نابینا لزوماً روشندل نیست
امروز میخواهم رکوپوستکنده بنویسم؛ نه از باب مثال و نه در قالب ایهام و استعاره. میگویند اگر میخواهی کسی را بهتر درک کنی، خودت را جای او بگذار و سعی کن بفهمی چه احساسی دارد. اتفاقاً گاهی این کار خوب است و پاسخگو؛ اما اگر در مواجهه با یک فرد نابینا چشمهایت را ببندی، به یک دنیای سیاه پا میگذاری؛ یک سیاهی بیانتها که احساس میکنی هر آن تو را خواهد بلعید و زیستن را برایت ناممکن میسازد. نتیجه این خواهد بود که پیشفرضت از این افراد، دنیایی یکشکل و بیانتهای سیاه شود؛ دنیایی که زندگی در آن بسیار سخت و شاید ترسناک است.
حالا این بیچاره در این دنیای سیاه چه میکند؟ چقدر خوب است که بدیها را نمیبیند و نهایتاً برای اینکه دلش نشکند، به او میگویی «روشندل»! بیآنکه پتک یا سلاحی در دستت داشته باشی، با همین اندیشه چنان ضربهای به انسانیت این فرد زدهای که گویی با احترام دفنش کرده باشی. با او بلندبلند و با لحنی کشدار، بهسان یک کودک، سخن میگویی؛ شاید حضورش را نادیده بگیری یا سؤالهایی از او بپرسی که اگر از نزدیکترین فرد به خودت هم بپرسی، بهجای جواب، یک لبخند از روی تمسخر تحویل بگیری.
حقداری؛ شاید خیلی چیزها را ندانی و پرسشگری هم هیچ اشکالی ندارد؛ اما میان کسب آگاهی و سرک کشیدن در زندگی هر فردی، ازجمله یک فرد نابینا، تفاوت بسیاری است.
بیا با هم بپذیریم که همه، صرفنظر از هر نوع تفاوتی، در انسان بودن مشترک هستند و انسان موجودی خاکستری است؛ نه سیاه است و نه سفید، نه خوب و نه بد. موجودی که هم خوبیهای خودش را دارد و هم بیعیب نیست. حالا شاید یکی بیش از دیگری باشد، اما هرگز یکی از این دو بهتنهایی نیست.
پس نابینا هم لزوماً روشندل نیست. ممکن است هزاران ویژگی خوب یا بد داشته باشد. دنیایش هم لزوماً سیاه نیست؛ همچنان که اگر یک کلید دری را باز نکرد، قطعاً تو به کمک یک کلیدساز ماهر، کلید دیگری را برایش امتحان میکنی، او هم شیوههایی برای زیستن بدون دیدن یافته است و مانند خودت میخندد، گریه میکند، پیش میرود یا اشتباه میکند، زمین میخورد و از جا بلند میشود، کتاب میخواند و هزاران کار دیگری انجام میدهد که تو هم انجام میدهی. پس دنیایش شاید کمی فرق کند، اما خالی نیست.
منبع: بامداد جنوب
