یادداشت طنز: خاطرات آقای موشکاف

نویسنده: آقای موشکاف

منبع: سیزدهمین شماره ی ماهنامه ی نسل مانا

دانلود نسخه ی صوتی نوشته

چاکر، خاکسار کم مقدار، موشکاف هستیم. نه اینکه آدم دقیقی باشیم؛ این نام فامیلی این حقیر است. البته این فامیلی باعث شده کمی درجه دقتمان را بالا ببریم؛ اما از اولش این طور نبود که موشکاف باشیم و بعد موشکاف بشویم؛ بلکه اول موشکاف بودیم و بعد مجبور شدیم برای با مسما شدن نام مبارک، موشکاف هم بشویم. البته برخی نیز معتقدند ما بیش از اینکه موشکاف باشیم، موش کاف هستیم. ما دقیقاً نمی دانیم منظور ایشان از این حرف چیست و آیا قصدشان فحش بستن به ماست یا با نیت مطایبه چنین سخنی می رانند. به هر حال ما اصل را بر نیت ثانی می گذاریم و بر ایشان نیز لبخندی ظفرمند می زنیم تا روشن دل شود هرآنکه موشکافی ما را نتواند دید.

باری، قصد کرده ایم برخی خاطراتمان را به رشته تحریر دربیاوریم تا شاید درس عبرتی باشد برای بزرگان. به سبیل مبارک قسم که ما قصد خودشیرینی نداریم و تلاش می کنیم بدون سوگیری و با رعایت امانت، خاطراتمان را نقل کنیم؛ اما نیک می دانیم که وضعیت به قدری آشفته است که ما هرقدر هم بخواهیم روایت های مان را جدی نقل کنیم، مطایبه از آب در می آید. نمونه اش هم همین که داریم با سرعت نور می رویم ته دره و عن قریب است که هست و نیستمان به خاکستر مبدل شود؛ طرف از لوکوموتیر پیشرفت سخن می گوید. حالا این حرف ها را ول کنید. بیایید به درد خودمان برسیم. این موضوعات که ربطی به ما ندارند.

یکی از خنده دار ترین موضوعات در کشور ما این است که سازمان دقیق، منظم، کارآمد، توانمند و با برنامه و فخیمه بهزیستی، دبیر کمیته مناسب سازی است. یعنی این سازمان به عنوان والی کمیته باید برود و دیگر سازمان ها را دور هم جمع کند و به آنها بگوید که چه کار کنند که مناسب باشند و بعد آنها را به خاطر اینکه مناسب نشده اند، بازخواست کند. زهی خیال باطل که والی خود در خانه خمار است!

به یاد داریم در عنفوان جوانی، یکی از رؤسای سازمان مربوطه از ما جهت حضور در یکی از این جلسات دعوت به عمل آورد تا نظرمان را دربارۀ مناسب سازی خدمت ایشان ابلاغ کنیم. ما نیز با کشکولی بردوش و عصایی بر دست، راهی اداره مربوطه شدیم. از آنجا که ما از دهک های انتهایی هستیم، طبیعتاً مجبوریم از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنیم. بماند که تا رسیدن به ایستگاه نزدیک اداره مربوطه، چقدر بدبختی کشیدیم؛ اما انتظار داشتیم ایستگاه مربوطه به دلیل آمد و شد معلولان، مناسب سازی باشد که روشندل خوانده بودیم. پله برقی هایش تعطیل بود و خطوط ویژه نابینایان هم نداشت. تازه موقع پیاده شدن، یکی از درهای اتوبوس باز نشد و چیزی نمانده بود که ما در همان ایستگاه شهید بشویم. فاصله مسیر ایستگاه اتوبوس تا سازمان هم که دویست متر بود، توسط لشکر دشمن خندق کاری شده بود تا معلولانی که قصد مراجعت دارند، الک  شوند و تنها توانمندترین افراد به آنجا راه یابند. البته این چیزها برای ما که با همۀ این موانع در جای جای شهر آشنا هستیم، چندان عجیب نبود. تنها موضوعی که کمی برایمان عجیب بود، دستگاه خودپردازی بود که دم ورودی درِ سازمان نصب شده بود و سر و صورت هر نابینا و کم بینایی را مورد عنایت خویش قرار می داد. به هر حال این هم راهی است برای مطلع کردن نابینایان از محل خودپرداز! حالا اگر برای برخی کمی دردناک است، به خودش مربوط است. دم در سازمان مربوطه هم چند پله وجود داشت که آن هم چیز عجیبی نبود.

هنگام ورود، نگهبان که به خوبی در خصوص چگونگی تعامل با معلولان آموزش دیده بود، با مهربانی تمام فریاد زد: «امروز همه تو جلسه هستن؛ برو فردا بیا!» ما که هنوز در شوک ضربه دستگاه خودپرداز بودیم، متحیر همه جایمان را ورانداز کردیم که شاید نوشته ای بر ما الصاق شده که ایشان اینچنین با قدرت علت مراجعه ما را حدس زده است. حیران و آشفته با لکنت زبان به نگهبان گفتیم که برای حضور در جلسه دعوت شده ایم. نگهبان نیز با احترام فراوان نفسش را که نشان از استیصال داشت، با صدا بیرون داد و برای اینکه دیگر هزینه ای در کلام نپردازد، جلو آمد، عصای ما را گرفت و همچون ساروانی چند قدمی ما را کشید و به سمت مربوطه هدایت کرد و گفت: «از اون طرف!»

ما که به «اون طرف» رفتیم، هنوز نمی دانستیم سالن جلساتشان دقیقاً کجاست و باید کجا برویم. البته گویی کمی زود رسیده بودیم. قرار بود جلسه ساعت نه باشد؛ اما حالا ده دقیقه مانده به نه، همۀ کارکنان با شور و اشتیاق تمام مشغول تناول صبحانه بودند. اگر قبلاً اینجا نیامده بودیم، تصور می کردیم اشتباهاً وارد یک رستوران شده ایم. بوی نان تازه، تخم مرغ نیمرو، انواع کباب ها و چای خوش عطر سیلان و… اشتهای هر سیری را به جنبش وا می داشت.

باری، سرگردان از راهرو عبور می کردیم و انتظار داشتیم که کارکنان نسبتاً محترم ما را رؤیت نمایند و برای راهنمایی ما کاری بکنند؛ اما ظاهراً امروز هرچه تصور کرده بودیم، باطل بود. ناچار دق الباب کردیم و وارد یکی از اتاق ها شدیم که «هل من ناصر» بگوییم. کارمندان محترم همچون بچه دبیرستانی ها دور یک میز گرد آمده و همزمان با تناول صبحانه، مشغول بازیگوشی نیز بودند و نه دق الباب ما را شنیدند و نه عرض ادب. ناچار با صدایی بلند سلام کردیم تا شاید این خفتگان را به خود بیاوریم. یکی از آنها مرحمت نمود با لقمه ای گنده که در دهان داشت، رو به ما کرد و در جواب سلام گفت: «کارشناس توانبخشی امروز نیست». گفتیم این موضوع از نظر ما اشکالی ندارد. اگر زحمتی نیست بفرمایید سالن جلسات کدام طرف است. کارمند نیمه محترم که گویی بدون لقمه در دهان توان صحبت ندارد، نیمی از یک قرص نان را در دهان مبارک فروبرد و چیزی مبهم گفت که ما حدس زدیم می گوید اونور. ما هم راه اونور را پیش گرفتیم و در دلمان هم صد رحمت فرستادیم بر نگهبان که دست کم با سواد اندک، چهار کلام بیشتر صحبت کرده بود و عملاً ما را هدایت نموده بود.

این اتفاق در چند اتاق دیگر هم افتاد و ما با رمزگشایی از سخنان لقمه بار کارکنان، فهمیدیم باید برای رسیدن به سالن جلسات، به طبقه سوم برویم. با هر بدبختی  که بود، آسانسور را پیدا کردیم؛ اما دکمه ای در اطرافش نیافتیم. بالاخره یقه یکی را که از آنجا رد می شد چسبیدیم و گفتیم برادر دکمه این آسانسور کجاست؟ برادر که گویی اولین بار است در عمرش نابینا می بیند، به غایت متأثر شد و با ناراحتی آهی کشید و گفت: «اینجاست بندۀ خدا. لمسیه. به خاطر همین تشخیص ندادی بندۀ خدا. بذار برات دکمه شو بزنم بندۀ خدا! خیلی وقته روشندل شدی بندۀ خدا؟ چرا تنها اومدی بیرون بندۀ خدا؟ همیشه با همراه بیا بیرون بندۀ خدا. خیابونا خیلی وحشی شدن بندۀ خدا.» ما که تاکنون دقت نکرده بودیم چقدر بندۀ خدا هستیم، از این همه دانش برادر انگشت به دهان شدیم و از ایشان پرسیدیم شما چه مسئولیتی در این اداره دارید؟ تصور می کردیم با این سطح از دانش، باید نهایتاً یک آبدارچی باشند؛ اگرچه به نظر این نوع بی اطلاعی از یک آبدارچی کم سواد هم بعید است. برادر بادی به غبغب انداخت و با تکبر فرمودند: «مددکار هستم.» ما دیگر سکوت پیشه کردیم و ترجیح دادیم به افق خیره شویم. برادر هم که منتظر بود آسانسور پایین بیاید، هر سه ثانیه یک بار با آهی از انتهای وجودش، می گفت: «خدایا شکرت! بندۀ خدا!»

بالاخره با هر بدبختی بود به سالن جلسات رسیدیم و جلسه به سبک ژاپنی، با یک ساعت تاخیر شروع شد. رئیس محترم جلسه با آب و تاب تمام از اقداماتشان در سه ماه گذشته گفت: از اینکه مسیر را مناسب سازی کرده اند، از اینکه رمپی هشتاد درجه در بخشی از ساختمان ایجاد کرده اند، از اینکه دکمه های آسانسور را برای راحتی معلولان لمسی کرده اند و از اینکه به کارکنانشان آموزش های ویژه دربارۀ معلولان داده اند. ما با دهانی باز به حرف های رئیس محترم گوش می فرمودیم و تصور می کردیم اتفاقاتی که در یک ساعت گذشته برایمان در این سازمان مکرم رخ داده، مربوط به کره مریخ بوده و یحتمل ما در توهم به سر می بریم.

خدایا از شر دروغ و توهم تنها به تو پناه می بریم!

ارادتمند

موشکاف

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

چهار + هشت =

لطفا پاسخ عبارت امنیتی را در کادر بنویسید. *