری و روایت کنند. این تجربه به یک مجموعه‌ی مستند کوتاه تبدیل شد که هر بخش را یک زن نابینا کارگردانی کرده است.

 

محمد شیروانی خودش ادعا کرده که انگیزه‌اش برای ساختن این مستند پاسخ به این پرسش بوده که: «اگر روزی بینایی‌ام را از دست بدهم، آیا می‌توانم فیلم بسازم؟» برای همین تصمیم می‌گیرد این تجربه را با زنان نابینا انجام دهد و ببیند فیلم‌سازی بدون بینایی چگونه ممکن است. او می‌گوید این زنان به او یاد دادند «چطور با چشم سوم» ببینَد – یعنی با حس، صدا، لمس و تخیل. اینکه همه آنچه من به عنوان یک مخاطب در این مستند دیدم در ذهن و مخیله محمد شیروانی بوده یا نه تغییری در برداشت من به‌عنوان مخاطب نمی‌دهد. می‌گویند: «مخاطب خود مولف است.»

 

این مستند شامل هفت فیلم کوتاه است که به ترتیب عبارتند از: گفت‌وگو با دیوار – سارا پرتو. در این اپیزود زن با دیوار حرف می‌زند؛ دیوار تبدیل می‌شود به مخاطب، همراه و گاهی تنها موجود قابل لمس. در این اپیزود دیوار می‌تواند استعاره‌ای از ساختارهای اجتماعی باشد که زن را محصور می‌کنند. زن نابینا با دیوار حرف می‌زند چون تنها چیزی است که «پاسخ» نمی‌دهد اما «حضور» دارد.

مرگ شاهد – شکوفه داورنژاد. سوژه‌ی این اپیزود که لحنی تلخ، سنگین و حسی از گم‌گشتگی دارد: مرگ، غیاب و ناتوانی در «دیدن» لحظه‌ی مرگ است. شاهدی که نمی‌تواند شاهد باشد. زن نابینا در جامعه اغلب «شاهد» نیست؛ حذف می‌شود. این اپیزود می‌گوید: زن نابینا حتی وقتی در صحنه است، دیده نمی‌شود.

 

آتش سوزان – مهدیس الهی. سوژه‌ی این اپیزود آتش، خطر، گرما و ادراک چیزی است که دیده نمی‌شود اما حس می‌شود. صداهایی همچون خش‌خش، گرمای نزدیک و فاصله‌ی نامطمئن، که حسی از اضطراب، هیجان و تهدید منتقل می‌کنند، باعث می‌شوند مخاطب نابینایی را درک کند. در عین حال آتش استعاره‌ی میل، خشم، و انرژی زنانه نیز است. زن نابینا آتش را نمی‌بیند، بلکه «می‌شنود» و «حس می‌کند» – این یعنی میل زنانه از مسیرهای غیر بصری روایت می‌شود.

یادداشت‌های دیشب – بنفشه احمدی. سوژه این اپیزود خاطره، شب و نوشتنِ بدون دیدن است. صدای ورق‌های کاغذ، مکث‌های طولانی و لمس اشیاء روی میز حسی درونی و گاهی غمگین دارند و ادراکی از نوشتن به مخاطب می‌دهند در واقع برای تماشاگر تصویرسازی ذهنی می‌کنند. و از منظر فمینیستی، زن نابینا خاطره را نه با تصویر، بلکه با بدن و صدا می‌نویسد. این اپیزود در اصل می‌تواند درباره‌ی «مالکیت زن بر روایت خودش» باشد.

راه زندگی – نرگس حقیقت. در این اپیزود فیلم‌ساز درکی از حرکت و مسیر به مخاطب می‌دهد. درکی از زندگی به‌عنوان راهی که باید با بدن طی شود. صدای قدم‌ها، تغییر بافت زمین و توقف‌های ناگهانی در خدمت این هدف هستند. ریتم بدن در واقع جایگزین ریتم روایت می‌شود. این اپیزود یکی از قوی‌ترین مفاهیم فمینیستی را دربردارد: زن نابینا مسیر زندگی را با بدنش می‌سازد، نه با نگاه دیگران که می‌تواند اشاره‌ای به استقلال زنانه باشد.

شب بخیر – نغمه عافیت. سوژه این ایپزود شب، خواب، و جهان تاریکی است که برای فرد نابینا تفاوتی با روز ندارد. صداهای آرام، سکوت‌های طولانی و لمس اشیای نزدیک با لحنی آرام، گاه ترسناک و گاه صمیمی درکی از نابینایی، شب و تاریکی برای مخاطب فراهم می‌کند. و با نگاهی فمینیستی می‌توان این اپیزود را اینگونه تحلیل کرد که شب در فرهنگ مردسالارانه اغلب «خطر» است؛ اما برای زن نابینا، شب همان روز است. می‌توان ادعا کرد که این اپیزود کلیشه‌ی «زن + شب = ترس» را می‌شکند.

وعشق – ندا حقیقت. درنسخه‌ای که ما در دست داشتیم گفته شده اپیزود «عشق» به دلیل پرداختن به موضوع همجنس‌گرایی حذف شده است.

 

با اینکه هر اپیزود این مستند تجربی یک جهان مستقل است، اما همه‌ی آن‌ها یک ایده مشترک را منتقل می‌کنند: زن نابینا جهان را با بدن، صدا، حافظه و لمس می‌سازد – نه با چشم. و شاید بتوان گفت این دقیقاً همان نظرگاه فمینیستی فیلم است.

 

اهمیت این مستند در این است که: اولین تجربه‌ی جدی فیلم‌سازی توسط افراد نابینا در ایران است و هر فیلم یک خودنگاره است: روایت جهان از نگاه کسی که نمی‌بیند. پروژه‌ای است کاملاً تجربی و خارج از قواعد معمول سینمای مستند. تقریبا بدون دخالت افراد بینا ساخته شده – یعنی فیلم‌برداری، صدا، روایت و کارگردانی کاملاً توسط خود زنان انجام شده. برخی این کار را از نظر زیبایی‌شناسی و اجتماعی یک تجربه‌ی منحصر‌به‌فرد دانسته‌اند. در عین حال فیلم لحن و حال‌وهوایی تلخ، جدی و گاه بسیار سنگین دارد. اما از این نظر متفاوت است که تجربه‌ی نابینایی را نه به‌عنوان «نقص»، بلکه به‌عنوان نوعی ادراک متفاوت نشان می‌دهد. بنابراین این پروژه هم یک تجربه‌ی سینمایی است، هم یک تجربه‌ی انسانی و اجتماعی. محمد شیروانی نقش «طراح و مربی» را در فیلم داشته، نه کارگردان مستقیم هر اپیزود. فیلم برای تماشاگر معمولی بسیار خسته‌کننده، سنگین و غیرمعمول است. و علت آن این است که این مستند تلاش دارد تماشاگر را از «تماشای معمول» بیرون بکشد و وارد تجربه‌ای کند که نه ریتم دارد، نه تصویرسازی کلاسیک، نه روایت خطی. در واقع فیلمی است که تجربه‌ی «دیدن بدون چشم» را به مخاطب عرضه می‌کند. یعنی شیوه‌ی دیدن بدون بینایی در سینما. در اینجا دیدن به معنای ادارک است و نه فقط تصویر. در این فیلم، «دیدن» از چشم به حس، صدا، لمس، حافظه و تخیل منتقل می‌شود. یعنی زنان نابینا جهان را با چیزهایی می‌بینند که ما معمولاً در سینما نادیده می‌گیریم: صدا تبدیل می‌شود به جهت‌یابی، فاصله، حضور؛ لمس تبدیل می‌شود به شناخت فضا؛ حافظه‌ی بدنی جایگزین نقشه‌ی بصری می‌شود؛ و تخیل جای خالی تصویر را پر می‌کند. این یعنی دوربین برای آن‌ها «چشم» نیست؛ ابزار ثبت ادراک است.

بنابرایی فیلم عمداً تصویر را خام، لرزان، بی‌قواعد و گاهی نامفهوم نگه می‌دارد. این همان تجربه‌ی نابینایی است: جهان همیشه کامل نیست، همیشه واضح نیست، همیشه قابل پیش‌بینی نیست. در واقع مخاطب ادراک این هفت زن نابینا یا کم‌بینا را تجربه می‌کند و نه تصویرشان را. برای همین برای مخاطب تجربه‌ای خسته کننده است. چون مغز ما عادت دارد تصویر را سریع پردازش کند. اما وقتی تصویر «نامطمئن» باشد، مغز باید کار بیشتری انجام دهد. این خستگی بخشی از تجربه‌ی فیلم است – نه ضعف فیلم.

 

فیلم مستندی تجربی است که زیبایی‌شناسی ویژه‌ی خود را دارد. این دقیقا همان چیزی است که فیلم را «سنگین» می‌کند. مستند تجربی: روایت خطی را حذف می‌کند؛ ریتم کلاسیک ندارد؛ هدفش «اطلاع‌رسانی» نیست، «تجربه‌سازی» است؛ تماشاگر را در موقعیت قرار می‌دهد، نه در داستان. علاوه بر این در این فیلم هر اپیزود یک جهان مستقل است؛ هیچ‌چیز توضیح داده نمی‌شود؛ هیچ‌چیز برای تماشاگر ساده‌سازی نمی‌شود و دوربین مثل یک اندام بدن عمل می‌کند، نه یک ابزار حرفه‌ای. بنابراین مخاطب باید جای دیگری زندگی کند – نه اینکه فقط فیلم ببیند. این نوع سینما از تماشاگر می‌خواهد «همراه شود»، نه اینکه «تماشا کند». مخاطب باید تخیل کند، درک کند، حس کند، به صداها دقت کند، فضا را بسازد، ریتم بدن دیگری را تجربه کند، اشیا را کامل کند، روایت را پیش ببرد، تصویرهای گمشده را تخیل کند، چون تصویر غایب است. در واقع در این نوع کار تجربی هنر از «چشم» آزاد می‌شود.

این فیلم از این جهت مهم است که برای اولین بار در ایران، زنان نابینا خودشان فیلم ساختند. نه به‌عنوان سوژه‌ی ترحم، نه به‌عنوان موضوع اجتماعی، بلکه به‌عنوان فیلم‌ساز. مستند تجربی در ایران یک جریان کوچک اما بسیار مهم است و ویژگی‌های خاص خود را دارد: داستان وجود ندارد، نقطه‌ی آغاز و پایان مشخص نیست؛ تماشاگر باید «درون تجربه» قرار گیرد. در سینمای کلاسیک، دوربین یک ابزار حرفه‌ای است، اما در مستند تجربی، دوربین تبدیل می‌شود به اندام بدن. چنانچه در فیلم شیروانی می‌بینیم: دوربین می‌لرزد، گم می‌شود، زوایه‌ی عجیب دارد، گاهی چیزی را نمی‌بیند. این‌ها در واقع زیبایی‌شناسی ادراک نابینایی هستند. مستند تجربی قصد ندارد چیری را توضیح دهد، می‌خواهد احساس بسازد. در این فیلم مخاطب باید: خستگی را حس کند؛ سنگینی را حس کند؛ نامطمئن بودن تصویر را حس کند. و ویژگی دیگر اینکه در مستندهای معمولی، سوژه جلوی دوربین است، اما درمستند تجربی سوژه فیلم‌ساز است. در این پروژه زنان نابینا فیلم‌سازند، نه موضوع ترحم، نه موضوع اجتماعی و نه قربانی. این تغییرجایگاه، زیبایی‌شناسی فیلم را کاملا دگرگون می‌کند.

اما و در عین حال پرسشی که ممکن است طرح شود این است که چرا هفت «زن» و نه هفت مرد یا ترکیبی از آن دو؟ آیا در انتخاب سوژه‌ی «زن» هدفی در میان بوده است؟ آیا می‌شود این مستند را از زاویه‌ی فمینیستی هم بررسی کرد؟ شاید به واقع بتوان گفت این پروژه فقط درباره‌ی «نابینایی» نیست؛ دربارهٔ زن بودن + نابینا بودن + فیلم‌ساز بودن است. این سه لایه وقتی روی هم قرار می‌گیرند، یک خوانش فمینیستی بسیار غنی می‌سازند. یعنی حذف نگاه مردانه (Male Gaze). در سینمای کلاسیک، تصویر معمولاً از زاویه‌ی نگاه مردانه ساخته می‌شود: مرد می‌بیند، مرد قاب می‌گیرد، مرد انتخاب می‌کند چه دیده شود. اما در این فیلم: زنان نابینا خودشان دوربین را در دست دارند؛ قاب‌ها «نامطمئن»، «لرزان» و «غیرقابل‌پیش‌بینی» هستند؛ هیچ‌چیز برای تماشاگر زیبا، منظم یا قابل‌مصرف نمی‌شود؛ این یعنی حذف کامل نگاه مردانه و جایگزینی آن با ادراک زنانه‌ی غیر بصری. شاید بتوان ادعا کرد که این یکی از رادیکال‌ترین شکل‌های فمینیسم در سینماست. در سینمای کلاسیک و معمول، بدن زن اغلب «موضوع نگاه» است، اما اینجا زن: ابزار حرکت است؛ ابزار لمس است؛ ابزار جهت‌یابی است؛ ابزار روایت است؛ بدن زن سوژه‌ی فعال است، نه ابژه‌ی دیده‌شونده. این تغییر جایگاه نیز یک حرکت فمینیستی مهم در این فیلم است. یکی دیگر از عناصر فمینیستی فیلم تجربه‌ی زنانه‌ی نابینایی است. نابینایی در این فیلم فقط یک وضعیت جسمی نیست؛ یک تجربه‌ی زنانه است. زنان نابینا در جامعه‌ی ایران کمتر دیده می‌شوند، کمتر شنیده می‌شوند، کمتر جدی گرفته می‌شوند و کمتر امکان روایت دارند. این فیلم به آن‌ها امکان می‌دهد جهان خود را روایت کنند، نه اینکه «موضوع» روایت باشند. این دقیقاً همان چیزی است که فمینیسم دنبال می‌کند: بازگرداندن صدا و روایت به زنانی که معمولاً حذف می‌شوند.

دیگر عنصر فمینیستی فیلم مقاومت در برابر زیبایی‌شناسی مردانه است. سینمای جریان اصلی معمولاً از زن انتظار دارد تصویر زیبا، قاب تمیز، حرکت کنترل‌شده، روایت قابل‌مصرف ارائه دهد. اما در این فیلم: تصویر خام است؛ قاب‌ها نامنظم‌اند؛ حرکت‌ها لرزان‌اند و روایت‌ها گاهی گسسته‌اند. در واقع این‌ها «ضعف» نیستند؛ مقاومت زیبایی‌شناختی هستند. نوعی اعتراض به اینکه زن باید «قابل‌تماشا» باشد. این فیلم می‌گوید: زن لازم نیست برای دیده شدن، زیبا دیده شود. نکته دیگر در این فیلم مشارکت زنان در تولید معنا است. در مستندهای معمولی، زنان نابینا «سوژه‌ی ترحم» می‌شوند. اما در این فیلم آن‌ها فیلمسازند، آن‌ها انتخاب می‌کنند چه دیده شود، آن‌ها معنا می‌سازند، آن‌ها جهان را تعریف می‌کنند. این تغییر نقش، یک حرکت فمینیستی بسیار مهم است: زن از «موضوع» به «مولّد معنا» تبدیل می‌شود. و بالاخره حذف نگاه هدایت‌گر مردانه در فیلم است. محمد شیروانی در این پروژه نقش «طراح» دارد، نه «کارگردان». به نظر می‌رسد که او عمداً عقب می‌ایستد تا نگاه، کنترل و روایت مردانه حذف شود و این عقب‌نشینی، فضا را برای ادراک مستقل زنانه‌ باز می‌کند.

 

چشم عام، نگاه خاص – شهریور ۱۴۰۵

 

چشم عام، نگاه خاص ( ما گروهی از زنان و از مخاطبان عام سینما هستیم که نه نکات فنی و حرفه‌ای بلکه عمدتا محتوا و پیام فیلم‌هایی را که می‌بینم مورد بررسی و تحلیل قرار می‌دهیم و خاص‌تر اینکه فیلم‌هایی که انتخاب می‌کنیم عمدتا در حوزه‌ی زنان و محیط زیست است. و با این توضیح نام «چشم‌عام، نگاه خاص» را برای خود برگزیده‌ایم.)

منبع : اخبار روز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ عبارت امنیتی را در کادر بنویسید. *