نویسنده: داوود خلیلآبادگان
منبع: پنجاه و دومین شماره ماهنامه ی نسل مانا
حادثه در روز شنبه، 16 اسفند 1404 حدود ساعت 21:30 اتفاق افتاد؛ قبل از تجربه این روز، دهها بار در معرض تجربه بمباران و حملههای موشکی و پهپادی قرار گرفته بودیم و همواره صدای انفجار دور یا نزدیک را میشنیدیم؛ در راهروی بین اتاقهای خواب که به جهت داشتن ستونهای مقاوم، نسبتاً امن به نظر میرسید، پناه میگرفتیم. چندسال قبل به دنبال زلزله تهران، از یکی از همسایههای ساختمان شنیده بودم که قسمت امن واحد مسکونی، همین بخش بین راهروی بین دو اتاق خواب، کنار حمام میباشد؛ لذا، هر موقع احتمال خطر بمباران را حس میکردیم، بلافاصله من و همسرم و فرزند ۲۰سالهمان، در این مکان پناه میگرفتیم.
شب حادثه با هم صحبت میکردیم که فردا ساعت ۴ صبح به سمت تبریز حرکت کنیم؛ فرزندم دودل بود؛ چون برای روز هجدهم، نوبت ویزیت پزشک داشت و مایل نبود این فرصت را از دست بدهد؛ ولی بمباران ساعت ۹ و نیم شب در منطقه تهرانسر، همه چیز را به یکباره تغییر داد؛ چراکه، پایگاه بسیج سر کوچه منطقه ما، مورد حمله هوایی قرار گرفت و شدیدترین تجربه عملی بمباران و لرزش ساختمان را حس کردیم. طبق عادت در همان راهرو به همراه یک عروس هلندی جمع شدیم؛ فرزندم در این مواقع اول از همه، قفس عروس هلندی را با خود میآورد. صدای انفجار بسیار شدید بود؛ بین ۷ تا ۸ صدای شدید حس شد. پنجرههای خانهمان شکست؛ لولاها از جا درآمدند و سقف کاذب حمام و سرویس بهداشتی به طور کامل شکست و فروریخت. لوسترها و ظروف پرت شده و شکستند. اولین مورد قابل ذکر، شناسایی محل امن در ساختمان بود که خوشبختانه باعث جلوگیری از آسیبدیدگی ما ۳ نفر از موج انفجار یا اتفاقات دیگر گردید. حدود یک ربع بعد، یکی از همسایهها که پسر جوان و بامحبتی بود، درب واحد ما را زد و گفت: «همسایه حال شما خوب است؟» همسایه طبقه بالا بود؛ ادامه داد: «بیرون نیایید؛ منطقه آلوده و پر از گرد و غبار و دودِ ناشی از انفجار و آتشسوزی است». درس بسیار مهمی که در آن لحظه آموختم، اهمیت حضور همسایهها و باخبر شدن از احوالات یکدیگر است؛ چیزی که پیش از این خیلی به آن توجه نکرده بودم. انفجار به قدری شدید بود که من و همسرم حس میکردیم ساختمان بر سرمان آوار میشود؛ گویی تگرگ شدید به پنجرهها و شیشهها کوبیده میشد. مورد سوم اینکه، دو روز قبل، اتومبیل را کمی تعمیر و اصطلاحاً سرحال کرده بودیم تا برای مسافرت جادهای آماده باشد. گرچه در اثر موج انفجار، درهای ماشین و قسمتهایی از صندوق عقب آسیب دیده بود؛ اما آنقدری نبود که نشود با آن مسافرت کرد. وسایل مورد نیاز را جمع کردیم، از خانه خارج شدیم و به طرف تبریز حرکت کردیم. فرزندم بسیار مضطرب بود. همسرم بینهایت ترسیده بود و من شاید به عنوان پدر و مسئول خانواده باید این شرایط را مدیریت میکردم؛ از همان لحظه ابتدایی، فرزند ۲۰ سالهام جسارت و شجاعت خود را نشان داد؛ یک طرف کوچه به علت بمباران بسته شده بود و طرف دیگر به علت آبگرفتگی غیر قابل عبور بود. پلیس و همسایهها میگفتند این قسمت بسیار خطرناک است و نباید از آن گذشت. اما فرزندم بلافاصله از آن منطقه عبور کرد.
حدود ساعت ۲۲:۳۵ با اتومبیل سواری مدل ۸۴ که تقریباً قدیمی و ناامن بود، راه افتادیم. فرزندم به خاطر استرس، دویدن و فضای مسموم محیط بیرون، با تنگی نفس شدیدی مواجه شده بود. به دلیل اختلال اینترنت، برنامه مسیریاب در دسترس نبود. ابتدا فرزندم شروع به اشک ریختن کرد و از اینکه با والدین نابینا در این شرایط قرار گرفته است، ابراز نگرانی کرد. من به او دلداری دادم؛ از او خواستم استراحت کند و اطمینان دادم با خواندن تابلوها، میتواند به مسیریابی و راهنماییهای من اعتماد کند. میدانستم بعد از کرج، مسیر مستقیمی را طی خواهیم کرد. به مسیر ادامه دادیم، درحالیکه موشکها بالای سرمان بودند و در همان شب انبارهای نفت تهران مورد اصابت قرار گرفتند. به فروشگاهی که کنار جاده بود مراجعه کردیم تا آب آشامیدنی تهیه کنیم. از فروشنده پرسیدم: «آیا شما هم صدای انفجار را شنیدید؟» پاسخ داد: «بله باید بزنند دیگر! جنگ است به هر حال…» از پاسخ او احساس خوبی نداشتم؛ انگار او از دور نظارهگر بود و ما از دل همین جنگ تا آن حد اذیت شده بودیم. نمیدانستم اگر به جای ما هم بود، همین پاسخ را میداد یا خیر.
به کمک تابلوها به مسیر ادامه دادیم؛ نکته چهارم در این مبحث، این است که ما نابینایان باید همواره از افراد نزدیکمان درباره موقعیت مکانی و تابلوها بپرسیم و اطلاعات بیشتری کسب کنیم.
بعد از مدتی، متوجه شدیم پل ارتباطی بین بزرگراه قزوین – زنجان آسیب دیده است. فرزندم گفت همه به سمت راست میپیچند؛ اما من ترجیح دادم از فردی مطمئن مانند پلیس، اطلاعات بیشتری بگیریم. همراه فرزندم با عصای سفید نزد پلیس رفتیم؛ با تأکید جادهها و مسیر را پرسیدم. بر اساس راهنماییهای پلیس، باید از جاده قدیم ابهر – زنجان و تابلوی ضیا آباد کمک میگرفتیم. این تابلو برای من بسیار کلیدی بود؛ زیرا من با این تابلو پیش از این مواجه نشده بودم. بالاخره وارد اتوبان شدیم؛ مسیر حداکثر ۸ ساعته تهران تا تبریز را ۱۱ ساعته طی کردیم؛ فرزندم بسیار خسته بود و نمیتوانست بخوابد. همسرم ناراحت بود. متأسفانه هوای سرد، مه غلیظ و باران از زنجان تا تبریز شروع شد؛ باد به قدری شدید بود که ماشین را از دست راننده میربود. رانندگی فرزندم معجزهای برای زندگی ما بود.
روایتی است که خداوند رو به انسان میگوید: «اگر قدمی دیدی، اولین قدم، قدم من است و بعدی قدم تو». بنده گله میکند که در شرایط سخت مسیر زندگی من، تنها یک قدم در جاده وجود دارد و من تنها رها شدهام. خداوند ادامه میدهد: «آن تنها قدم، قدم من است؛ من تو را در آغوش گرفته بودم تا امنیت بیشتری داشته باشی».
آن شب هم خداوند ما را در آغوش گرفته بود.
